خالهبازی
زهرا محقق؛ نویسنده
زیراندازش را پهن کرد. قابلمههایش را روی اجاق گاز گذاشت. بشقابها را هم توی سفره چید. وقت خالهبازی بود. مادرش کمی جلوتر، توی خیابان روی صندلیاش نشسته بود و پرچم تکان میداد. خیابان پر از صدای مداحی بود. میخواست آشپزیاش را شروع کند که یکهو دید خانم مدیر هیئت، همان که در این چند شب به همه خانمهای ایستگاه میگفت چکار کنند یا نکنند، کنارش نشسته و چیلیک چیلیک عکس میگیرد. برایش دست تکان داد و خندید.
بعد برگهای شمشادی را که از پیادهرو جمع کرده بود، ریخت توی قابلمهاش.
به دوستش گفت: زود شلهزردت را هم بزن، بعد هم یک دعا بخوان و تویش فوت کن. من هم میروم پرچم بیاورم.
مثلا الکی میرویم راهپیمایی، نذری هم با خودمان میبریم.
چند دقیقه بعد نذری آماده شد. دخترک با دوستش نذریشان را بین آدمهای توی ایستگاه پخش کردند.
بعد از یک ماه، راهپیماییها برایش یکنواخت شده بود، اما این ایستگاه فرق میکرد، چون مامان گفته بود توی پیادهرو میتواند هر بازیایکه دوست دارد، بکند.
حرف دیشب پدرش هم هنوز توی گوشاش بود:
«میدونم هرشب رفتن به خیابون سخته، ولی این فرمان رهبر عزیزمونه، ما هم چون ایشون رو خیلی دوست داریم به حرف شون گوش میکنیم.»
حالا با بساط خالهبازیاش، هم حرف رهبرش را گوش داده بود، هم حوصلهاش سر نمیرفت.
آخر ایستگاه وقت خواندن دعای فرج، هیچکس روی زیرانداز نبود. دخترک با دوستش رفته بودند دنبال بازی، یادشان رفته بود ظرفهای شلهزردشان را بشویند.
مادر الهی آمین دعایش را که گفت، وسایل خالهبازی را جمع کرد و دست دخترش را گرفت تا برود سمت خانه.
باید ظرفها را برای فردا شب میشستند.