• پنج شنبه 9 بهمن 1404
  • الْخَمِيس 10 شعبان 1447
  • 2026 Jan 29
پنج شنبه 9 بهمن 1404
کد مطلب : 271654
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/vojRX
+
-

کار راه‌انداز مردم بود

سبک زندگی شهید مسعود سبزی به روایت مادر و خواهر

گزارش
کار راه‌انداز مردم بود

سیده‌کلثوم موسوی | خبرنگار

متولد ۲۶ خرداد ۱۳۶۷ و از نیروهای حفاظت‌اطلاعات اوین بود که دوم تیر‌ماه ۱۴۰۴ در جنگ ۱۲روزه و در حمله رژیم صهیونیستی، در اوین به شهادت رسید. 2شب پیش از شهادت، بی‌خبر و نفس‌زنان به خانه مادر رفت؛ فقط برای دیدن او. شام نخورد، عجله داشت، ایستاده خداحافظی کرد و رفت. چهره‌ای آرام، روشن و متفاوت، انگار کسی که دیگر به این دنیا تعلق ندارد. فردای آن شب، خبر آمد مسعود سبزی، مهمان ملائکه شده.

فقط آمده بود مامان را ببیند
مادر شهید، سکینه بابایی، ۷۵ ساله، خانه‌دار و مادر 5 فرزند است. هنوز هم وقتی از آخرین دیدار پسرش حرف می‌زند، صدایش آرام می‌شود؛ انگار دارد همان شب را دوباره زندگی می‌کند. شروع می‌کند. زمزمه بسم‌الله ‌برلب و از جگرگوشه‌اش می‌گوید: 
«2 شب قبل از شهادتش زنگ زد و گفت مامان می‌خواهم بیایم ببینمت. عجله داشت. وقتی آمد، یک جور عجیبی قشنگ شده بود... من و دخترم فقط نگاهش می‌کردیم، دلتنگش بودم و اصلاً آن شب نمی‌خواستم مسعود از کنارم برود. اما او متأهل بود و باید می‌رفت به زن و بچه‌اش می‌رسید. مسعودم سبزی‌پلو با ماهی دوست داشت، اما آن شب هرچه گفتیم بماند گفت فقط آمدم شما را ببینم و بروم.» 
خواهر شهید، زهره سبزی، طلبه 
سطح 2 حوزه و مبلّغ، آن شب را اینطور روایت می‌کند: «جانم برایش درمی‌رفت. مسعود را می‌گویم، برادر نازنینم که هر بار او را می‌دیدم انگار تمام دنیا مال من بود. بار آخری که او را دیدم همان آخرین شب بود که برای خداحافظی آمده بود منزل مامان. آن شب هر چه گفتیم با ما شام بخور گفت نه، زن و بچه‌ام هم ممکن است دلشان بخواهد. فردا برایشان ماهی می‌خرم. هر چه اصرار کردیم قبول نکرد. روزی چندبار به مامان زنگ می‌زد مخصوصاً شب‌ها که می‌دانست مامان از تنهایی می‌ترسد.» او مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «زمانی که می‌خواست برود، نگاهی به ما انداخت و گفت به خدا می‌سپارمتان. همان، آخرین خداحافظی ما شد. وقتی که از در بیرون می‌رفت تا آخرین قدم‌هایی که برداشت نگاهش می‌کردم. دلم نمی‌آمد که در خانه را ببندم. دوست داشتم یک عمر همانجا پشت در بمانم و فقط مسعود را نگاه کنم. وقتی به‌خودم آمدم مسعود رفته بود و من همانطور زل زده بودم به جای خالی‌اش که چند لحظه پیش ایستاده بود.» 

تکیه‌کلامی که واقعاً اثر می‌کرد
در خانواده و فامیل، مسعود به «کارراه‌انداز مردم» معروف بود. خواهرش می‌گوید: «‌هر‌کاری به او می‌گفتیم، می‌گفت حله. و واقعاً حل می‌کرد آنقدر که بعد شهادتش، هر مشکلی پیش می‌آید می‌گوییم کاش مسعود بود.» از نوجوانی، مردِ خانه بود. وقتی پدر سکته کرد و پایش را به‌خاطر دیابت از دست داد، عملاً مرد خانه شد. زهره سبزی در ادامه اینطور تعریف می‌کند:«با اینکه 16سالش بود و جثه‌ کوچکی داشت بابا را بغل می‌کرد، می‌گذاشت روی ویلچر و همه‌جا می‌برد. بعد از فوت بابا هم تمام هزینه‌ها را با وامی که گرفته بود پرداخت کرد.»

آخرین عکس
آخرین یادگار
6 روز قبل از شهادت، تولدش بود. جشن کوچکی می‌گیرند. بچه‌هایش را بغل می‌کند و صورتش را به‌صورت آنها می‌چسباند و یک عکس یادگاری از این صحنه به جای می‌گذارد. به بهانه خراب شدن روحیه بچه‌ها در روزهای جنگ، آنها را به شهربازی می‌برد و می‌گوید می‌خواهم بهترین خاطرات دخترهایم با خودم باشد.



 

این خبر را به اشتراک بگذارید