لوتیگری کنار ديزی و چای قندپهلو
مهدی خوشمحسن در برنامه تلویزیونی کوچهگرد از آداب قهوهخانهداری در محله «لاتبارگاه» قدیم میگويد
مرتضی گلستانیفر| خبرنگار
تهرانیها اینجا را به نام میدان خراسان یا خیابان طیب میشناسند؛ قدیمیترها شاید بگویند «خیابان بیسیم». اما برای مهدی خوشمحسن که موهایش را در همین کوچهها سفید کرده، اینجا هنوز همان محله «لاتبارگاه» قدیم است. علیرضا مرادی در برنامه «کوچهگرد» پای صحبتهای این کاسب قدیمی نشست تا ببیند در قهوهخانه پدری او، «باغچه داداشیا»، چه میگذشته که هنوز نامش سر زبانهاست.
قصه 3برادر ناتنی
تابلوی قهوهخانه میگفت «باغچه داداشیا»، اما ماجرای این برادری به خون و نژاد ربطی نداشت. همه چیز زیر سر مادربزرگ مهدی، شوکتخانم بود؛ زنی که سالها پیش، وقتی 3کودک رها شده را در خیابان دید، دستشان را گرفت و به خانه برد و با خود گفت اين هم روزی امروز ما.
شوکتخانم آنها را کنار بچههای خودش بزرگ کرد. این بچهها چنان با هم اخت شدند که در جوانی عهد برادری بستند و همه چیزشان شد یکی؛ حتی دخل و خرج قهوهخانهای که پاتوق زائران امامرضا(ع) و اهالی محل بود.
دیگ جداگانه برای جیبهای خالی
ساعت2 که میشد، بوی دمپختک باقالی با روغن کرمانشاهی محله را برمیداشت. روزی۳۵۰ پرس غذا پخته میشد اما یک دیگ، حسابش جدا بود. آنهایی که جیبشان خالی بود، کارگرانی که بیکار مانده بودند یا پهلوانهایی که روزگار با آنها نساخته بود، سر اين سفره مینشستند. شبها هم بساط نقالی و «سهرابکُشی» بهراه بود. پولهای گلريزان همان شب میشد جهیزیه دختران دمبخت یا پولپیش خانه بیخانمانها.
30دست استکان روی دست
قهوهچیهای باغچه داداشیا، سینی دست نمیگرفتند. پدر و عموی مهدی، آستینها را بالا میزدند و ۳۰دست استکان و نعلبکی را یکجا روی ساعد دست میچیدند و بیآنکه قطرهای چای بریزد، بین تختها میچرخیدند.
اما صدای اصلی قهوهخانه، صدای شکستن قند بود. عباسآقا (پدر مهدی) 10کلهقند فریمان را ردیف میکرد و با تیشه 5کیلویی به جانشان میافتاد. ضربهها را طوری میزد که صدای برخورد تیشه و قند، ریتم میگرفت. مشتریها ساکت میشدند تا این صدا را بشنوند. برای مشتریهای خاص هم «چای قندپهلو» میبردند؛ یعنی یک استکان کمر باریک و چند حبه قند اعلا کنارش.
دزدی که با جعبه شیرینی راهی شد
مهدی خوشمحسن صحنهای را به یاد میآورد که یک دزد، دخل مغازهای را زد و فرار کرد. بچهمحلها دزد را که چاقو دستش بود محاصره کردند. دزد وقتی راه فرار نداشت، ترسید و به گریه افتاد.
عباس خوشمحسن وقتی به قهوهخانه آمد و متوجه داستان شد، گفت « ايشون آشناست. آقایون بفرمایید!» دزد را نشاند و برایش چای ریخت. مرد تعريف كرد كه تازه از زندان آمده و چون پول نداشته برای نوزادش وسیله بخرد، دزدی کرده. عباس خوشمحسن و برادرش خود مبلغی از جیبشان به او دادند و علاوه بر آن گلریزانی هم کردند. مهدی رفت شیرینی و گل خرید و دزد را با جیب پر راهی خانه کردند. حاجعباس موقع خداحافظی فقط یک جمله به او گفت: «هر وقت گیر کردی، برگرد همین جا.»
نقالی سهرابکشی
ماه رمضان به قول مهدی خوشمحسن، اصل مطلب و «برهکشون» باغچه بود. تعریف میکند: «ساعت 2 تا 6 نقالی داشتیم که 2مرشد نقل میگفتند. بعد از آن نقالی سهرابکشی برگزار میشد که از ایران و توران به باغچه میآمدند.»