• یکشنبه 1 شهریور 1405
  • ١٠ ربيع الأول ١٤٤٨
  • 2026 Aug 23
یکشنبه 1 شهریور 1405
کد مطلب : 280517
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/D9PGx
+
-

آرزو داشت پلیس شود

روایت مادر امیرحسین رسولی از شهدای مدرسه میناب

گزارش
آرزو داشت پلیس شود

النازعباسیان| روزنامه‌نگار

نزدیک به 6‌ماه از حادثه میناب گذشته اما داغ این کودکان پرپرشده هنوز هم برای خانواده‌هایشان جگرسوز است. شهید امیرحسین رسولی هم مانند دیگر دانش‌آموزان میناب روایتی جانسوز دارد؛ پسری که با ذوق در کلاس سوم ابتدایی درس می‌خواند و آرزو داشت وقتی بزرگ شد پلیس شود. می‌خواست با آدم‌های بد بجنگد و آرامش و آسایش را برای مردم شهرشان فراهم کند. اما تقدیر چنین رقم خورد که او در کودکی با خون سرخش با آدم‌های بد بجنگد و اینگونه پربکشد. در این گزارش، زهرا زارعی، از پسر دوست‌داشتنی‌اش امیرحسین روایت می‌کند.

عضو افتخاری هلال‌احمر بود
مادر امیرحسین مثل هر مادری اول صحبت‌هایش را با تعریف از پاره‌تنش شروع می‌کند: «3پسر داشتم. امیرحسین پسر آخرم بود؛ بچه‌ای آرام، بامحبت و مظلوم. هیچ‌وقت کسی را اذیت نکرد. معلم‌ها همیشه می‌گفتند که خیلی مؤدب است. همه فامیل دوستش داشتند. دوست داشت پلیس شود. می‌گفت می‌خواهم آدم‌های بد را دستگیر کنم. می‌خواهم با آنها بجنگم.» رابطه‌اش با برادر بزرگ‌ترش، احسان، مثال‌زدنی بود. این جمله مادر دل‌شکسته است: «7سال با احسان فاصله سنی داشت. هر صبح می‌گفت که اول احسان بیدار بشه، بعد من. شب می‌گفت اول احسان بخوابه، بعد من. اتاقشان یکی بود. همیشه دوست داشت برادرهایش احسان یا امین با موتورسیکلت بروند دنبالش و او را از مدرسه بیاورند. جای خالی او، برادرانش را هم افسرده کرده.»

آخرین دیدار 
خاطره آخرین دیدار هر عزیز از دست‌رفته، در ذهن بازماندگان روزی صدبار تکرار می‌شود. مادر با بغض، خاطره آن روز را مرور می‌کند: «صبح شنبه به امیرحسین گفتم بیدار شو. گفت که «مامان، خوابم میاد، امروز نمی‌رم مدرسه.» در گروه مجازی کلاس‌شان نوشته بود امتحان ریاضی دارند. گفتم: «نه مامان، امتحان داری، باید بری». با اصرار من راضی به رفتن شد.» این جمله را که می‌گوید بغضش می‌ترکد و گریه امانش نمی‌دهد. کمی که آرام می‌شود خودش ادامه می‌دهد: «هر روز پدرش او را بیدار می‌کرد. می‌برد دست و صورتش را بشوید. بعد لباس می‌پوشاند و به مدرسه می‌برد. آن روز هم همینطور بیدار شد. هر کاری کردم تا صبحانه بخورد، گفت: «سیرم، نمی‌خورم.» حتی خواستم یک لقمه کوچک توی کیفش بگذارم، گفت: «نه، نمی‌خورم.» بغلش کردم، او هم مرا محکم بغل کرد. گفتم: «مامان مواظب خودت باش، امتحانت رو خوب بدی! به حرف خانم معلم هم خوب گوش بده.» گفت: «باشه! چشم مامان.» بعد سریع رفت توی ماشین. این آخرین دیدار من با امیر بود. اما کاش اصرار به رفتنش نمی‌کردم.» 
چند ساعت بعد، صدای مهیبی همه را به کوچه کشاند: «اول فکر کردیم زلزله است. اما دودی از کنار مدرسه بلند شد. همسایه‌ها گفتند به اطراف مدرسه حمله شده. اما وقتی رسیدیم، مدرسه آوار شده بود. آن شب، طولانی‌ترین شب زندگی‌ام بود. تا صبح فقط صدایش می‌زدم. اما امیرحسین پیدا نشد. روز بعد، ساعت ۱۱ بود که آمدند شناسنامه را گرفتند. پدرش برای شناسایی به سردخانه رفت. کیف پسرم اشتباهی کنار یک پیکر دیگر بود. به همین‌خاطر دیر شناسایی شد. دوباره پیکرهای دیگر را گشت و بالاخره امیرحسین را پیدا کرد. بدنش سالم بود، فقط شکستگی داشت.» 

نماز، قرآن و دغدغه‌ای ناتمام
مادر با چشمانی تر، از علاقه پسرش به نماز و قرآن می‌گوید: «هر وقت می‌خواستم نماز بخوانم، می‌آمد و می‌گفت مامان بلند بخوان تا من یاد بگیرم. قرآن که می‌خواندم، می‌گفت بلند بخوان تا بشنوم. یک روز قبل از حادثه، ناراحت بود که آیت‌الکرسی را کامل حفظ نکرده است. گفت: «مامان یکشنبه زنگ قرآن داریم باید آیت‌الکرسی را از حفظ بخوانم اما نصفش را بلدم.» گفتم: «ناراحت نباش تا این اندازه هم خوبه.» اما خودش ناراحت بود.» مادر در پایان، با صبری که از خدا خواسته، می‌گوید: «می‌دانم خیلی سخت است، اما می‌خواهم امیرحسین شناخته شود؛ شخصیتش، چهره‌اش، آرزوهایش. اگر ما نگوییم، هیچ‌کس نمی‌داند چه بچه‌هایی بودند که شهید شدند. او پسر مهربان من بود، حالا باید برای ایران بماند.»


 

این خبر را به اشتراک بگذارید