طاهره ساکی، پژوهشگر و نویسنده
راهی خیابان کشوردوست میشوم. بعد از شهادت آقا، هربار به این خیابان رسیدهام، مقصدم مشخص بوده؛ پاهایم کشانکشان مرا به رواق بردهاند.
یک جا نشستهام، از گوشی مداحی مهدی رسولی را که میخواند: «یکی بهم بگه دروغه.. یکی بگه باز دوباره، آقا سخنرانی داره..» میشنوم و مثل یتیمهای بیپناه، زدهام زیر گریه. اما امروز قدمهایم مقصد دیگری دارند.از کوچه بالایی رواق میگذرم. وارد فرعی منتهی به گیت میشوم. نگهبانها روی صندلی نشستهاند.
گیت اول را رد میکنم. آهی سرد از سینهام بیرون میریزد. احساس میکنم تکتک درختها و دیوارهای آجری خانههای اطراف هم با من آه میکشند. هر چیزی در این حوالی خاطرات دیدارهای بیت را در ذهنم زنده میکند. لبخندها، نگاهها، حس و حال آن روزها و شبها، همه از جلوی چشمهایم ورق میخورند. پا تند میکنم که زودتر به قرار برسم. نزدیک ورودی اصلی، قدمهایم سنگین میشوند. کمی جلوتر، درست روبهروی شیشههای ترکخورده ایست و بازرسی، میخکوب میشوم. انگار پاهایم خیال حرکتکردن ندارند.
3قاب عکس از شهدای حفاظت، در کنار عکسی از آقای شهید که گوشهاش روبان مشکی دارد، به من نگاه میکنند. بیاختیار به سمتشان کشیده میشوم؛ قابها روی یک میز چوبی چیده شدهاند؛ میزی که پرچم ایران را در آغوش گرفته و حالا به یادمان کوچکی از شهدای ایست و بازرسی تبدیل شده است. نگاهم به زمین میافتد. یک پوتین که از نزدیک میشود ردخون را بر پارگیهایش دید، کنار میز افتاده. از خودم میپرسم «یعنی برای کدامشان بوده؟»با 3-2 تا گلدان و چند شاخه داوودی سفید پرپر، یادمان را تزیین کردهاند. توی یک قاب با فونت قرمز نوشته شده: «مقتل شهدا». لکههای تیره رنگی روی زمین جلب توجه میکنند. بیاختیار پایم را عقب میکشم. از ذهنم میگذرد که «نکنه بقایای خون شهداست؟!»در حال کشف لکهها هستم که بغض میدود توی گلویم، اشک بیاجازه راه میگیرد به چشمهایم و چیزی نمانده که احساسات اختیارم را در دست بگیرد. دارم برای نشستن و ضجهزدن دلدل میکنم.
مقتل شهدا؛ ردخون بر پوتینهای پاره
روایتی عینی از قدمزدن میان خرابههای بهجامانده از هجوم سنگین جنگندهها به خیابان کشوردوست
در همینه زمینه :