پسرمان را در لباس دامادی ندید اما به آرزوی شهادت رسید
«حرف روزهای جنگ نیست، علی همیشه از شهادت میگفت و عاشق شهادت بود. واقعا دوست داشت شهید شود. میگفت: همه میمیرند، آدم خوب است که نمیرد و شهید شود.» این بخشی از صحبتهای عذرا عباسی درباره همسرش است که لابهلای خاطراتش بیان میکند. او میگوید: «در تمام لحظات دوری از همسر مانند هر کسی نگران و دلتنگش بودم اما هیچوقت با رفتنش در ایست و بازرسی و تنها گذاشتن ما به قیمت کنار گذاشتن حفظ وطن مخالفتی نداشتم. با ذکر دعا و توکل به خدا راهیاش میکردم، البته که ضمن احترام به علاقه و اعتقادش این صبوری را به نوعی وظیفه خودم هم میدانستم. راضی بودم به رضای خدا و حالا هم در داغ نبودش به رضای خدا رضایت دادهام.»
عباسی به دلهرهها و هشدارهای اطرافیان اشاره میکند و میگوید: «2 هفته آخر اسفند انگار خیلی با همکارانش از شهادت حرف زده بود. گویی به دل همه افتاده بود که علی قرار است آسمانی شود. در روزهای جنگ خیلی از نزدیکانم میگفتند: دیگر نگذار علی به ایست و بازرسی برود، خطرناک است. اما من و علی همهچیز را به جان خریده بودیم. من هم سعی میکردم خالصانه تشویقش کنم اما خب! درک شهادت آن هم با تمام وجود وقتی در دلم ایجاد شد که خبر شهادت علی را شنیدم.» علی و عذرا دارای یک دختر ۱۱ساله به نام زینب و یک پسر ۲۵ ساله به نام محمدحسین هستند. همسر شهید بیشتر دربارهشان میگوید: زینب خیلی بابایی بود و پذیرش سفر بیبازگشت پدر خیلی برایش دشوار است. محمدحسین هم یک سال پیش عقد کرد، درصدد رزرو سالن بودیم که ماه اردیبهشت جشن کوچکی برایشان بگیریم تا سر خانه و زندگیشان بروند که این اتفاقات پیش آمد و نشد که علی پسرمان را در لباس دامادی ببیند.»