حسرت دامادی پسر
پدران و مادران داغدار محکوم هستند به زندگی با خاطرات فرزندان از دسترفتهشان. دست خودشان نیست. روزی هزار بار با همبودنشان را در ذهن مرور می کنند. پدر رضا بارانی هم همینطور است. او برای ما از آخرین روزی تعریف میکند که با رضا سپری کرد: «جمعه بود و سرم خلوتتر. با رضا دیوارهای خانه را برای عید نوروز رنگ زدیم. نزدیک اذان کار را تعطیل کردیم. قرار بود به مسجد برویم، چون رضا مکبر بود. وقتی خواستم به حمام بروم، رضا گفت: «من هم با شما بیایم؟» بردمش حمام و تمیز شستمش. لحظه آخر به او گفتم: «میدونی قدیمها دامادها را حمام میبردن؟» خندید. حوله را دورش پیچیدم و آوردم بیرون و بلند گفتم: «داماد اومد، داماد اومد!» با چه شرمی میخندید. حتی خودم لباسهایش را پوشاندم. باورم نمیشد یک روز بعد، همین پیکر، خونین و خاکی مقابلم خوابیده باشد و من باید دنبال نشانه برای شناساییاش بگردم. چون صورتش آسیب دیده بود، از روی جوراب، لباس ورزشی و ماهیچههای پاهایش مطمئن شدیم که رضاست. دست و پا داشت، اما تکهتکه شده بود.» پدر از روز شهادت رضا اینطور می گوید: «سختترین لحظه زندگیام وقتی بود که در جستوجوی پسرم میان مدرسه و بیمارستان و سردخانه آواره بودم. همان لحظه کسی کولهپشتی خونی رضا را برای من آورد. خون تازه رضا روی آن بود. کیف را که بغل کردم، گرمای خونش به من رسید. یک لحظه احساس کردم خود پسرم را بغل کردهام. نمیخواستم باور کنم رضای من جزو شهداست؛ فکر میکردم مجروح شده و این خون نشانه جراحت است.»