اسرار گودهای تهران
عبدالعلی اثنیعشری در برنامه تلویزیونی «کوچهگرد» از گودها، آبانبارها و زندگی در تهران قدیم گفت
مرتضی گلستانیفر | خبرنگار
خانههای قمرخانمی اصطلاحی است مشهور در ادبیات داستانی و فیلمفارسی و اشاره به خانههای قدیمی میکند در گودهای جنوب تهران؛ اتاقهایی دور تا دور حیاط که هرکدام متعلق به یک خانواده بود و دستشویی مشترک و حوضی در میان که نماد زندگی مردم فقیر در مناطقی از تهران قدیم شد. عبدالعلی اثنیعشری، نویسنده و ساکن قدیمی امامزاده یحیی(ع) مهمان سومین برنامه کوچهگرد به میزبانی علیرضا مرادی شد تا داستانهایی را از همین محلهها برای ما بگوید.
از شوش تا عشق نوشتن
علاقه اثنیعشری به نوشتن در مکتبخانه و کلاس درس شکل نگرفت، از خواندن کتابهای قدیمی یک اوراقفروشی شروع شد: «علاقهام به نوشتن از همین پایینِ میدان شوش شروع شد... چند قدم پایینتر، مغازه اوراقفروشی قدیمیای بود. بهخاطر رفاقت با پسرخوانده صاحب مغازه همیشه به آنجا میرفتم. پر بود از کتابهای حافظ، سعدی و منشآت قائممقام. صاحب مغازه کتابها را جلوی ما میگذاشت که بخوانیم. همان کتابها من را عاشق خواندن سپس عاشق نوشتن کرد و الا در مکتبخانه که چیزی یاد نمیدادند.» حاصل علاقه او به نوشتن شد کنجکاوی در گودهای تهران برای دیدن و شنیدن و
پی گرفتن قصهها که بعدها نتیجهشان شد «قسمتهایی از نامههای عاشقانه» که با زبانی طنز و رندانه سیاهی آن روزگار را در قالب عاشقانههایی شیرین روایت میکند.
مشقات یک شغل پردردسر
او قبل از نویسنده شدن، دباغ بوده است. به قول عبدالعلی، نویسندگی که «نون و آب نمیشه» و در ادامه از مشقات شغل اصلی خود یعنی دباغی برایمان میگوید: «پوست را که میگیری، باید به محض کندن نمکسود شود وگرنه فاسد و اندازهاش کم میشود. بعد شسته میشود و میرود توی حوض. یک کار هم بود به نام سرزدن؛ پوستها را آویزان میکردیم و استادکار به آنها زبان میزد تا ببیند شیرین شدهاند یا نه. اگر شور بود، آهک عمل نمیکرد و پشمهای پوست روی آن باقی میماند.»
زندگی در گودها
عبدالعلی در ادامه از دیدههای خود به واسطه کنجکاوی و رفتوآمد در گودها میگوید: «در خانههایی با حیاط کوچک که در هر اتاق آن یک خانواده زندگی میکردند وآشپزی، شستوشو، خواب، همه در همان محدوده کوچک انجام میشد. هر اتاق دو پنجره داشت و وسطش طاقچهای که چراغ گردسوز رویش روشن میشد تا معلوم باشد کسی داخل خانه هست. میوه یا گوجهای هم گاهی جلوی در میگذاشتند که ممکن بود همسایهها بیصدا آنها را بردارند.»
پول خرید لبو و باقالی هم نداشتیم
تهران آن روزها ماشین کم داشت، اما برای بازی کردن کافی بود. نویسنده کتاب «سر کوچه لیلی» از بازیهای آن دوران میگوید: «یک نفر لفری انتخاب میشد، لفری یعنی داور. هر نیم ساعت فقط یک ماشین میگذشت. نمره سمت راست را میخواندیم. اگر جمع عددها به یک عدد خاص میرسید، برنده میشدی.» او در ادامه از کتابهای دست دوم میگوید: «کنار پارک شهر، پر از کودکانی بود که درتاریکی کامل، کتاب تبادل میکردند. بالاتر از آنجا غرق نور بود که فروشندههای باقالی و لبو بساط کرده بودند؛ ولی ما اصلاً به گاریها نگاه نمیکردیم؛ چون پول نداشتیم چیزی بخریم.»
