• پنج شنبه 25 دی 1399
  • الْخَمِيس 30 جمادی الاول 1442
  • 2021 Jan 14
سه شنبه 24 تیر 1399
کد مطلب : 104884
+
-

2حکایت از داوود طایی

2حکایت از داوود طایی

شخصی گفت: به حجره داوود رفتم. او را دیدم پاره نانی خشک در دست داشت و می‌گریست. گفتم: «داوود، تو را چه بوده است؟»
گفت: «می‌خواهم این پاره نان بخورم و نمی‌دانم که حلال است یا حرام!»
      
کسی نزد داوود رفت. سبویی آب در آفتاب نهاده دید. گفت: «چرا در سایه ننهی؟»
گفت: «چون آنجا بنهادم، سایه بود. حال، از خدا شرم دارم که از بهر نفس، آب را از آفتاب برگیرم و در سایه نهم!»

تذکره‌الاولیا، عطار نیشابوری
 

این خبر را به اشتراک بگذارید