مادرم، مدال افتخارم شد
سبک زندگی پروین مرادی خاکریزی به روایت فرزندش سعید
سیده کلثوم موسوی | خبرنگار
خانهدار بود و 2پسر و یکدختر داشت و همسرش تعزیهخوان است و شاگردان بسیاری دارد. او در شهرشان به معینالبکاء معروف و لباسدار تعزیه است و پروین هم هر کاری از دستش برمیآمد در راه برپایی تعزیه برای همسرش انجام میداد. شهید پروین مرادی خاکریزی بعد از هر عاشورا لباسهای تعزیه را میشست و داخل صندوق قرار میداد تا برای محرم و صفر سال بعد آماده باشد. او 8فروردین۱۴۰۵ در شهرستان مهستان هشتگرد در بمباران جنگندههای آمریکایی-صهیونی در منزل شخصیاش در ۶۶سالگی به شهادت رسید. سعید نبئی، فرزند ارشد شهید پروین مرادی در این گزارش از سبک زندگی مادر برایمان میگوید.
مادرم لباس تعزیه میدوخت
سعید نبئی که نوکری اهلبیت را مدال افتخار میداند از روش تربیتی مادر شهیدش چنین میگوید: «تمام تلاش پدر و مادر بر این بود که ما را مرید و پیرو اهلبیت(ع) تربیت کنند و معتقد بودند خیر و صلاح ما در همین دلدادگی است.»
او ادامه میدهد: «مادرم تبحر زیادی در دوختن لباسهای تعزیه داشت و لوازم خاص تعزیه را میدوخت. یادم هست هروقت داشت این کار را میکرد این شعر را با خودش میخواند که ما هم حفظ شدیم: من از کودکی نوکرت بودهام/ غلام علیاصغرت بودهام/ مرانی مرا یا حسین از درت/ قبولم نما گرچه آلودهام. و دست آخر هم ارباب خریدارش شد.»
نبئی میگوید: «مادرم همیشه سعی داشت جمع خانواده گرم و صمیمی بماند و مخصوصا احترام بین فرزندان حفظ شود. وقتی خواهرم بر اثر کرونا فوت کرد مادرمان یکشبه انگار ۱۰سال پیر شد؛ در فراقش گریهها کرد، اما هر زمان ما را میدید خودش را جوری نشان میداد که ما ناراحت نشویم. حتی در آن اوضاع مهمان که میآمد با روی باز از آنها استقبال میکرد.
اگر ساعت ۳صبح هم زنگ خانه را میزدند رفتارش طوری بود انگار ساعت ۱۰صبح مهمان آمده. بساط پذیرایی را آماده میکرد و اصلا خم به ابرو نمیآورد.»
پیشقدم در خیرات
فرزند شهید درباره رفتار و اخلاق مادرش برایمان چنین تعریف میکند: «مادرم همیشه در خیرات پیشقدم بود. از خرج خودش کنار میگذاشت و میگفت: برای روز مبادا. میگفتیم: این روز مبادا چه روزی هست، ما که همهچیز داریم؟ در جواب میگفت: روز مبادا برای من زمانی است که کسی نیاز به پول داشته باشد تا با این پسانداز بتوانم خدا را از خودم راضی نگه دارم. پساندازش یا برای مراسم اهلبیت(ع) که در مکانهای مختلف برپا میشود، هزینه میشد یا به افراد نیازمند کمک میکرد.» سعید نبئی از آخرین دیدار با مادر میگوید که یک هفته قبل از شهادت مادرش بوده است؛ «روز دوم عید بود که برای عرض تبریک رفتم منزل پدرم. پس از دیدوبازدید خواستم خداحافظی کنم که مادرم گفت: نرو بیشتر بمان، بمان میخواهم بیشتر نگاهت کنم! یک روز حسرت این دورهمیها را میخوری. دستش را بوسیدم و گفتم: مادر همیشه محتاج دعا و نگاه قشنگت هستم. مرا در آغوش گرفت و خداحافظی کردم. همینطور هم شد و الان حسرتبهدل ماندهام؛ انگار میدانست چند روز دیگر میخواهد برای همیشه برود.»
خانه باباجی و مامانی را زدند
پسر زمان شهادت مادر همراه خانواده به پابوس آقا امام رضا(ع) رفته بود که خبر اصابت موشک به منزل پدرش را تلفنی شنید؛ « عصر هشتم فروردین بود که خواهرم با من تماس گرفت. خواهرم در بلوک مجاور منزل مادرم زندگی میکند. صحنه اصابت موشک را دیده بود و فقط صدای گریهاش که سعید بیا را میشنیدم. پسرش گوشی را گرفت و گفت: دایی زود بیا خانه باباجی و مامانی را با موشک زدند! حرکت کردیم سمت تهران. بین راه تماس گرفتند که پدرم زنده است، اما مادر شهید شده. خانه پدرم طبقه چهارم بود و موشک به طبقه سوم اصابت کرده بود. 2راکت و یکپهپاد از پشت به ساختمان اصابت کرده بود که منجر به شهادت تعدادی از همسایهها ازجمله چند کودک شد. مدال نوکری اربابم حسین را از ۳سالگی بر سینه دارم. با شهادت مادرم یک مدال دیگر روی سینهام نصب شد.»