یادگار یک میثاق
پدر شهید یوسف شیری از خاطرات پسر 17سالهاش میگوید
ثریا روزبهانی | روزنامهنگار
یوسف شیری نوجوان ۱۷ سالهای بود شبیه به بسیاری از نوجوانهای دهه هشتادی، با همان شور زندگی. او در حمله دشمن به ایست و بازرسی بلوار ارتش در 20 اسفند 1404 به شهادت رسید. پدرش میگوید از سفر نجف به بعد، همهچیز در زندگی یوسف رنگ دیگری گرفت؛ نام «علی» در رمز گوشی، عکس پسزمینه و حتی پلاکی به شکل شمشیر ذوالفقار که همیشه به گردن داشت؛ همان پلاکی که بعد از شهادتش، شکسته اما در میان وسایلی بود که به خانواده تحویل دادند؛ یادگار عهدی که با امیرالمؤمنین(ع) بسته بود.
می خواست تأثیرگذار باشد
محمد شیری، پدر شهید، در روایت زندگی فرزندش از پسری میگوید که در عین نوجوانی، هم اهل درس و ورزش بود، هم برای آیندهاش برنامه داشت و هم دغدغه امنیت مردم را در دل میپروراند. او میگوید: «یوسف دانشآموز ۱۷سالهای بود که فعالیتها و علاقهمندیهای مختلفی داشت؛ از ورزش گرفته تا فعالیتهای فرهنگی و درسی. در رشته تکواندو کمربند مشکی داشت و زبانهای مختلف را میآموخت. درواقع تلاش میکرد تکبعدی نباشد. با آغاز شرایط جنگی و احساس نیاز به حضور جدیتر، یوسف به همراه دوستانش تصمیم گرفتند شبها در مسجد بمانند. گاهی در برنامههای بسیج شرکت میکرد. بعد به این نتیجه رسید که باید جدیتر در میدان حاضر شود. به همینخاطر خیلی دنبال جایی بود که بتواند اثرگذار باشد؛ جایی که روی امنیت کشور و امنیت شهر تأثیر بگذارد تا نهایتاً به ایست و بازرسی رسید. اعتقاد داشت اگر قرار باشد اسلحه یا مواد منفجره وارد شود و امنیت شهر را به هم بزند، ایست و بازرسی میتواند مانع آن شود.»
همه چیز رنگ و بوی علوی گرفت
سفر به نجف و زیارت حرم امیرالمؤمنین(ع) نقطه عطفی در زندگی یوسف بهحساب میآید. پدر شهید وقتی به خاطرات سفر عتبات یوسف میرسد، لحنش رنگ دیگری میگیرد. او این سفر را نقطه اصلی تحول فرزندش میداند و میگوید: «یک سال قبل از شهادت، از طرف مدرسه به زیارت عتبات رفتند. آقای سمانی، معاون مدرسهشان، تعریف میکرد یکبار یوسف در حرم امیرالمؤمنین(ع)، جدای از بقیه نشسته بود. حالش را پرسیدم. گفت دلم گرفته! نمیدانم آنجا دقیقاً چه عهدی با امیرالمؤمنین(ع) بست. همان موقع رفت و یک پلاک به شکل شمشیر ذوالفقار گرفت که رویش اسم «علی» حک شده بود. از آن به بعد همه چیزش رنگ مولا علی(ع) را گرفت. پسورد و بکگراند گوشیاش و حتی پروفایل اجتماعیاش با نام و نشان حضرت علی(ع) گره خورده بود. حتی یک گروه کمکرسانی با دوستانش در ایتا راه انداخت که اسمش حیدر کرار بود. یوسف میگفت: در این سفر استخوان سبک کردم. چه صفایی آقا به من داد. این پلاک برای یوسف فقط یک وسیله یا یادگاری ساده نبود، بلکه نشانی از پیوند قلبی بود که تا آخر با او ماند. حتی تا روز شهادتش هم این پلاک را از گردنش باز نکرد. شب ۲۱ رمضان با زبان روزه راه آسمان را پیش گرفت. یکی از وسایل و لباسهایی که در بیمارستان بعد از شهادت یوسف به ما تحویل دادند، همان شمشیر ذوالفقار بود، البته شکسته. چون رفقایش میدانستند این برایش چقدر اهمیت دارد. تکه باقیمانده را به ما رساندند. برای من و مادرش این فقط یک پلاک نبود، یادگار عهدی بود که یوسفمان با امیرالمؤمنین(ع) بست.»
یوسفم یک دهه هشتادی بود...
پدر یوسف درباره ظاهر و سبک زندگی فرزندش میگوید: «از نظر تیپ ظاهری، یوسفم شبیه نوجوانهای دهه هشتادی بود. اگر عکسها را نگاه کرده باشید، متوجه میشوید که تیپ و پوششاش، با بقیه جوانهای جامعه فرقی نداشته؛ همان سبک دهه هشتادی امروزی. اما تفکرش، تفکر مقابله با ظلم بود. این روحیه عدالتخواهی و حمایتگری باعث شده بود که با بچههای محل رابطه خوبی داشته باشد.»
هدف یوسف، برقراری امنیت
پدر شهید یوسف شیری، لابهلای حرفهایش تأکید میکند که حضور فرزندش در ایست بازرسی برای امنیت مردم بوده. او میگوید: «هرجا امثال یوسف حضور دارند، بهخاطر امنیت تکتک افراد جامعه است. اگر دشمن بیگانهای به کشور حمله کند، همه متضرر میشوند. هدف بچهها ایجاد امنیت است.»