• پنج شنبه 7 اسفند 1404
  • ٢ رمضان ١٤٤٧
  • 2026 Feb 26
پنج شنبه 7 اسفند 1404
کد مطلب : 273307
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/pQR2m
+
-

بهار بازار

گشت‌و‌گذار در هزار توی بازار بزرگ درروزهای پایانی سال

گزارش
بهار بازار

سحر جعفریان‌عصر | روزنامه‌نگار 

 بازار شب عید است و حالا هر روز، جمعیت بیشتری حوالی چهارراه گلوبندک در رفت‌وآمدند. جمعیت از هر سو به خیابان پانزده خرداد می‌آیند. کسانی با مترو و کسانی هم با تاکسی، اتوبوس و موتورسیکلت از راه می‌رسند. صدای خیابان و خودروها در صدای دادزن‌های طناز و فروشندگان آتش به مال زده و خریداران زنبیل آورده، پیچیده و تا چشم کار می‌کند، جمعیت است و جنس و دستفروش. بازار شب عید است و نرم نرمک، بوی نوروز از هزارتوی بازار بزرگ می‌آید. گزارش زیر، خرده‌روایت‌هایی از حال و هوای همین روزهای بازار است.

قیمت مقطوع، عیدی غیرمقطوع
دستفروشان همه جا هستند؛ از ابتدا تا انتهای هر گذر، تیمچه و دالان‌های بازار. پای بساط بعضی‌شان جای سوزن‌انداختن نیست: «بیا این ور بازار که حراجش کردم.. ..» گِرد بساط بعضی دیگر، چانه‌زنی با «مرگ من...» و «جون شما...» گُر گرفته و دور و بر تعدادی هم قرق است؛ قرق مشتری‌های حساس و وسواس که سر شانه تا قد رخت و لباس انتخابی را وجب به وجب، اندازه می‌گیرند. عبارت «بازار باشه»، بسیار گفته و شنیده می‌شود. مغازه‌داران نیز چندان فرصت سرخاراندن ندارند: «بفرما، اینم همون رنگ و سایزی که می‌خواستی»، «خوش اومدید...اینجا مغازه مشکل‌پسندانه»، «سلطان؛ قیمت‌هامون مقطوعه»، «آبجی یه پنجاهی، عیدی نمی‌دی به ما... .»
میان هیاهوی بازار شب عید، گاهی صدای زنگ هشدار ورودی‌های ضدسرقت فروشگاه یا مغازه‌ای به گوش می‌رسد؛ صدایی که شور به دل بسیاری می‌اندازد تا بیشتر مراقب جیب و کیف خود باشند. باربران از سنگینی بار و شلوغی راه به هن‌هن افتاده‌اند: «بپا آقا...برو کنار خانوم... .»
 شرافت، زنی سالخورده است که همراه خانواده دخترش از خرم‌آباد آمده تا رسم خرید عروس (نوه‌اش) را بجا آورد: «گفتم ننه‌جان، من نیام بهتره، پاگیرتان می‌شم... .» کناری نشسته و نفس‌چاق می‌کند. جومَه‌اش (لباس محلی) خاکستری رنگ و چارقدش سفید است. چشمان لعاب‌دارش، پی چرخ‌های خشک گاری باربران، می‌دود. غصه‌شان را می‌خورد که مدام زیر لب می‌گوید: «ای رولَه جان....»

عید با سُنبل و پسته و زرافه
نوروز، وسط بساط بعضی دستفروش‌ها و میان ویترین بعضی مغازه‌ها پیداتر است؛ آنها که سنبل می‌فروشند یا بارشان، سبزه‌های گندم و ماش و عدس است یا ماهی‌های گلی به تُنگ‌های کوچک و بزرگ انداخته‌اند یا کیلوهای میلیون تومانی بادام نجف‌آبادی، پسته رفسنجان، بادام‌هندی سیستان و فندق رودسر هم‌می‌زنند. عقیل، جوان است و هر سال، بساط سبزه‌های عید، همین‌جا، حوالی پله‌نوروزخان پهن می‌کند: «این از همه پُرپشت‌تره... همین رو بردار» و مشتری که زنی میانسال است به یاد سفارش‌های سفت و سخت مادرشوهرش، می‌گوید: «سبزه گندم به ما نمی‌افته. سبزه عدس بهم بده...چنده؟...اوه؛ چه خبره؟ باغ سبزه‌ست مگه پسرجون؟»
کودکان قد و نیم‌قد لابه‌لای جمعیت وول می‌خورند و کشانده‌می‌شوند. بعضی‌شان خسته‌اند:«بابا، بغلم کن...» و بعضی‌شان گرسنه‌‌اند:«مامان، گشنمه...». خیلی‌هایشان هم بهانه‌گیر: «زرافه می‌خوام... .» یکی مثل آیدای 8ساله که صدای گریه‌هایش به اعصاب رهگذران، خط انداخته و دلش زرافه عروسکی بساط یزدان (دستفروش) را می‌خواهد. «نحسی نکن...دامن نمی‌خرم برات‌ها...» این را مادرش می‌گوید.

اسپند دونه‌دونه به هزارتوی بازار
وقت ظهر است و شماری از جمعیت با کیسه‌های خرید به نزدیکی مسجدامام(ره) و آستان امامزاده زید(ع) رسیده‌اند.«آقا، راسته روسری‌فروشا کجاست؟»، «از کدوم طرف برم سرای آجیل‌فروشا؟»، «از اینجا به گذر چمدون و کیف‌فروشا راه هست؟» کربلایی احمد، سر حوصله به همه این پرسش‌ها پاسخ می‌دهد: «حق دارن. بازار، هزارتا تو داره. بلدش نباشی، گم می‌شی....» حول چهارسوق بزرگ، تسبیح می‌فروشد؛ شاه‌مقصود، فیروزه و تربت؛ از 100هزارتومان تا 2میلیون و 500هزارتومان. بوی اسپند، سر هر گذر و دالان، تازه می‌شود. زنانی چادر سیاه به کمر پیچانده، در ازای دست و دلبازی کسبه (معمولا بین50تا 100هزارتومان) مُشتی اسپند دود می‌کنند.

سفر با چمدان بَتمن 
و کوه با تبرزنجان
پوشاک و وسایل خانه بیشترین مشتری را دارند. کت‌های زنانه، کالکشن بهاره از 700هزارتومان تا بیش از 3میلیون‌تومان. پیراهن‌های مردانه از 500هزارتومان تا بیش از یک میلیون‌تومان. پوشیدنی‌های زمستانه هم که چوب حراج خورده‌اند. پدرام، فروشنده کیف و کوله و چمدان در سرای مشیرخلوت است: «فصل کار ما یکی اول مهره که مدرسه‌ها باز می‌شن و یکی هم آخر اسفند که مردم می‌رن سفر.» هانیه، خریدارانه به ردیف چمدان‌ها نگاه می‌اندازد: «پلی‌کربنات هم دارید؟» پدرام می‌گوید:«چه سایزی؟»
 کمی آن سوتر، پدر و مادری جوان برای پسر خردسال‌شان چمدان چرخ‌دار کودک با طرح بَتمن، پسند کرده‌اند. چیزی به غروب نمانده که جمعیت، به‌سوی راه‌های خروج از بازار رو می‌گردانند؛ جمعیتی که یا وقتی برای ادامه خرید ندارند یا پول آن را از حالا نوبت بازار رانندگان تاکسی و موتورسیکلت است که از مسافرکشی، داغ شود: «تاکسی، آقا...تاکسی، خانوم...»، «دربست...»؛ بازار داغی که گاهی کرایه‌هایش، نقره‌داغ می‌کند و بعضی‌ها، مترو و اتوبوس را با همه خستگی و سنگینی بار، ترجیح می‌دهند.


 

این خبر را به اشتراک بگذارید