رو سفیدم کردی پسرم!
روایت مادر شهید سجاد شامحمدی از تنها فرزندش که دلبسته مکتب سیدالشهدا ع بود
سیدهکلثوم موسوی| خبرنگار
مادر هر روز قد کشیدن چشم و چراغ خانهاش را میدید و دلش غنج میرفت برای یلی که خودش تربیت کرده بود. دردانه و تکفرزندش حالا شیرپسری شده بود. قدوبالای رشیدش مادر را به وجد میآورد و خیالش راحت میشد که مردی همچو کوه در خانهاش رشد کرده و حالا دیگر میتواند به او تکیه کند. بعد از مرگ پدرش مرد خانه شده بود و امید دل مادر. سجاد شامحمدی، 27ساله و دارای کارشناسی علوم نظامی از دانشگاه افسری امام حسین(ع)، در سازمان بسیج مستضعفین کار میکرد. او ساکن منطقه 14بود و روز یکشنبه ۲۵ خرداد در اوج حملات رژیم صهیونیستی، خبر شهادتش را به مادری دادند که تمام داراییاش، سجاد بود و الان با یاد او زندگی میکند.
پسر پرشور و خوشذوق
زهرا یحیایی، مادر شهید سجاد شامحمدی، با نگاهی آرام اما چشمانی خیس روبهروی ما نشسته است: «ثمره زندگیام یک فرزند بود که بعد از مرگ پدرش شده بود تمام هستیام. سجاد در ۱۸ سالگی وارد سپاه شد، همانجا دوران سربازیاش را گذراند و بعد از آن در دانشگاه افسری امام حسین(ع) شروع به درس خواندن کرد. از همان کودکی ذوق و استعداد زیادی داشت و بین همسنوسالهای خودش پسری پرشور و خوشذوق بود.» سجاد از همان نوجوانی اهل ایمان بود و دلبسته مکتب سیدالشهدا(ع). مادرش میگوید: «هر سال تلاشش این بود که اربعین، پیاده راهی کربلا شویم. هر دفعه اربعین که از راه میرسید، میگفت مادر بار سفر را ببند و برای دیدار ارباب آماده باش.»
شهادت آرزویش بود
یحیایی با بغض ادامه میدهد: «شب قبل از جنگ، سجاد کنارم نشست و گفت مادر، حرفهایی با تو دارم که شنیدنش برایت سخت است... حلالم کن. از جیب پیراهنش تربت و تسبیح کربلا را درآورد، اشک در چشمانش جمع شد و گفت مادر تربت امام حسین(ع) برای من و تسبیح هدیه برای تو. گفتم نه پسرم، تسبیح برای تو و تربت را من برمیدارم. میدانستم چرا تربت را برمیدارد و چه در دل دارد، اما قبولش برایم سخت بود. سجاد گفت مادر جان، آرزوی من شهادت است. منتظرم رهبرم حکم جهاد بدهد تا رژیم صهیونیستی را نابود کنیم. با ذوق از شهادت حرف میزد و گفت مادر، من شهید میشوم، اما بعد از شهادتم نکند گریه و بیتابی کنی که دشمن از غم تو خوشحال شود. نگاهش میکردم، اشک از چشمانم سرازیر شد و دیگر نمیتوانستم جلوی گریهام را بگیرم.»
بدرقهای که بوی یقین میداد
بانو زهرا صبح روز جمعه ۲۳ خرداد، دلاورپسرش را بدرقه کرد:«همان موقع یقین پیدا کردم که پسرم سجاد دیگر به خانه برنمیگردد. سعی کردم به شهادتش فکر نکنم و دلم را آرام نگه دارم. چند ساعت قبل از شهادت با من تماس گرفت و گفت مادر برای ناهار به خانه میآیم. منتظر ماندم اما نیامد و تلفنش هم خاموش بود. روز بعد خواهرزادههایم به منزلمان آمدند و گفتند سجاد تصادف کرده. گفتم برویم بیمارستان. در راه کلی برای من زمینهچینی کردند و در نهایت گفتند سجاد شهید شده است. خودم هم حدس میزدم شهید شده چراکه آخر راه سجاد، شهادت بود؛ راهی که خودش انتخاب کرد. ۲۵ خرداد، وقتی با خبر شهادت سجاد روبهرو شدم، تمام تنم به لرزه افتاد، اما خوشحال بودم که تنها ثمره زندگیام، به آرزویش رسید و خدا شهادت را نصیبش کرد.» او لحظه دیدار با پیکر فرزندش را چنین به یاد میآورد: «به معراج شهدا رفتم. بالای سر تابوتش نشستم، سلام کردم و گفتم پسرم، روسفیدم کردی. سلام مرا به حضرت مادر، حضرت زهرا(س) و عمهجانم زینب(س) برسان.»
مادرصبور و پسر آسمانی
سجاد نهتنها در میدان خدمت نظامی بلکه در زندگی روزمره نیز یاریگر دیگران بود. یحیایی با افتخار بیان میکند:«هر ماه زمانی که حقوقش واریز میشد با کمک همکارانش بستههای معیشتی تهیه میکردند و بهدست نیازمندان میرساندند. در حد توانش به همه کمک میکرد.»