قصه ساعت شوم تهران
شمسالعماره را که ساختند، تازه فهمیدند چیزی کم است؛ همان خلئی که در بناهای فرنگی با یک ساعت آهنگین پر میشد. از همینرو میرزا علیاکبرخان ساعتساز، از مشهورترین استادان آن روزگار را فراخواندند تا ساعتی برای عمارت بسازد که هم چشم پر کند و هم اعتبار بنا باشد؛ ساعتی که کوکی بود و همه تعمیرات و کوک آن تحت نظر خود او انجام میشد. رسول نجفیان با بیان اینکه این ساعت، برخلاف ظرافت و زیباییاش، خیلی زود به «ساعت شوم» شهر معروف شد، میگوید: «صدای زنگهای بلند آن در شب، تهران کوچک را میلرزاند. مردم را از خواب میپراند و بچهها را میترساند. در این میان شکایتها که به دربار رسید، شاه دستور داد روی ساعت نمد ببندند؛ اما همان صدای ملایمشدهاش هم گوش فلک را کر میکرد.» نجفیان با اشاره به داستانهای بدشگونی که به این ساعت نسبت میدادند، ادامه میدهد: «مثلاً روایت 2جغد نحس که 3روز قبل از ترور ناصرالدینشاه، از محفظه ساعت بیرون آمدند و روی میلهای که پرچم درباری داشت، نشستند و جیغ کشیدند و 3روز بعد شاه ترور شد، یکی از همانهاست. ماجرای دیگر مربوط به کلاغهایی بود که 3روز پیش از سرنگونی محمدعلیشاه، پرچم سلطنتی را تکهتکه کردند و چند روز بعد شاه شکست خورد و به سفارت روس پناه برد. آنروزها مردم چنین ماجرایی را هم به نامیمونی ساعت ربط میدادند.»
او در ادامه به عروسی دختر مظفرالدینشاه، با پسر مؤیدالدوله (حاکم وقت تهران) بهعنوان یکی دیگر از وقایع عجیب ساعت شمسالعماره اشاره میکند و میگوید: «هنگام برگزاری مراسم عروسی برای آنکه ضربالمثل «عقد دختر عمو و پسرعمو در آسمان بسته شده» مصداق عینی پیدا کند، رئیس تشریفات دربار طرح تازهای میریزد و تصمیم میگیرد عروس را از راه آسمان به خانه داماد بفرستد. به همین دلیل هودج نقالهای درست میکنند و یک سر سیم آن را به پایه ساعت شمسالعماره و سر دیگرش را به بادگیر خانه داماد که در 300متری شمسالعماره و در گذر نوروزخان قرار داشت میبندند ولی عروس حاضر به سوارشدن بر این نقاله نمیشود و ترس را بهانه میکند و در نهایت با کالسکه تشریفاتی به خانه بخت میرود، اما چندماه بعد، این ازدواج به جدایی انجامید و مردم این اتفاق را هم به نحسی همان ساعت نسبت دادند.»