شناسنامهای که ثبتاحوال را غافلگیرکرد
زندگی شهید حمیدرضا قراباغی به روایت همسرش
سیدهکلثوم موسوی | خبرنگار
از کودکی در محله، همراه با دوستانش هیئت کوچکی برپا کرده بود. در کنار همسالانش با صدای کودکانه، نوای «یا حسین» سر میداد و همسایهها را به عزاداری برای سیدالشهدا میخواند. حمیدرضا با عشق به امامحسین(ع) رشد کرد و همین روحیه مذهبیاش بود که خدیجه را به انتخاب حمیدرضا ترغیب کرد و با خود گفت که این همان فرد ایدهآل من است. زندگی مشترک با او، جمعههاشان را رنگ و بویی دیگر بخشیده بود؛ هر صبح جمعه خدیجه با صدای آمادهکردن صبحانه همسرش بیدار میشد و حالا سکوت روزها و جای خالی حمیدرضا، دلتنگیاش را بیانتها کرده است. پاسدار حمیدرضا قراباغی، ۱۲ فروردین ۱۴۰۵ در شهرک فجر با اصابت موشک صهیونی-آمریکایی به شهادت رسید. خدیجه نودهی، همسر شهید، از روزهایی میگوید که مرحله جدیدی از زندگی را نوید میداد: «حمیدرضا را از همان روز اول خواستگاری پسندیدم. از عشقش به امامحسین(ع) گفت و از روزهای کودکی که با چادر مادرش در کوچه تکیه راه انداخت و هیئت برپا کرد. بعدها هم تعریف کرد که بچههای دیگر هم چادر میآوردند و هیئت بزرگتر میشد. چادرخاکی را بو میکرد و میگفت فدای چادر خاکی فاطمهزهرا(س). حمیدرضا همان ایدهآلی بود که آرزو میکردم. هرچه بیشتر شناختمش، بیشتر دلبستهاش شدم.»
به صورت ناشناس به نیازمندان کمک میکرد
خدیجه نودهی ادامه میدهد: «وقتی برای خواستگاری آمد، دیپلمه بود و من دانشجوی سال آخر کارشناسی. قول داد درسش را ادامه دهد و من کمکش کردم. در هر شرایطی میشد روی همراهیاش حساب کرد. درباره هر موضوعی مشورت میکردیم و در کارهای منزل بسیار کمکحالم بود. صبحهای جمعه که خودش صبحانه آماده میکرد، از زیباترین لحظات زندگیمان بود. او معتقد بود که مشارکت در کارهای خانه، محبت بین زوجین را بیشتر میکند.» همسر شهید از علاقهمندیهای حمیدرضا چنین میگوید: «اهل کار خیر بود و ناشناس به دیگران کمک میکرد. اگر کسی در اقوام گرفتار بود، کوتاهی نمیکرد. کتابهای مذهبی و عرفانی زیاد میخواند و پس از هر کتاب، با من گفتوگو میکرد تا هم مطالب را بهتر درک کند و هم آگاهیام را بالا ببرد. آخرین کتابش «خونِ دلی که لعل شد» بود. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، عنوان همان کتاب به ذهنم آمد.» نودهی ادامه میدهد: «شعرهای مذهبی، بهویژه سرودههای محتشم را دوست داشت و این بیت را برای منزل قاب گرفت؛ «شکر، خدا را که در پناه حسینم / عالم از این خوبتر پناه ندارد.» رستورانگردی را هم خیلی دوست داشتیم؛ هر بار به نوبت همدیگر را مهمان میکردیم.» خدیجهخانم با چشمانی اشکآلود میگوید: «چند سالی از فوت مادرش میگذشت، اما هیچگاه رفتن به مزارش را فراموش نمیکرد. 7سال از پدر نابینا و دیالیزیاش پرستاری کرد، بیآنکه لب به شکوه بگشاید. از اوایل جنگ رمضان نگرانش بودم، اما هفته آخر نگرانیام بیشتر شد. صبح روز حادثه، دستم را بوسید و گفت نگران نباش! همان روز پدرش را برای دیالیز برد و پس از بازگشت، از او خداحافظی کرد. من برای تشییع پیکر شهدا رفته بودم که خواهر همسرم خبر شهادتش را داد.»
ثبت آرزوی شهادت!
او در پایان گفتوگو خاطرهای شنیدنی را از همسر شهیدش بازگو میکند: «همیشه از شهادت میگفت. من میگفتم که انشاءالله مثل حاجقاسم شهید شوی؛ میگفت شهادت در جوانی زیباتر است. چند سال پیش در کربلا به او گفتم کفن بخریم؛ خندید و گفت من کفن لازمم نمیشود! گفت شاید خداینکرده برای پدرم لازم شد. چند روز به شهادتش مانده بود که دوستانش به مشهد رفتند؛ به آنها گفت تا شما برگردید من شهید میشوم! دوستانش به شوخی برایش فاتحه خواندند و عکس گرفتند. پس از شهادت، وقتی برای ثبت تاریخ فوت به ثبتاحوال رفتم و صفحه وفاتشناسنامهاش را دیدم، شوکه شدم. کارمند ثبتاحوال هم با حیرت به آن نگاه میکرد. با خودکار، جلوی کلمه وفات نوشته بود: آرزوی شهادت و این جمله، گویای تمام باور و عشق او به راهی بود که تا آخرین لحظه بر آن استوار ماند و نامش را در تاریخ عشق و ایثار جاودانه کرد.»