داغدیدگان میناب در آغوش پایتخت
مردم تهران به استقبالخانواده شهدایاستان هرمزگان رفتند
الناز عباسیان | روزنامهنگار
چند روز اخیر، پایتخت حال و هوای عجیبی داشت؛ تمام شهر برای مراسم وداع و تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب اسلامی و خانواده ایشان سوگوار بود و دسته دسته دلدادگان ولایت از گوشه و کنار خودشان را به این مراسم رساندند. یکی از کاروانهای شاخص این مراسم، کاروان خانوادههای داغدار شهدای میناب بود که ظهر شنبه 13 تیرماه به پایتخت رسید. در این روز تهران نفسهایش را حبس کرد تا میناب را در آغوش بکشد.
وقتی خبر آمدن خانواده شهدای میناب به تهران را شنیدم، دست و دلم لرزید. با خودم گفتم هر جور شده باید به استقبالشان بروم. حدود 4 ماهی است که با اغلب این خانوادهها در ارتباطم و پای درد دلشان نشستهام، اما آن روز قرار بود با چشمان خود ببینمشان. صبح که آماده میشدم، پسر کوچکم اصرار کرد همراهم بیاید. اولش راضی شدم؛ اما وقتی لباس پوشید و مقابلم ایستاد دلم لرزید. دلم برای دل مادرانی که بدون بچههایشان به بدرقه آقا آمدهاند، سوخت. بغلش کردم و گفتم امروز نیا. راضی نمیشد تا اینکه آرام زیر گوششگفتم: «مادرجون، بچههای اونا همسن تو هستن، بعضیهاشون شبیه تو بودن؛ مخصوصاً امیرمحمد بوستانی. مبادا مادرش یک لحظه تو رو ببینه و دلش بلرزه!» این را که شنید، قبول کرد و تنها راهی شدم سوی میدان راه آهن.
روایتِ مادری که 7 شهید داده
ساعتها پیش از رسیدن قطار، سالن انتظار ایستگاه راهآهن، خانهای شده بود برای دلهای بیقرار. دانشآموزان با سرود، مسئولان با گستراندن بساط میزبانی. اما در میان این شلوغیِ آرام، نگاهم به عکسی در دستان یک پیرمرد و پیرزن دوخته شد. آنها را شناختم؛ پدر و مادر شهیدان ساداتی بودند که در جنگ 12 روزه، 7 پاره تن خود را در راه وطن تقدیم کردند. مادر این دانشمند هستهای با چشمانی خیس اما کلامی استوار گفت: «من سالها خودم را برای شهادت بچههایم آماده کرده بودم؛ اما این مادرانِ میناب اصلا آماده نبودند؛ صبحانه به دست بچههایشان دادند، لباس پوشاندند و راهی مدرسه کردند و ساعتی بعد با تکههای پیکرشان روبهرو شدند. امروز، واجب بود بیایم تا هممسیرِ غمشان باشم.»
کاروان داغدیدگان
بالاخره قطار رسید. جمعیت به هم ریخت؛ اما نه از سر شلوغی، که از شورِ دیدار. پدران و مادران با قابهایی از جگرگوشههایشان پیاده شدند؛ کودکانی که دیگر هرگز به آغوششان برنمیگردند. بغضها ترکید، اشکها جاری شد، اما بر لبها، لبخندی از جنس صبر نشسته بود. مادر شهیدان احمدزاده را با نوزادی در آغوش در میان جمعیت دیدم. عکس 2 شهیدش را بالا گرفت و گفت: «مهدیهام عاشق رهبر بود. چند روز پیش از شهادت پرسید اسم دخترهای آقا چیست؟ گفتم بشری و هدی. گفت چه اسمهای قشنگی! خوش به حالشان که چنین پدری دارند. امروز به نیابت از او و برادر هفتسالهاش آمدم تا در مراسم تشییع آقا باشم.» مادربزرگ شهید علیاصغر فروزانفر هم در میان کاروان حضور داشت و از داغی که به دلشان نشسته گفت: «عروس و پسرم شرایط روحی مساعدی ندارند و من جای آنها آمدم. علیاصغر ما 2 بار تشییع شد. اولش یک پا از او پیدا شد. بعد از 40 روز خبر رسید که صورت و بالاتنهاش در سردخانه پیدا شده. نمیدانید چه کشیدیم. پدر و مادرش پیر شدند. دوباره برای علیاصغر مراسم تشییع گرفتیم. امروز آمدم تا به نیابت از بازماندگان میناب در مراسم تشییع شرکت کنم و بگویم که ما پیرو راه فرزند آقا هستیم و میمانیم.»