جادوی قصه
درباره حمزه خوشبخت، قصهگوی جوان بندرعباسی که در روزهای جنگ و صلح برای بچههای ایران قصه میگوید
سحر جعفریانعصر | روزنامهنگار
ساعت حدود ١٠ صبح است و حمزه با تَهلهجه بندریاش، شروع کرده به قصهگویی. قصه «پنگوئنی که سردش بود» را میگوید: «یکی بود، یکی نبود. خدایی بود و بیکرانی مثل دریا... دریایی سرد، اون بالای کره زمین...». صدایش در بخش «خون و آنکولوژی» بیمارستان کودکان مفید پیچید؛ درست مثل آنتیمتابولیتها، استروئیدها و دیگر داروهای شیمیدرمانی که همان وقت در حال پیچیدن توی تن آرتین، ارسلان، حسین، ایلیا و محمدمعین بودند؛ برای جوابکردن سلولهای سرطانی. کمی که میگذرد انگار درد از یاد بچههای قد و نیمقد بخش و غصه از دل پدرها و مادرهایشان میرود و قصه جا باز میکند در فکر و خیالشان. این شاید هزار و یکمین رویداد قصهگویی حمزه خوشبخت، قصهگوی 35ساله بندرعباسی باشد که از سال 1398تاکنون به بیش از 150شهر و روستا (کتابخانه، کتابفروشی، شهر کتاب و مهد کودک) سفر کرده تا برای بچههای ایران قصه بخواند و حتی در روزهای جنگتحمیلیسوم نیز از قصهگویی برای بچهها دست نکشید.
وقتی قصه، کار شیمیدرمانی را میکند
نه پارک است و نه جای تفریحی دیگر، اینجا بیمارستان کودکان مفید است که تا شعاع چند متری آن کودکان همراه پدر و مادرهایشان در رفتوآمدند. وجه اشتراکشان به غیراز آن درد که به استخوان رسیده، کیسههای پر از خوراکی و اسباببازی و ساکهای مسافرتی است که گواه راه دورِ بعضیشان است. در بخشها نیز نماها از همین قرارند؛ کودکانی گریان و ترسیده، مادرانی رنگپریده، پدرانی نگران؛ هر چند که نقاشیهای رنگارنگ روی دیوار راهروها و اتاقها در تلاشند تا اوضاع را شاد یا دستکم، آرام نشان دهند. «...پنگوئنها به لبه کوه یخ رفتند، جایی که یخ به دریا میرسید...» این را حمزه، آهنگین میگوید و نگاهش را به قسمتهایی مساوی، پخش میکند بین همه بچههایی که در اتاق «نسترن»، کمجان و کرخت روی تخت خود دراز کشیدهاند. اینجا، اتاقها به اسم گلها تابلوکوبی شدهاند: ارکیده، نرگس، یاس و گلهای دیگر که بعضیشان پسوند ویآیپی نیز دارند. قسمت بیشتر نگاه حمزه اما میرسد به مهیار که ریز و نزار است و مانند بسیاری از کودکان این بخش، نیمی از موهای سرش ریخته و باقی، نازک و پراکندهاند. او کمی پیشتر، پذیرش شده و حالا با کمک مادرش سعی دارد روی تخت کنار پنجره جاگیر شود. همزمان، گوش سپرده به قصه پنگوئن کوچولو و بیخبر از قصه تخت کنار پنجره که چند روز قبل، طاها رویش جان داد.
قصه آنژیوکتهای بدون درد و خونریزی
خوب میداند چطور قصه را با آواز یا بازی در اوج نگه دارد. روایتگری را از پدرش و خالواسماعیل (داییاش) یاد گرفته... از وقتی 6-5سالش بود و جمع شاهنامهخوانی شبهای تازیان (زادگاهش در بندرعباس)، پای چای و آتش، کنار سِرْگها (سایهبان کلبه به گویش هرمزگانی) را به فوتبال و هیجان هواداریهای دو آتیشه، ترجیح داد. حمزه، قصه را به «...میلو با بقیه پنگوئنا فرق داشت... دلش میخواست آفتاب بگیره و شیرجه بزنه توی آب گرم...» میرساند و صدای گریه و ناله بچهها از درد و تب و رگگیری برای آنژیوکت کم و کمتر میشود. بیشتر، حواسشان به حمزه است که با دل و جان روایت میگوید؛ حتی بنینا کوچولوی 4ساله که چند دقیقه قبل، از سرمی که به دستش وصل کرده بودند حسابی بیقرار بود و پدرش، ناچار او را در آغوش میچرخاند تا آرام بگیرد. پرستاران نیز گاهی از درگاه اتاقی که حمزه در آن قصهگویی میکند، سرک میکشند. قصه که به نیمه میرسد، مادر یکی از بچهها، تلفن همراه خود را به گوشش میچسباند و درحالیکه میگوید «قربون شما؛ بله بهتره... شکر خدا...» از اتاق بیرون میرود. پشتبندش، پدر یکی دیگر از بچهها با کیسهای پر از تنقلات و خوراکی وارد میشود اما بچهها فقط چشم و گوش دوختهاند به حمزه که میگوید: «...میلو توی این سفر عجیب و غریب، داشت چیزای تازه کشف میکرد؛ مثل گرما، دوستی...».
قصههای خالواسماعیل و سازهای عاموقنبر
حمزه، قصه را صفحه به صفحه پیش میبرد و بعضی تصاویر کتاب را نیز نشان بچهها میدهد. ارسلان که دستمال به سر بسته و تیله چشمانش به گودی نشسته، میپرسد: «عمو! میلو گم نشد این همه از خونهاش دور شد؟» حمزه که اضطراب جدایی در کودکان را میشناسد، دستی بهگونههای آبشده ارسلان میکشد و میگوید: «دورشد ولی یه عالمه چیزای جدید کشف کرده بود که با کمکشون میتونست دوباره برگرده خونه.» با این سؤال و دلواپسی طبیعی ارسلان، قصهگوی بندرعباسی انگار پرت شد به گذشته و به کودکی خودش که بدون تلویزیون سپری شده بود: «اون وقتا تلویزیون نداشتیم و کشفای من با نَقل و داستانایی که از بابام و خالو میشنیدم، اتفاق میافتادن... و البته عاموقنبر که هر وقت شب و روز از خونهشون صدای سازای بندری میاومد؛ پیپه، دهل، کسِر و نیاَنبان. آنقدر پُر و با عشق ساز میزد که آدم فکر میکرد یه جماعت نوازنده ضرب گرفتن.» از همان شد که قصهگویی را با آواز، کوک کرد: «فوتبالم خوب نبود و برای جبرانش، عصرا بچهمحلا رو جمع میکردم و براشون قصه میگفتم. 13یا 14سالگی هم شروع کردم به داستاننویسی.» قصه پنگوئن داشت به سر میرسید و حمزه دلش نبود رویداد تمام شود.
قصهگویی در میانه جنگ
بعد از قصهگویی نوبت اهدای کتابهایی است که نیمیشان را حمزه و دوستانش (نویسنده، مترجم و کتابفروش) و نیمی دیگر را پریا صابری که دانشجو و خیر فرهنگی است و در این رویداد همراه حمزه به بیمارستان کودکان مفید آمده، تهیه کردهاند. کتابهای پارچهای و مقوایی را برای نوزادان و زیر یکسالهها آوردهاند و کتابهای گلاسه و فانتزی را هم به کودکان زیر 18سال هدیه میدهند. «دوست داری داستان کتابی که بهت هدیه میدم در مورد چی باشه؟» حمزه این را از دختر 10سالهای میپرسد که مادرش بهزور حلقههای لِهشده موز را به دهانش میگذاشت. کتابی با موضوع زندگینامه مشاهیر نیز نصیب حمیدرضا، 14ساله میشود که در بخش جراحی و مغز و اعصاب بستری است. «همسن تو که بودم یه بار با مامانم رفتم جمعهبازار تازیان. ازم پرسید عینک ریبن میخوای یا کتاب؟ منم گفتم کتاب. اون روز همین کتابی رو که میخوام بهت بدم خریدم: راهِ خودتو برو.»
اهدای کتاب در این رویداد متفاوت، جایگزین کارگاههای نقاشی شده که حمزه بیشتر در حاشیه رویدادهای قصهگوییاش برگزار میکرد؛ مانند رویدادی که عصر بهاری یکی از روزهای منتهی به پایان جنگ تحمیلی سوم در شهر کتاب مرکزی پایتخت برگزار شد. آن روز بیش از 20کودک، دست در دست پدر و مادرهای خود به شهر کتاب آمدند تا قصه «مشکل زرافهای» را از زبان حمزه بشنوند و برای لحظاتی صدای غرش موشکهای دشمن را فراموش کنند. شهر کتاب مرکزی پاتوق چندین و چند ساله قصهگوی بندرعباسی است؛ «شهر کتاب از بمباران 17اسفند1404 آسیب دیده بود و هنوز هم جنگ ادامه داشت، برای همین خیلی امیدوار نبودم کسی از برنامهمون استقبال کنه.» اما گوش شنوا برای قصه همیشه هست؛ «قصه جادو میکنه، حتی توی جنگ.»