میعادگاه سوگواران
گزارش میدانی از حال و هوای سوگوارانی که از شهرهای مختلف در مراسم تشییع رهبر شهید حاضر شدند
سحرجعفریان عصر | روزنامهنگار
این روزها تهران به ایرانی کوچک تبدیل شده است. میلیونها نفر از 31استان کشور در گوشه و کنار پایتخت گردهم آمدهاند تا پیکر رهبر شهید را تشییع و بدرقه کنند. مهمانان سوگوار با همه تفاوتها در زبان و فرهنگ، در مهر به رهبر و ایراندوستی مشترکند که خود را از دور و نزدیک برای شرکت در آیین وداع با آقای شهید رساندهاند. روز گذشته،15تیر، پیکر رهبر شهید از میان همین مهمانان سوگوار تشییع شد و این آخرین دیدار بود.
ادای دینی ملی
در همان ساعات اول طلوع آفتاب روز تشییع، آنهایی که در بوستان بعثت بزرگراه شهید رئیسی ساکن شده بودند، خود را برای رساندن به مسیر آخرین وداع آماده کردند. میثم بشیری و تازه عروسش از بندرعباس آمدهاند. میثم از دلایلشان برای شرکت در مراسم وداع با امام شهید میگوید:«آقا همه عمرشون رو گذاشتن برای انسجام ایران؛ همه عمرشون رو. حالا اینکه ما یکی دو روز از عمرمون رو بذاریم برای تشکر و بدرقه ایشون، زیاده؟» مقابل دیگر چادر مسافرتی، 4کودک قدونیمقد به بازیگوشی مشغولند. حمزه مرادپور، پدرشان است که صدا میزند:«بسه دیگه... بیایید آماده شید، میخوایم بریم...» حمزه، سالهاست ماهیگیری میکند و این اواخر، جنگ، ماهیها را از تورش پرانده:«رزق منم مثل خیلیای دیگه بهخاطر جنگ کم شد... اما نون چه ربطی به غیرت داره. باید پای وطنمون وایستیم...آقاخامنهای هم از همین وطن بود.»
پسران صاحب عزا
مسیر تشییع پر است از چهرههایی که خود را از راه دور به تهران رساندهاند؛ درست مانند مهدی کریمی. او یکی از همین مهمانان است که غروب جمعه با نخستین کاروان زائر به پردیس اسکان نمایشگاه بینالمللی در خیابان سئول رسید و حالا در میان جمعیت تشییعکنندگان قدم برمیدارد. مهدی، ظاهری امروزی دارد و دانشجوست. نواری پارچهای و باریک از پرچم ایران دور مچ دستش گره زده:«با بچه محلا اومدیم تا میدون ایران که مجلس عزای پدرمون خالی نباشه... ما پسراشون هستیم و آبرومندانه مجلس رو برگزار میکنیم.» در همین لحظه یکی از خادمان با شنیدن این جمله، اسپنددودکن را دور سر مهدی میگرداند و میگوید:«الحق که بچه ایرانی...»
داغ پدر، سیاسی نیست
از شهرهای جنوبی کشور آمدهاند؛ از استانهای بوشهر و هرمزگان به یکی از مناطق جنوبی پایتخت در منطقه 16. یکی از مهمانان، پسری به نام ابوالفضل است. همراه برادرانش آمده تا با رهبر شهید وداع کند:«آدم سیاسی نیستم ولی خب حساب رهبر کشور با بقیه مسئولا و مدیرا فرق میکنه... حساب پدر خونوادهاس؛ نه، مثلا یه قوم و خویش دور...» میخواهد خیالش از بابت درست و دقیق بیان کردن منظورش راحت باشد که ادامه میدهد:« همه آدما یه وابستگیای به پدرشون دارن. سیدعلی خامنهای هم پدر ایران بود...» ابوالفضل و برادرانش از همان ابتدای راه با هم قرار گذاشتهاند که برای تشییع پیکر امام شهید تا مشهد بروند:«...دشداشه (لباس محلی) پوشیدیم تا بگیم شاید فرهنگ و لهجه بعضیامون مثل هم نیست اما خاکمون یکیه.»
سفری برای سوگ
محمد مسلمی همراه همسر، فرزند، برادر، خواهر، پدر و مادرش از کرمان آمدهاند، این را میشود از رد لهجه شیرین کرمانی در کلامش فهمید:«این جمع خانوادگی که میبینید با یک ون پدری در همه تعطیلات سفر میریم و وقتی حرف مراسم تشییع آقامون شد، همهمون تصمیم گرفتیم شرکت کنیم... این سفر، سفر سوگه.» محمد همراه خانوادهاش این روزها در چادرهای مسافرتی در میانه بوستان سرخهحصار ساکن بود و از جمعیتی گفت که از یزد، کرمان و سیستان و بلوچستان همسایهشان بودند:« تعداد زیادی مثل ما خانوادگی اومده بودند و یکسری هم با کاروانهای محلی به تهران رسیدند.»
مسافران همدرد
جمعیتی که مسیر مترو را برای حضور در مراسم تشییع انتخاب کردهاند، کم نیستند و شاهد این ادعا هم دستورالعملهای موقتی است که برای مسدود شدن برخی ایستگاهها در ساعتهای مختلف مراسم تشییع صادر میشد. واگنهای مترو از لهجهها و گویشهای مختلف پر و خالی میشود. تلاش یکی از مسافران برای انتخاب کلمات، نشان از رگ و ریشه او در شهرهای ترکزبان دارد. او که مدام از دیگران نام مسیر منتهی به میدان امام حسین(ع) را میپرسد تا مبادا جا بماند، از سختی راه میگوید که ارزش آمدن داشت:«با ماشین به تهران اومدیم و خونه یکی از اقواممون سمت خیابون ایران ساکن شدیم. اگه مراسم تشییع رهبر شهیدمون دورتر از تهران هم بود، میرفتیم. این ترامپ باید بفهمه که ما پای رهبر و کشورمون هستیم. دیدید که ترامپ هم از جمعیت مراسم وداع تعجب کرد.»
مکث
این داغ سرد نمیشود
در آستان امامزاده معصوم(ع) دوراهی قپان هم برو و بیای بدرقهکنندگان پیکر رهبر شهید ایران برپاست؛ بدرقهکنندگانی از استانهای کردستان و ایلام که پس از بدرقه رهبر شهید با شانههای سنگینتر از قبل به امامزاده بازگشتند. شاهین سروری اهل مریوان است. روبهروی گنبد امامزاده در حیاط آستان نشسته و گاهی چشم از اشک تر میکند:«بزرگمون رو از دست دادیم. انگار همه با هم یتیم شدیم.» نفسی تازه میکند و میگوید:«غم بزرگیه و باید میاومدم تا بتونم کنار بقیه که همدردم هستن، درد این سوگ رو تحمل کنم. این داغ سرد نمیشه.»
وداعکنندگان با رهبر شهید از همه استانها سوی مسیر تشییع، راه گرفتهاند تا از آخرین دیدار جا نمانند. جمعیتشان فراوان است و سیاهپوش که چشم از تابوتها برنمیدارند.