• پنج شنبه 14 آبان 1405
  • ٢٥ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Nov 05
شنبه 7 مهر 1397
کد مطلب : 32061
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/DZVn
+
-

محله‌گردی با محسن هاشمی رئیس شورای اسلامی شهر تهران

هفت خوان خاطره

در 16 سالگی مسئول کتابخانه اعظم تجریش شدم

هفت خوان خاطره

زهرا اردشیری| خبرنگار:

مناطق 1،3،12

 از مهم‌ترین خصوصیات اخلاقی محسن هاشمی ضمن دقت در برنامه‌ریزی، احساساتی بودن اوست. با مرور هر خاطره‌ای که نام پدر را یادآوری می‌کند اشک بر چشمانش می‌نشیند و شوق زیادی برای مرور گذشته‌اش در کنار خانواده، دوستان قدیمی‌اش دارد. او بدون هیچ چون و چرایی دعوت به محله‌گردی در محله‌های کودکی‌اش را قبول می‌کند و خودش پیشقدم و همراه در معرفی مکان‌های مهم کودکی و نوجوانی‌اش می‌شود. 

آیفون بازی و عصبانیت پدر

 وقتی خانواده هاشمی رفسنجانی سال 1345 به تهران آمدند، محسن پسر اول‌شان 5 ساله بود. آنها در خانه‌ای دو طبقه و اجاره‌ای در منطقه نائب‌السلطنه به همراه آیت‌الله خامنه‌ای ساکن شدند. نزدیک به یک سال در این منطقه بودند و بعد از آن قلهک و دولت، مرز منطقه یک و 3 محل زندگی خانواده هاشمی رفسنجانی شد. هنوز هم خانواده هاشمی رفسنجانی در آن منطقه‌ها زندگی می‌کنند.» محسن هاشمی از خانه ساختن پدرش در شمال شهر این‌طور می‌گوید: «ابوی به همراه پسرعمویشان آیت‌الله هاشمیان، امام‌جمعه رفسنجان، دو قطعه زمین در زیر بزرگراه صدر نیز خریدند. پدرم به زندان رفته بود که خانه‌ آماده شد، البته بهتر است بگویم مادرم خانه را آماده کرد. او در نبود پدرم شیرزن بود و خانه را اداره می‌کرد. یکی از خانه‌هایی که ساخته شد و متعلق به عموی پدرم بود به فرزند آیت‌الله کاشانی اجاره داده شد و ما شدیم همسایه فرزند آیت‌الله کاشانی. رفت‌وآمد خیلی خوبی با خانواده کاشانی داشتیم. یادم می‌آید ما در خانه‌مان تلویزیون نداشتیم. از روی دیوار می‌پریدیم تا به خانه کاشانی‌ها برویم و سریال «مراد برقی» را تماشا کنیم. از 6 تا 10 سالگی در این منزل بودم و نخستین ویلای شخصی ما در تهران بود. دوران ابتدایی را در مدرسه ولی‌عصر(عج) محله قهلک شروع کردم.» محسن هاشمی مقابل در خانه قدیمی‌شان می‌ایستد. خانه هنوز به همان شکل قدیمی است. تنها خانه‌ای که در این کوچه تغییری نکرده. باقی همه قربانی ساخت‌وساز شده‌اند. اشاره‌ای به آیفون خانه می‌کند و می‌گوید: «آن زمان تازه خانه‌ها آیفون‌دار شده بودند. خانه ما هم آیفون داشت و مورد توجه بچه‌ها بود. تفریح من و پسر عمه‌ام این بود که آیفون‌بازی کنیم. این‌طور که یک نفر ما در کوچه می‌ایستاد و یک نفر در خانه و از پشت بلندگو آیفون رادیو پخش می‌کرد و آن یکی هم در کوچه گوش می‌داد. یکبار که پسر عمویم در کوچه ایستاده بود و من از داخل خانه برایش رادیو پخش می‌کردم، یک خواننده زن آواز می‌خواند. پدرم از راه رسید و به شدت عصبانی شد و گفت از خانه من نباید چنین صدایی بیرون بیاید. البته من نه بلکه پسرعمویم را تنبیه کرد. گفت چرا فرزند خودت را تنبیه نمی‌کنی؟ پدرم جواب داد تو بزرگ‌تر هستی و فتنه‌ها زیر سر توست.» 

پدرم مؤسس مدرسه رفاه

به پیشنهاد او به مدرسه رفاه رفتیم. مدرسه‌ای که هنوز با نام مؤسسه فرهنگی رفاه فعالیت می‌کند.‌بانی و مؤسس این مدرسه پدرش است. داستان ساخت مدرسه رفاه از زبان پسر ارشد مرحوم آیت‌الله ‌اکبر هاشمی رفسنجانی شنیدنی است. او تعریف می‌کند: «آن زمان مدرسه اسلامی دخترانه بسیار کم بود. مدرسه اسلامی به مدارسی می‌گفتند که تعلیم و تربیت اسلامی هم داشت. خانواده‌هایی که مذهبی‌تر بودند اصرار داشتند فرزندانشان را به مدارس غیرانتفاعی اسلامی بفرستند و چون تعداد این مدارس کم بود، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، پدر بزرگوارم با کمک گرفتن از دوستان بازاری خود مثل مرحوم اخوان فرشچی مدرسه دخترانه رفاه را تأسیس کرد؛ دو خواهر من فاطمه و فائزه اینجا درس خواندند. آیت‌الله ‌باهنر، شهید بهشتی و شهید رجایی به همراه پدر این مدرسه را اداره می‌کردند. مدرسه رفاه بارها توسط ساواک بسته شد و امروز توسط ناصر باهنر پسر شهید باهنر اداره می‌شود و من هم عضو هیئت‌امنا و هیئت‌مدیره آن هستم. پدرم تا اواخر عمرشان خودشان در اداره مدرسه کمک می‌کردند، اما سال‌های آخر این مسئولیت را به من سپردند.» 

خاطرات مدرسه علوی 

مقصد بعدی ما مدرسه علوی در بهارستان است. مدرسه‌ای که محسن هاشمی رئیس شورای‌شهر تهران دوران راهنمایی‌اش را آنجا سپری کرد. دیدن دوباره در و دیوار مدرسه قدیمی هم برایش لذت‌بخش است. این را از حالات چهره‌اش می‌توان فهمید و شوق اینکه خودش از مسئولان مدرسه خواست تا نگاهی به کلاس‌های مدرسه علوی هم بیندازد. به گفته او مدرسه هیچ تغییری نکرده و همه‌چیز تمیز و نظیف و قدیمی باقی مانده‌اند، حتی صندلی کلاس‌ها هم مثل سابق است. روی یکی از صندلی‌ها می‌نشیند و می‌گوید: «اینجا کلاس ما بود و این هم جایی که من می‌نشستم.» دیگر کمتر کسی می‌تواند مدرسه‌ای به خوبی مدرسه علوی تأسیس و اداره کند که بعد از این همه سال هنوز بدون کوچک‌ترین تغییرات اساسی سرپا باشد.»  رئیس شورای اسلامی شهر تهران برای نشان دادن جدیت مدیران مدرسه خاطره جالبی از دوران تحصیلی‌اش تعریف می‌کند: «دوران راهنمایی را در مدرسه علوی گذراندم؛ مدرسه علوی جزو مدارس غیرانتفاعی با تربیت اسلامی بود و قوانین و روش خاص خودش را داشت. مثلاً در آن موقع به کله‌پاچه‌ای یا سینما رفتن برای بچه‌های همسن‌ من مورد قبول نبود و کسی که از این تأکید تخطی می‌کرد تذکر جدی می‌گرفت و در صورت تکرار اخراج می‌شد. یکبار من و چند نفر از همکلاسی‌ها به سینما رفتیم. خوب به‌خاطر دارم یک فیلم وسترن به نام «بیلی دو کلاهه» بود. مدیر مدرسه وقتی متوجه شد حسابی توبیخمان کرد و خواست پدرم به مدرسه بیاید. یک روز از مدرسه محرومم کردند انتظار داشتم پدرم نیز مرا را تنبیه کند اما در راه برگشت به خانه ضمن تذکر جدی و رعایت و احترام به روش‌های مورد نظر مدرسه یک تفنگ بادی برایم خرید و چون ناراحتی من را دید دلداری‌ام داد. یکبار هم به کله‌پاچه‌ای رفتم و مدیر مدرسه به من تذکر داد که دیگر به این‌طور مکان‌ها نروم.» او بعد از خروج از مدرسه می‌گوید: «واقعاً احساساتی شدم، این مدرسه برای من مکان مهمی است و ذهنیت بسیار خوبی نسبت به معلم‌هایم داشتم. آنها در تربیت نیروهای انسانی برای ایران و انقلاب خدمات زیادی داشتند و هیچ‌وقت به دنبال پست و مقام نبودند. در این مدرسه ماندند و به خدماتشان ادامه دادند.»  او خاطره‌ای از مدرسه علوی شماره 2، که سال اول راهنمایی را در آنجا سپری کرده است، تعریف می‌کند: «در مدرسه دو نفر با نام فامیلی هاشمی داشتیم. مدیر مدرسه مرحوم آیت‌الله حسینی بودند که برنامه اخلاق در خانواده را اجرا می‌کرد. یکبار یکی از همکلاسی‌ها شکایتی پیش او برد و گفت هاشمی من را مسخره می‌کند. به دفتر اظهارم کردند. گفتم آقا من نبودم. آقای حسینی گفت: «دروغ هم می‌گی؟» یک سیلی به من زد. بعد که متوجه اشتباه شد فوراً ضمن عذرخواهی در مقابل معلم‌ها و شاگردان خواست که یک سیلی به او بزنم. با اشک در چشمانش می‌گفت به من سیلی بزن. کار او در دوران دانش‌آموزی برایم خیلی درس‌آموز بود و احترامم را به او بیشتر کرد. متأسفانه همین اواخر در مراسم ختم ایشان شرکت کردم. پسرش آمد و گفت فلانی پدرم را حلال کردی و حتی با رفتنش هم به من درس داد. برای او حق‌الناس بسیار مهم بود و همیشه ما را به رعایت آن تذکر می‌داد.» 

 خانه ما در مدرسه بود 

مسیر بعدی ما مدرسه‌ای در نزدیکی دربند به نام مدرسی بود. محسن هاشمی از ماشین پیاده می‌شود و می‌گوید: «حدود یک سالی در طبقه دوم این مکان زندگی کردیم. پدرم خانه محله قلهک را فروخت و مدت کوتاهی در این خانه ساکن شدیم. پدر چون مبارز بود دائم در حال تغییر مکان زندگی‌اش بود. در این سال‌ها 5 بار هم زندان رفتند. پدر در زندان‌های کمیته مشترک، قصر، قزل‌قلعه، عشرت‌آباد و اوین در دوران پهلوی زندانی شد. ما از زندان رفتن پدر احساس ناراحتی جدی نداشتیم چون به او افتخار می‌کردیم. این مدرسه متعلق به یکی از اقوام مادری‌ام بود به اسم خانم ژاله مدرسی! در آن زمان مدرسه فعالیتی نداشت. خوب یادم است که ما با خواهرها و برادرها روی همین ایوان می‌نشستیم و عصرانه می‌خوردیم.» 

خانه دزاشیب تنها خانه یادگار پدر 

کوچه‌ای بن‌بست در محله دزاشیب به نام نفت. دلیل  نامگذاری این کوچه هم داستان خودش را دارد انگار قبلاً یک مغازه نفت‌فروشی سر کوچه‌اش بود مغازه‌ای که محسن 15ساله مأمور نظارت بر توزیع نفت آن بود.  خانه‌ای در انتهای کوچه‌ای بن‌بست در محله دزاشیب، خانه قدیمی خانواده هاشمی است که هنوز هم آنجا را حفظ کرده‌اند. محسن هاشمی این خانه و محله را بسیار دوست دارد. در اینجا نوجوانی او سپری شده است. می‌گوید: «پدرم این خانه‌ها را متری هزار تومان خرید. من تا 14 سالگی در این خانه بودم. توی همین حیاط با خانواده می‌نشستیم و بچه‌ها در حیاط بازی می‌کردند. توی همین حوض وسط حیاط آبتنی می‌کردیم. تنها خانه‌ای که از پدرم برای ما باقی مانده این خانه است.» نوشته هاشمی روی در توجهمان را جلب می‌کند. می‌گوید: «بعد از اینکه بزرگ شدیم، این خانه را 5 طبقه آپارتمان ساختیم. پدر و مادر به همراه بچه‌ها به جماران رفته بودند. هرکدام که ازدواج می‌کردند به این خانه می‌آمدند. یک زمانی من، فاطمه، فائزه، یاسر و مهدی همگی در این مجموعه آپارتمان‌ها بودیم.» نگاهی به شکل و شمایل خانه می‌اندازد و می‌گوید: «از وقتی خانه را بازسازی کرده‌ایم به همین شکل است.» 



مدیر مدرسه پارتی‌بازی می‌کرد 

برای دیدن مدرسه جهان‌آرا می‌رویم. مدرسه‌ای که در آخرین روزهای تحصیل محسن هاشمی تعطیل شد. اسم این مدرسه تغییر کرده است. با اینکه مدرسه تغییرات زیادی دارد اما دلش می‌خواهد در حیاط آن قدم بزند. از مسئول مدرسه چند سؤال می‌پرسد. سراغ نمازخانه گوشه حیاط را می‌گیرد. حال و احوال آدم‌های قدیمی را می‌پرسد. می‌گوید: «مدیر این مدرسه آقای حجت‌الاسلام‌والمسلمین دانش بود. او در حادثه تروریستی هفت‌تیر همراه با شهید بهشتی شهید شد و دختر ایشان محبوبه دانش که کوچه‌ای به نام اوست در روز 17شهریور سال 1357 در کشتار میدان ژاله به شهادت رسید. آقای دانش فردی انقلابی بود. آن زمان پدر در زندان بود. باید هر پنجشنبه به دیدن پدرم می‌رفتیم. آقای دانش به قول امروزی‌ها پارتی‌بازی می‌کرد و می‌گفت پنجشنبه‌ها مدرسه نیایید و به ملاقات پدر بروید.» با خنده می‌گوید: «زندان رفتن پدر به دلیل مدرسه نرفتن باعث خوشحالی ما هم می‌شد.» 

نخستین فعالیت فرهنگی در کتابخانه 

آخرین مسیری که راهی آن می‌شویم تکیه مسجد اعظم تجریش است. رئیس شورای‌شهر می‌گوید: «نخستین فعالیت فرهنگی و نخستین فعالیت جدی من در زندگی مدیریت کتابخانه تکیه تجریش است. پدرم زندان بود و آقای دین‌پرور در 16 سالگی مسئولیت کتابخانه اعظم تجریش را به من سپرد.» ما را همراه خود به این کتابخانه برد که حالا هیچ اثری از آن نیست. این مکان بیشتر شبیه حجره‌ای است که روزی کتابخانه بوده، می‌گوید: «اینجا می‌نشستم. از دوستان پدرم پول می‌گرفتم و برای این کتابخانه کتاب تهیه می‌کردم. آن زمان کتاب‌های صمد بهرنگی، جلال آل‌احمد و شریعتی روی بورس بود و جزو کتاب‌های انقلابی محسوب می‌شد. وقتی به ملاقات پدرم می‌رفتیم نگران بودند. آن زمان اوج شکل‌گیری انحرافات عقیدتی و گروهک‌های مختلف بود. پدرم از ما بچه‌ها خواستند که مواظب باشیم دچار انحرافات عقیدتی نشویم. هنوز هم روی این فعالیت اجتماعی‌ام تعصب دارم.»

معلم دینی خوشرو 

محسن هاشمی خاطره جالب دیگری از دوران مدرسه‌اش برایمان تعریف می‌کند: «حجت‌الاسلام‌والمسلمین مهدی کروبی در مدرسه جهان‌آرا معلم دینی ما بود. از آن معلم‌های خوش‌اخلاق که دانش‌آموزان خیلی دوستش داشتند. یک بار امتحان داشتیم. در نمازخانه به صف نشسته بودیم و برگه‌های امتحانی‌مان را داده بودند. من داشتم بعضی از جواب‌ها را از روی کتاب می‌نوشتم. ایشان من را دید و متوجه تقلبم شد. آمدند بالای سرم و عبایشان را انداختند روی برگه من و آرام گفتند تقلب نکن پسرم تقلب نکن. از خجالتم دیگر تقلب نکردم اما چشمپوشی ایشان از خطایم به من درس خوبی داد.» او ادامه می‌دهد: «در روز افتتاح مترو تهران حجت‌الاسلام‌والمسلمین کروبی حضور داشتند ایشان در حضور همه گفتند من یادم می‌آید محسن هاشمی چقدر شیطان و بازیگوش بود.» 

این خبر را به اشتراک بگذارید