فرشاد شیرزادی| خبرنگار:

داستاننویس است. رمان «آتش سرد» او تحسین بسیاری از اهالی قلم و منتقدان را برانگیخت. سالها در جبهههای جنگ ایران و عراق بهعنوان یک جنگاور تمامعیار جنگیده است و همرزم و دوستش «حسیناسرافیلی»، شـاعر آیینی و دفاعمقدس بوده و هست. در دوران دفاعمقدس در اهواز شیمیایی شد و از ناحیه ریه آسیب دید. در انجمن قلم گفتوگویی با او انجام دادیم. گپوگفت کوتاه ما با «محمدعلی گودینی» نویسنده دفاعمقدس، پیش روی شماست
از همرزمانتان کسی در حوزه شعر یا نویسندگی فعالیت میکرد؟
سالها ساکن منطقه 17 بودم. کارم به شکلی بود که صبح ساعت 5 از خانه خارج میشدم و به کرج میرفتم و شبها حدود ساعت 8 به خانه برمیگشتم. در محل کارم با «حسین اسرافیلی» شاعر آیینی و دفاعمقدس حشر و نشر داشتم. ایشان از همکاران من در طول دوران جنگ بود. از ابتدای جنگ تا پایان جنگ با هم در کارخانه «قوه پارس» کار میکردیم. این کارخانه در کرج واقع بود و هر روز همدیگر را آنجا میدیدیم. آنجا عضو انجمن اسلامی شدیم. آقای اسرافیلی هر هفته جلسات شعر و ادبیات برگزار میکرد و من هم به آن جلسات میرفتم. بعدها با هم به جبهه رفتیم و شبهای شعر در اهواز و دزفول ادامه داشت. اما من به دلیل بیماری ریوی و مشکل تنفسی به دلیل آسیب جدی در حمله شیمیایی، دیگر نتوانستم در جبهه حضور داشته باشم. با آقای اسرافیلی هنوز ارتباط دارم و ایشان یکی از بهترین دوستان من است.
آن موقع آقای اسرافیلی شعر هم میسرود؟
بله. در شبهای شعری که در جبهه برگزار میشد، شعرهای حماسیاش را میخواند. یکی دیگر از دوستانمان که صدای خوبی هم داشت اشعار او را به همراه مارش و دیگر اشعار حماسی را با صدای بلند میخواند تا دیگر رزمندگان را به دفاع تهییج کند. شعرهای آقای اسرافیلی همزمان در رادیو هم پخش میشد.
حال و هوای دفاعمقدس در محله آذری در آن دوران چگونه بود؟
به منطقه 17 میگویند «دار الشهداء». این منطقه که به لحاظ وسعت کوچکترین منطقه تهران است اما بیشترین شهید دفاعمقدس را در میان مناطق 22گانه تهران دارد. 4هزار شهید از محله من برخاستند. جمعیت این منطقه به اندازه یک استان کشورمان است اما بیشتر از یکی، 2 استان شهید داده. در دوران دفاعمقدس حجله شهدا را میدیدیم. خودم برای شهید «جوادشاعری» که غواص بود و در عملیات «کربلای 5» شهید شد، یک داستان کوتاه با عنوان «چتربازی در امواج» نوشتهام. مادر این شهید هنوز در محله قدیمی ما سکونت دارد. جواد بچهمحل ما بود. بسیاری از همرزمانش را آنجا میدیدم. گاهی که حجله شهدا را میدیدم، بچهمحلهایمان را میشناختیم و اندوهگین میشدیم. مسجد «حمزه سیدالشهداء(ع)» در خیابان «شهیدقدرتپاکی»، که ایشان هم جزو بچهمحلهای ما بود، محفل اصلی بسیاری از شهدای محله ما به شمار میرفت. «قدرتپاکی» از نخستین شهدای محله ما بود که در کردستان توسط گروهکهای تروریستی دموکرات در تنگهایگیر افتاد و شهید شد. شهید «نیکپی» یکی دیگر از شهدای محلهمان است که اتفاقاً در کوچه ما سکونت داشت.
از چه سالی داستان نوشتن را آغاز کردید؟ آیا در دوران جنگ و در جبهه هم داستان مینوشتید؟
من ابتدا با شعر سرودن وارد جرگه ادبیات شدم. در سنگر فرصتی برای نوشتن داستان نداشتم اما یادداشت برمیداشتم تا بتوانم از احساساتم استفاده کنم و بعدها داستان بنویسم که البته همین هم شد. اغلب خاطرات جبهه و جنگ به واسطه همین یادداشتها حفظ شده است. این یادداشتها یا تبدیل به داستان شدهاند یا تبدیل به داستان خواهند شد. بسیاری از داستانهای کوتاهی که نوشتهام با استفاده از همین یادداشتها نگاشته شده است.
نظرتان درباره نویسندگانی که جنگ را ندیدهاند چیست؟
نویسندگانی که جنگ را دیدهاند بهتر میتوانند داستان بنویسند. اغلب نویسندگان مطرح ما میخواستند داستان بنویسند اما یا اعتقاداتشان اجازه نداد یا نتوانستند واقعیتهای جنگ تحمیلی را بنویسند. برخی نویسندگان هم که وارد این عرصه شدند به سیاهنمایی پرداختند. آنها به جای اینکه داستان رزمندگانی را بنویسند که با نارنجک تفنگی که بردی 30، 40 متری بیشتر نداشت، با شجاعت در برابر دشمن ایستادگی کردند، به سیاهنمایی وقایع و جنگ پرداختند. آنها جوانان ما را ندیدند یا نخواستند ببینند. در عین حال جوانانی را داریم که جنگ را ندیدهاند اما میتوانند در خطوط مرزی با دیدن مناطق جنگی احساسات برانگیختهشان را با استفاده از تاریخ و المانهای جنگی، داستانی درخشان خلق کنند. میتوانند با دیدن جانبازان شیمیایی و جانبازان دیگری که هزار و یک مصیبت دارند و با این گرفتاریهای جسمی درگیرند، داستان خوب خلق کنند. داستانی که تجربه نسل اول و دوم انقلاب را به نسلهای دیگر انتقال دهد. داستاننویس باید واقعیت را بنویسد. نویسنده در گام نخست باید متعهد به انقلاب و دفاعمقدس باشد. از نویسندگانی که بیطرفند انتظار میرود که با توجه به شواهد تاریخی اصل موضوع دفاعمقدس را بنویسند و به حاشیه نروند و سیاهنمایی نکنند.
پس از گذشت سالها وقتی به دوران دفاعمقدس فکر میکنید، چه حس و حالی به شما دست میدهد؟
باور کنید آن نارنجک تفنگی که به آن اشاره کردم متعلق به جنگ جهانی اول بود. ما با آن امکانات کم میجنگیدیم و موشک نقطه زن و دوربرد نداشتیم. آر.پی.جی و خمپاره به اندازه کافی نداشتیم. وقتی امروز میبینم که موشکهای بالستیک را خودمان تولید میکنیم، احساس غرور میکنم و به دفاع مردم و جوانان ایرانی افتخار میکنــــم. نویسنده حقیقتپرستی که خود را ایرانی میداند باید از این واقعیتها بنویسد.
گفتوگو با نویسنده و جانباز محله آذری
اینجا دارالشهدا است
در همینه زمینه :