• چهار شنبه 7 مرداد 1405
  • ١٤ صفر ١٤٤٨
  • 2026 Jul 29
چهار شنبه 7 مرداد 1405
کد مطلب : 279425
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/Oyq6p
+
-

از امام‌رضا ع‌ پیکر پسرم را خواستم

از شهادت تا تشییع پیکر محمدطاها روزهای دردناکی برای خانواده بوده است. مادر شهید از آن ساعات سخت می‌گوید: «روز نهم اسفند، تنها چند دقیقه بعد از تماس مدرسه، صدای مهیبی شنیدیم. هراسان خود را به مدرسه رساندیم. محشر کبری بود؛ انگار اصلاً مدرسه‌ای آنجا نبوده. به‌دنبال پسرم از مدرسه تا بیمارستان آواره شدیم، اما اثری از او نبود. هر پیکری پیدا می‌شد، دعا می‌کردم محمدطاهای من نباشد، چون همچنان امیدوار بودم که زنده است. نمی‌دانستم این تازه شروع ماجراست. باید میان پیکرهای تکه‌تکه و صورت‌های سوخته، نشانی از محمدطاها پیدا می‌کردیم. خدا برای هیچ پدر و مادری چنین لحظه‌هایی نیاورد. هر بار کنار یک پیکر تکه‌تکه می‌رفتم، پاهایم یارای ایستادن نداشت و زانوهایم خم می‌شد اما چاره‌ای نبود و باید محکم می‌ایستادم. طاهای من نبود که نبود. حس عجیبی داشتم؛ پارادوکسی عجیب. نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. همچنان امیدوار بودم که شاید جایی رفته باشد. تا اینکه یک روز، از میان آوار، کیفش پیدا شد. تا صبح آن را بغل کردم و گریه کردم؛ تمام وسایلش سر جای خود بود، کتاب‌ها، دفتر مشق‌ها و مدادهای کوچکش، انگار هنوز منتظر دست‌های مهربان او بودند. گفتند کنار این کیف، تکه‌هایی از یک پیکر پیدا شده و برای آزمایش دی‌ان‌ای باید منتظر بمانیم. شب سال تحویل، خانواده‌های شهدا به گلزار شهدا دعوت شده بودند. من در آن شب به سراغ مزار معلم و همکلاسی‌های فرزندم رفتم و با گریه و ناله از آنها خواستم که محمدطاها را صدا کنند تا به دیدار مادرش بیاید. چند روز پیش از آن، خادمان حرم‌امام‌رضا(ع) به منزل ما آمده بودند و من در آن دیدار، با دلی پر از امید و چشمانی اشک‌بار، از امام‌رضا(ع) خواسته بودم که پیکر فرزندم را به من بازگرداند. تا اینکه نهم فروردین، پس از یک‌ماه انتظار طاقت‌فرسا و چشم‌به‌راهی در میان اندوه و ناامیدی، به ما خبر دادند که جواب آزمایش دی‌ان‌ای مثبت اعلام شده و تنها یک تکه از پیکر محمدطاها شناسایی شده است. آن لحظه، هم از شدت اندوه به‌خود می‌لرزیدم و هم از شکرگزاری که بالاخره فرزندم به آغوش من بازگشته بود. این رویداد را اجابت دعای خود از محضر امام‌رضا(ع) می‌دانم؛ همان حضرتی که محمدطاها عاشقانه دوستش داشت. در روز تشییع پیکر مطهرش، با آن تکه استخوان کوچک که تمام وجودش شده بود، دیدم که چه جمعیت عظیمی از مردم شهیدپرور میناب گرد آمدند تا این کودک معصوم را بدرقه کنند.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید