سلطان محمود و مرد ستمدیده
شنیدم ای پسر که به روزگار جد تو – سلطان محمود - عاملی [والی] بود وی را ابوالفرج بستی گفتندی. عامل [والی] نسا و باورد بود. مردی را بگرفت در نسا و نعمتی از او بستد و املاک او موقوف کرد و هرچه وی را بود، به دست فرو گرفت و مرد را به زندان کرد. پس به چندگاه این مرد حیلتی کرد و از زندان بگریخت و به غزنین رفت. چون روز مظالم بود، از این عامل گله کرد.
سلطان وی را نامه دیوانی فرمود. نامه بستد و به نسا رفت و نامه به عامل رسانید. عامل اندیشه کرد که این مرد دیگرباره نرود. تغافل کرد و بر آن نامه کار نکرد.
مرد مظلوم دیگرباره به غزنین رفت و اندر راهی بایستاد که سلطان به خلوت از باغ بیرون همی آمد. مرد باز نفیر کرد و دادخواست و از عامل نسا بنالید. سلطان وی را نامهای فرمود. مرد گفت: «یک بار آمدم و تظلم کردم. سلطان نامه فرمود. نامه بردم و بدادم. بر نامه کار نکرد.»
سلطان تنگدل بود، به سببی از سببها، اندر آن دلمشغولی گفت: «بر من نامه دادن است. اکنون اگر کار نکرد، شو، خاک بر سر کن.»
مظلوم گفت: «ای خداوند، رهی تو [زیر دست تو] بر نامه تو کار نکرد. خاک مرا بر سر باید کرد؟»
سلطان گفت: «نه ای خواجه، غلط کردم. مرا باید خاک برسرکردن نه تو را.»
اندر وقت، دو غلام سرای به راه کرد با فرمانها به شحنگان نواحی تا ضیاع و عقار آن مرد باز دادند و عامل را بر دار کردند و نامه سلطان در گردن او آویختند و منادی کردند که این سزای آن کس است که بر فرمان خداوند (پادشاه) کار نکند.
بعد از آن کس را زهره نبود که بر فرمان کار نکردی و امرها نافذ گشت و بدان یک سخن مردمان در راحت افتادند.
قابوسنامه - عنصرالمعالی کیکاوسبن اسکندر