فائزه طاووسی
ساعت ۱۷:۱۰ دقیقه عصر چهارم آبانماه سال ۱۳۶۲، خورشید در آسمان شهر بهبهان رنگ باخت، نه از غروب، بخاطر شعلههای آتش و دودی که از مدرسه راهنمایی شهید حمدالله پیروز بلند میشد. صدام مدرسهای که قرار بود پناهگاه رؤیاهای دانشآموزان باشد، تبدیل به گورستان کرد. ۶۹ پروانه کوچک، ۴ معلم فداکار و یک خدمتکار، در یک لحظه تبدیل به ستاره شدند. آمار مجروحین هم بیش از ۱۳۰ دانشآموز و ۱۱ معلم بود. اینها تنها یک عدد نبودند! ...
دو سال بعد، یازدهم بهمن سال ۶۵، همین کابوس در شهر میانه تکرار شد. حزب بعث ساعت ده و نیم صبح، صدها کودک و نوجوان را در مدرسه نشانه گرفت.
دانشآموزان میان دود و شعله، سوختند و زیر آوارهای سیمانی مدفون شدند.
آن سالها غمِ زیادی داشتیم! هر آژیر خطر، طنینی از هراس داشت، که نکند نام فرزندی در لیست شهدای بعدی باشد! این غم اما از جنس دیگری بود. اندوه، تبدیل به عزم آهنین شد. خونهای ریخته شده کفِ حیاط مدرسه، چیزی نبود که بیپاسخ بماند. اعلامیهای بود کوبنده به رزمندگان توی جبهه که: «ما، آیندهسازان کشور میتوانیم دلیل پایداری شما باشیم. پس دفاع کنید از این خاک که ما برایش جان دادیم.»
تاریخ؛ بار دیگر با همان بیرحمی در میناب تکرار میشود. تصور کنید صحنه را؛ جایی که چند روز قبل، صدایِ خنده و همهمه دخترکانِ معصوم شنیده میشد، حالا سنگینیِ سکوت آوار به خود گرفته است. نیمکتهای چوبی شکسته، روی هم افتادهاند، دفتر و جامدادیهای رنگی غرق خاک و خون است. چه دردناک است اشیایی که از زیر آوار بیرون کشیده میشوند! کولهپشتی صورتی با لکههای خون. هر تکه لباسِ خونی، هر گیره سر، هر مداد رنگی شکسته، فریاد کودکی است که میخواست قد بکشد و بزرگ شود، اما رژیم سفاک صهیونیست اجازه نداد. میناب اما چیزی بیشتر از یک جنگ و جنایت است. نبرد آشکار بین نور است و تاریکی مطلق. حُجت تمام شده است. دیگر هیچ ناظری نمیتواند ادعای بیطرفی کند!
یکشنبه 17 اسفند 1404
کد مطلب :
273551
لینک کوتاه :
newspaper.hamshahrionline.ir/pQRBQ
+
-
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه همشهری می باشد . ذکر مطالب با درج منبع مجاز است .
Copyright 2021 . All Rights Reserved