شهادت برای پیشرفت صنعت موشکی
روایت زندگی شهید مهسا طاهری بانوی شهید صنعت موشکی کشور
رابعه تیموری | روزنامهنگار
علیآقا وقتی یک پیام صوتی بهجا مانده از مهسا را شنید، تازه فهمید چرا دخترش یقین داشت که با مرگ طبیعی ترکشان نخواهد کرد: «ولی حس خودم عجیب به من میگه که من شهید میشم... و الان باتوجهبه شرایط کاریم بعید نیست شهید شم...» مهسا اتفاقات تلخ بسیاری را از سر گذراند و هر بار که خدا عمر دوباره به او میبخشید، دلواپسی از دستدادن مهسا دل علیآقا را بیشتر میلرزاند اما هر بار دلداریهای دختر صبور و سنجیدهاش، دلش را آرام و به ماندن او امیدوار میکرد. ولی آن روز حرفهای مهسا رنگوبویی دیگر داشت و بیآنکه بداند با دل پدرش چه میکند، فقط سفارش میکرد: «بابا اگر اتفاقی افتاد بیقراری نکنیها! یادت نرود تو پدر یک دانشمند صنعت موشکی کشوری. اگر تحقیقات ما به نتیجه برسد در صنعت موشکی غوغا میشود...» علیآقا این بار نتوانسته حرف مهسایش را به گوش بگیرد و از زمانی که چند پاره از پیکر دختر جوانش را به خاک سپرده، روزی صد بار دلش برای دیدار چشمهای او پر میکشد، اما هر خبری که از پیشرفت کشورمان در رادارگریز کردن موشکهای بومی به گوشش میرسد، مرهمی میشود برای زخمها و حسرتهای دل او و همسرش و تنها برادر مهسا. همین پیشرفتها و مسیر روبهجلویی که مهسا طاهری و دیگر همراهانش برای صنعت موشکی کشور ترسیم کردهاند، باعث شده اینروزها کاربران فضای مجازی از مهسا که تنها بانوی شهید صنعت موشکی کشور بوده، بیشتر از گذشته یاد کنند و ویدئوهای یادآوری درباره خدمات این شهید دهه هفتادی دست بهدست شود.
دختر شایسته مادر
دست سرنوشت دختر نخبه خانواده طاهری را قدم به قدم پیش برد تا یکی از متخصصان صنعت موشکی کشور و مایه سربلندی مادر شود، اما یاد لحظاتی که دل مادر از موفقیتهای مهسا شاد میشد، حالا دلتنگیاش را صدچندان میکند: «دخترم خیلی درسخوان و باهوش بود و وقتی کنکور داد در رشته پزشکی شهر بانه قبول شد، ولی چون دست و بال ما باز نبود و برای پرداخت هزینه خوابگاه و رفتوآمدش بهزحمت میافتادیم یک سال پشت کنکور ماند تا در دانشگاه اراک، یعنی شهر خودمان قبول شود.» در تمام لحظاتی که مهسا در جلسه کنکور نشسته بود، مادر در امامزاده عبدالله(ع) و حرم آمنه خاتون برای قبول شدنش دعا میکرد: «چقدر نذر و نیاز کردم که دخترم به آرزویش برسد و زحمتش هدر نرود... مهسای من رشته شیمی دانشگاه اراک قبول شد، وقتی هم لیسانسش را گرفت به دانشگاه زنجان رفت تا در آنجا ارشد این رشته را بخواند.» تحصیل مهسا در دانشگاه زنجان آغاز دوریهای مادر از دخترکش بود، اما باعث آشنایی مهسا با شیمی کوانتوم شد و به فعالیتهای علمی او جهت داد: «مهسای من خیلی زود با همه ارتباط میگرفت و با یکی از خانمهایی که جزو استادان این دانشگاه بود، رابطهای صمیمانه داشت. همسر این خانم از استادان رشته فیزیک بود و رفتوآمدش با آنها باعث شد با شیمی کوانتوم آشنایی پیدا کند و تصمیم بگیرد در این رشته تحصیلش را ادامه بدهد.» پذیرفته شدن مهسا در مقطع دکتری تخصصی رشته شیمی دانشگاه تربیت مدرس تهران سبب شد که پدر و مادر و تنها برادرش امیرمحمد او را کمتر ببینند و مهسا بعد از پایان تحصیلاتش هم در تهران بماند تا با تیم شهید فریدون عباسی برای ارتقای رادارگریزی موشکهای بومی تحقیق و پژوهش کند.
مرگ طبیعی را نمیخواهم
وقتی فریدون عباسی به شهادت رسید، مهسا هم در فهرست اهداف ترور قرار گرفت و در وقفهای که با شهادت دکتر عباسی در فعالیتهای تیم بهوجود آمد، مهسا برای دیدار پدر و مادر و امیرمحمد به اراک رفت. آن روزها برای مادر و امیرمحمد فرصتی بود که بعد از مدتها میتوانستند یک دل سیر مهسا را ببینند: «با آنکه دخترم میدانست جانش به خطر افتاده پیش ما چیزی را بروز نمیداد و شب تا صبح با من و برادر کوچکش اختلاط میکرد.» انگار خودداری و متانت مردانه پدر، مهسا را از صبر و تحملش خاطرجمع کرده بود که وقتی به پدرش میرسید، پردهپوشی را کنار میگذاشت و از خطراتی که او و دیگر پژوهشگران تیم را تهدید میکرد، برایش میگفت. در همه آن لحظاتی که علیآقا حرفهای مهسا را میشنید، کلامی که سالها پیش از دخترش شنیده بود، آرامش میکرد: «چند سال پیش مهسا از زانو دچار تومور بدخیم شد و پزشکان تشخیص دادند که برای زنده بودنش باید دو پایش از زانو به بالا قطع شود، ولی مهسا همیشه به ما قوت قلب میداد و میگفت آقا ابوالفضل(ع) مراقب من است و من به این سادگی نمیمیرم.» وقتی هم که مهسا از تهران تماس گرفت و از تصادف رانندگیای گفت که او را تا یک قدمی مرگ پیش برده بود، کلام آخرش دل پدر را تسکین داد: «همان لحظهای که با مرگ بهاندازه تار مویی فاصله داشتم، فقط به خدا گفتم خدایا این مرگ رانمی خواهم و من را اینطور نبرد... نفهمیدم چطور نجات پیدا کردم، اما خدا خواست و در آن تصادف سنگین خراش هم برنداشتم..»

داغی که کمر میشکند

آن شب که مهسا از تهران به پدر زنگ زد، حرفزدنش با گذشته فرق داشت و برخلاف همیشه که به علیآقا قوت قلب میداد، حرفهایش فقط رنگ سفارش و شاید هم وصیت داشت: «بابا وقتی برای من مراسم گرفتی بیتابی نکنیها! حواست باشه تو پدر یه دختر نخبه علمی کشور هستی. بابا صبوری کنیها!» مهسا نمیدانست پدرش در آن سوی خط تلفن چه حالی دارد و در لحن مظلومانه و آرام همیشگیاش از آشوبی که در دلش به پا شده بود، خبری نبود: «اینقدر خودعزیزی نکن دختر... دل بابا را خون نکن...» بعد از آن تماس در روزهایی که از مهسا خبری نبود، مادر بهحساب پرمشغلگی او میگذاشت و باور نمیکرد برای او اتفاقی افتاده: «بچهام گفت محل تحقیقاتشان محرمانه است. حتما آنجا نمیتوانند با کسی تماس بگیرند.»
ولی هیچچیز نمیتوانست دل آشوبه چند روزه علیآقا را آرام کند و آنقدر با این و آن تماس گرفت و پرسوجو کرد تا چیزی را که از شنیدنش میترسید، شنید: «محل کار آنها را بمباران کردهاند و پیکرها قابل شناسایی نیستند. برای آزمایش دیانای باید به تهران بیایید...» خدا میداند به دل پدر مهسا چه گذشت تا خودش را به پزشکی قانونی رساند. در آنجا هم وقتی دو انگشت قطع شده مهسایش را دید که قرار بود از آنها برای تعیین هویت دخترکش استفاده کنند، بیآنکه منتظر نتیجه آزمایش بماند فهمید او شهید شده است.
کاوری که در آن اعضای قطعهقطعه بهجا مانده از قد و بالای رشید مهسا را قرار داده بودند، سبک و کموزن بود، اما کمر علیآقا همان لحظهای شکست که پارههای پیکر دخترکش را تحویل گرفت.