لحظهای که کمرش شکست
شاید سختترین لحظه برای حامد میرزایی، پیداشدن پیکر همسرش بود. محدثه رضایی، بانویی ۲۶ ساله که تنها یک سال و 3ماه از ازدواجش میگذشت و سرشار از شور زندگی با آرزوهای کوچک و بزرگ بود. آنها مدتها برای ساختن زندگی مشترک تلاش کرده بودند و حتی قرار بود همان روز مجموعه کاری مشترکشان را افتتاح کنند و چشم به راه ثمره عشقشان در همان پلاک12باشند. حامد میگوید: «وقتی پیکر یک خانم پیدا شد من را برای شناسایی صدا کردند. هوا تاریک بود. موهای فرفریاش را نشانم دادند که زیرخاک، سفید شده بود. اول فکر کردم مادربزرگم است. اما وقتی نزدیک شدم خال بالای لب و گوشوارهاش را دیدم. آنجا فهمیدم محدثه من است. شدت انفجار به حدی بود راکه تنها بخشی از بدنش باقی مانده بود.
وقتی همسرم را خاک میکردم، حس میکردم تمام آرزوهایی راکه داشتیم با دست خودم دفن میکنم. هنوز بعضی وقتها بهش زنگ میزنم یا پیام میدهم. تولد سال گذشتهاش به او یک ماشین کوئیک هدیه دادم و آن هم زیرآوار دفن شد. اکنون سهم من از این زندگی تنها یک خرس عروسکی پشت موبایل است که برایم یادگار مانده. » بسیاری از شهدای این خانواده در قطعه ۴۲ بهشت زهرا آرام گرفتهاند؛ قطعهای که برای حامد، دیگر فقط یک بخش از بهشتزهرا نیست؛ تکهای از تمام زندگی اوست. هر بار که به آنجا میرود، با دلی آشفته میان مزارها راه میرود و نمیداند اول باید کنار کدام عزیز بایستد. جایی که بهگفته حامد برای او به مکانی عجیب تبدیل شده است. «هر بار که میروم نمیدانم اول سر کدام قبر بروم. حس میکنم اگر پیش یکی بیشتر بمانم، آن یکی از من ناراحت میشود. من وقتی به بهشتزهرا میروم، مدام بین قبرها در رفتوآمدم. گاهی به کسانی که فقط یک عزیز در آنجا دارند حسادت میکنم.»
این رفتوآمد میان مزارها، خودش شکلی از دلتنگی است. دلتنگی برای کسانی که هر کدام، یک تکه از جان او را با خود بردهاند. آدمی که یک عزیز از دست داده، دلش به یک سنگ، یک نام، یک مزار بند میشود. اما حامد، دلش را میان چندین سنگ گذاشته است.