• پنج شنبه 10 مهر 1399
  • الْخَمِيس 13 صفر 1442
  • 2020 Oct 01
شنبه 28 مهر 1397
کد مطلب : 34703
+
-

معروف کرخی

قصه‌های کهن
معروف کرخی


روزی به طهارت به دجله رفته بود. قرآن و جانماز در مسجد گذاشت. پیرزنی درآمد و آنها را برگرفت و همی می‌رفت که «معروف» از پی او دوید تا به او رسید و سر در پیش افکند – تا چشم بر وی نیفتد- و گفت: «پسرک قرآن‌خوان داری؟»‌گفت: «نی.» گفت: «قرآن به من ده. جانماز از آن تو.»

آن زن از بردباری او به شگفت ماند و آن هر دو آنجا گذاشت و از شرم  به شتاب رفت.


تذکره‌‌الاولیا- عطار نیشابوری

این خبر را به اشتراک بگذارید
در همینه زمینه :
معروف کرخی
معروف کرخی