ما فقط ایرانی بودیم
فاجعه کوچه جاجرودی تنها خانواده میرزایی را داغدار نکرد. در همان کوچه، پدر و مادری که برای برداشتن وسایل کودکشان به خانه برگشته بودند زیر آوار جان باختند. در ساختمان روبهرو نیز یک جوان نابینا در میان قربانیان بود؛ کوچهای که تا پیش از آن یک محله آرام مسکونی بود، حالا در روایت بسیاری از مردم به «کربلای ایران» و «شلمچه تهران» تبدیل شده است. بعد از حادثه، زخم دیگری هم برای خانواده میرزایی باز شد؛ زخم قضاوتها و کنایهها. عدهای در فضای مجازی که نوشتند لابد این خانواده وابسته بوده، لابد در ساختمان هدفی بوده و دهها لابدهای دیگر. اما حامد با صراحت از خانوادهاش میگوید؛ از مردمی عادی، با زندگی معمولی، با تفاوت دیدگاه، با گلایهها و اعتراضها، اما با یک نقطه مشترک «ایرانیبودن».
این روایت، فقط روایت سوگ نیست؛ روایت مردمی است که شاید همنظر نباشند، شاید گلایه داشته باشند، اما وقتی پای خاک وطن به میان میآید، باز هم خودشان را از این خانه جدا نمیدانند. او میگوید: «پس از حادثه، برخی در فضای مجازی تلاش کردند خانواده را به گرایشهای سیاسی خاص نسبت دهند، اما پاسخ من روشن است. خانواده ما شاید از نظر سیاسی شبیه خیلیها نبودند و انتقاد هم داشتیم ولی در نهایت ایرانی بودیم. ایران را دوست داشتیم. خیلی از اعضای خانواده میتوانستند مهاجرت کنند، اما ماندند چون فکر میکردند اگر قرار است کشور درست شود، خودمان باید درستش کنیم. من فکر نمیکنم 2 رژیم حملهکننده که آنقدر مدعی قدرت نظامی هستند، اشتباهی زده باشند.»
از آن خانه بزرگ و پرجمعیت، حالا تنها یک نفر باقی مانده است؛ مردی که میگوید شاید زندهماندنش بیدلیل نبوده است. مردی با شانههای خالی از همه تکیهگاههایش مانده تا روایت کند چگونه در یک بعدازظهر خانهشان به کربلای ایران تبدیل شد. حامد میگوید: «من فکر میکنم رسالتم این است که نگذارم اسم این شهیدان فراموش شود.»