هلن و فرار از کمپ لهستانیها
سمیرا محبعلی؛ روزنامهنگار
زمانی که راننده، هلن و مادرش امیلیا را در خیابان منوچهری تهران پیاده کرد آنها تنها و بیپناه دنبال سرنوشتی نامعلوم به اطراف نگاه میکردند. مادر دستان کوچک هلن 7 ساله را محکم گرفته بود تا کمی از ترس و اضطراب او بکاهد. رضا نیکپور، فرزند هلن استلماخ، تنها بازمانده لهستانیتبار جنگ جهانی دوم که به تهران آمده بود، میگوید: «مادر و مادربزرگم در کمپ لهستانیها در تهران مستقر بودند، اما تصمیم گرفتند زندگی جدیدی در تهران برای خود مهیا کنند. آنها از طریق ماشین حمل گوشتی که هر روز به کمپ میآمد فرار کرده بودند و راننده در خیابان منوچهری پیادهشان میکند. مادربزرگ برای مدتی در هتلی در نزدیکی لالهزار به کار نظافت مشغول بود. او خیاطی و تزریقات هم میدانست. از این طریق توانست پولی پسانداز کند و کافهای کوچک در حدفاصل خیابان فردوسی امروز و خیابان لالهزارنو اجاره کند. او آشپزی خوب میدانست و پیراشکی معروفش مشتریهای کافه را روز به روز بیشتر میکرد. مادر هم که نوجوانی برازنده بود همراهش کار میکرد. کافه آنها در ساختمان نمازی قرار داشت و اجاره کافه را هر ماه بهموقع بهمشاور آقای نمازی پرداخت میکردند. بعد از چند سال روزی آقای به مشاور خطاب به مادربزرگ گفت: دیگر لازم نیست اجاره بدهید. مادربزرگ رنگ به رخسارهاش نماند. فکر کرد مشکلی پیش آمده است. با ترس و ناامیدی علت را جویا شد ولی متوجه شد مرحوم نمازی که مردی نیکاندیش بود همه این سالها اجارهبهایی که مادربزرگ پرداخت کرده بود پای خرید مغازه گذاشته بود؛ یعنی این کافه دیگر به مادربزرگ تعلق داشت.» نیکپور میگويد: «این عمل نیک برای همیشه در ذهن ما و همه لهستانیهای مقیم تهران ماند. بعدها مادربزرگ به همراه مادرم کافه را جمع کردند و به جایش خیاطی مد را راه انداخت. بعد از درگذشت مادربزرگ و ازدواج مادرم مغازه به کفشفروشی تبدیل شد و هنوز هم کفشفروشی ایرانشهر به جامانده از خاطرات همان کافه و روزهای پر رفت و آمدش است.»