• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
یکشنبه 13 اردیبهشت 1405
کد مطلب : 275434
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/1rVB0
+
-

چشمان میناب در تجریش

درباره اثر هنری که یاد کودکان میناب را در زندگی روزمره مردم تهران زنده نگه داشته است

گزارش
چشمان میناب در تجریش

سحر جعفریان‌عصر | روزنامه‌نگار 

 «چشمان میناب» در میدان تجریش پایتخت باز است و رهگذران، هر لحظه از روز و شب چشم می‌دوزند به کلوزآپ (نمای نزدیک) و اکستریم‌کلوزآپ (نمای خیلی نزدیک) ده‌ها چشم شرقی و معصوم که دنیا را سیر ندیده بودند. یک طرف میدان، چشمان درشت حنان پیداست و طرف دیگر، زهرا با تیله‌های مشکی براق که میان سفیدی چشمانش می‌درخشند، خیره مانده...گرد میدان، چشمان دیگری هم از مدرسه میناب چیده شده‌؛ چشمان سبحان، علیرضا، آریا، سمیرا و... حتی ماکان نصیری که هیچ از او لابه‌لای خروار جنگ یافت نشد. «چشمان میناب» در میدان تجریش پایتخت باز است و حالا یک روز آتش‌بس اردیبهشتی است و عقربه‌های ساعت دارند به 11و 20دقیقه می‌رسند؛ درست به زمان فرود آمدن نخستین موشک در مدرسه شهدای میناب و بسته‌شدن یکی پس از دیگری همان چشم‌های شرقی و معصوم. گزارش زیر، روایتی است کوتاه از مواجهه رهگذران تجریش با «چشمان‌میناب»؛ اثر چیدمانی که یادآور داغ میناب است.

میناب؛‌ ترجیع‌بند شعر جنگ سوم
منتهای دامنه رشته‌کوه البرز در میدان تجریش، شلوغ است؛‌ مثل همیشه... هیاهوی رهگذران شتابان، زائران دلتنگ آستان امامزاده صالح(ع)، دستفروشان با حراج‌های باورنکردنی، مغازه‌داران با عطر ادویه و سبزی‌های متفاوت و رانندگان خسته تاکسی در صدای بلند بوق و ترافیک، پیچیده و میانش گاهی صدای‌ساز و آواز پرویز، نوازنده خیابانی به گوش می‌رسد. پرویز یک ملودی‌ آشنا از جنگ می‌نوازد: «دایه دایه وقت جنگه...». بعضی رهگذران برای بیشتر شنیدن ترانه محلی کمی پا سست می‌کنند و بعضی دیگر با بخشیدن چند اسکناس مچاله یا تانخورده 5 و 10هزار تومانی می‌گذرند. هر بار که پرویز ترجیع‌بند ترانه را می‌خواند ناخودآگاه چشم می‌اندازد به چشمان میناب که گرداگرد میدان، تنگ هم، یکی بالا و یکی پایین داربست نصب شده‌ و پشت داده‌اند به درختان سرو. انگار جایی در دلش، قربان هر یک از 120دانش‌آموز مینابی می‌شود که شنبه 9اسفند سال گذشته، ساعت 11و 20دقیقه هزار تکه شدند. مشابه احساس او را مادرانی دارند که دست به‌دست فرزند خود از آن حوالی می‌گذرند. مادرانی که تا چشمان میناب را می‌یابند با هول و هراس دست فرزندشان را می‌فشارند و بعضی‌شان، چیزهایی می‌گویند: «خدا صبر به دل پدر و مادراشون بده»، «داغش نصیب هیچ بنی‌بشری نشه».

تعطیلات ابدی مدرسه 
ضلع شمال میدان، چند سرباز از نیروهای امنیتی کنار خودروی نفر بَر زره‌پوش ایستاده‌اند. مسلح‌اند و از صورتشان که با کلاه فیس نظامی سیاه‌رنگی پوشیده شده فقط چشم‌ها و دهانشان دیده می‌شود. به اطراف آهسته قدم برمی‌دارند و همه‌جا را زیرنظر دارند. بنا بر ملاحظات امنیتی، کم حرفند اما اگر کسی بپرسد: «میناب کجاست و اصلا ماجرای میناب چیست؟» یکی‌شان که احمد صدایش می‌کنند، پاسخ می‌دهد: «میناب دیگه خود ایرانه و ماجرای میناب هم ماجرای روسیاهی دشمنه.» ساعت کمی از 12می‌گذرد و آفتاب ظهر تجریش بر چشمان میناب، ملایم می‌تابد. دورتر از احمد و باقی سربازان، توران به زحمت کیسه پارچه‌ای خریدش را که از پس چانه‌زنی با سبزی‌فروش بازارچه از برگ موهای تُرد و کنگرهای تازه، سنگین ‌شده می‌کشاند. همین که سر می‌چرخاند پی صدای «تاکسی، دربست...» چشم‌های کم‌سویش به چشمان آفتاب‌خورده میناب می‌افتد: «بمیرم براشون که اون روز چشماشون پر بود از ترس و خاک...» اشک در چشم‌های توران، لعاب می‌اندازد و صدای «تاکسی، دربست...» از خاطرش می‌رود. دورتر از توران نیز چند مرد جوان با نگاه به چشمان میناب، اخبار غم‌انگیز آن را بازگو می‌کنند: «تعدادشون اونقدر زیاد بود که توی سردخونه بیمارستان جا نشده بودن...»، «نامردا، با تاکتیک دابل تَپ (دو مرحله‌ای یا دو ضرب) به مدرسه حمله کرده بودن...» و «مگه می‌شه از یه جسد، هیچی نمونه...».

قشنگ‌تر از چشمان «فرنگیس» 
ضلع شرق میدان، کسانی زیرلب رو به‌سوی چشمان میناب فاتحه می‌خوانند؛ آنها اغلب زائران حرم امامزاده صالح(ع) هستند که استخوانی با زیارت سبک کرده‌اند. مژگان و حسین هم از دور فاتحه می‌خوانند؛‌ زوجی میانسال که در آرزوی فرزنددار شدن‌ در کنار هر حرم، نذر نمک ادا می‌کنند. مژگان از سر همین آرزو و نذر و دل‌نازکی است که وسط فاتحه‌خوانی اشک می‌ریزد. حمزه، چوب حراج زده به بساطش که پوشاک زنانه زمستانی است: «مشتری‌ها وقتی عکسای دانش‌آموزای میناب دور میدون تجریش رو می‌بینن، بهشون خیره می‌شن و غصه می‌خورن...» و حمزه نیز گاهی همراهشان به سوگ و همدردی می‌پردازد. ساعت حدود 15است و جای آفتاب اردیبهشت، ابرهای تیره آسمان را می‌گیرند. نگار و آیدا از مشتری‌های بساط حمزه، آن حوالی منتظرند تا درخواست سفرشان توسط یک راننده تاکسی اینترنتی، پذیرفته شود. پیش از سر آمدن انتظارشان نگار که کتابخوان است می‌گوید: «قشنگن مثل چشمای فرنگیسِ کتاب بزرگ‌علوی...» و آیدا که گرافیست است، می‌گوید: «غم جنگ یه طرف، ‌غم این چشما طرف دیگه.»  کوروش که چای‌فروش است به گفتن یک جمله بسنده می‌کند: «شنبه 9اسفند پارسال، نخواستنی‌ترین شنبه دنیا بود.» و بعد چای تازه‌دم را استکانی 30تا 50هزار تومان می‌دهد دست مشتری‌های خسته که بسیاری‌شان از رانندگان تاکسی پایانه ارم هستند. با غروب آفتاب، نم باران هم می‌آید. «چشمان میناب تو غروب بارانی تجریش، تراژیک‌ترین سبک هنریه» این را اسماعیل، کارگر یکی از قدیمی‌ترین اسباب‌بازی‌فروشی‌های میدان می‌گوید که این روزها مدام فکر می‌کند، صاحبان چشمان میناب مانند همه کودکان جهان، دلشان بازی می‌خواست، نه مرگ.


روایت چیدمان شهری «چشمان میناب»
از داغ غم دانش‌آموزان میناب، اینستالیشن هنری (چیدمان شهری) با عنوان «چشمان میناب» در میدان تجریش پایتخت اجرا شده است. رضا گلپایگانی، طراح و معمار این اثر با تأکید بر گرامیداشت یاد و خاطره 156دانش‌آموز و معلم شهید شهرستان میناب می‌گوید: «طرح «چشمان میناب» با همکاری مؤسسه هنری ـ رسانه‌ای سوره امید و سازمان زیباسازی شهرداری تهران به اجرا درآمده تا هنر، روایتگر مظلومیت و بی‌گناهی کودکان در جنگ باشد.
در این چیدمان، تصاویری بزرگ از چشم‌های کودکان به نمایش درآمده و به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند تا مخاطب را به مکث، تأمل و همدلی دعوت کنند. تمرکز بر عنصر «چشم» به‌عنوان نمادی از احساسات انسانی، محور اصلی این اثر را تشکیل می‌دهد.»
گلپایگانی توضیح می‌دهد: « با آغاز جنگ، این دغدغه برایم به‌وجود آمد که چه کاری از دستم برمی‌آید و چگونه می‌توانم نقشی در حد توان خودم ایفا کنم. طبیعتا هر فردی در چنین شرایطی احساس مسئولیت می‌کند، اما من امکان فعالیت نظامی نداشتم و به‌دنبال راهی بودم که بتوانم از طریق تخصصم اثرگذار باشم.»
گلپایگانی همچنین از دشواری‌های اجرای این اثر می‌گوید: «بخشی از سختی کار به شرایط محیطی بازمی‌گشت. همزمانی اجرای پروژه با حملات، کار را پیچیده‌تر کرده بود. با این حال، حضور مردم در کنار ما باعث دلگرمی می‌شد. حتی در شرایطی که صدای انفجار شنیده می‌شد، سعی می‌کردیم تمرکز خود را حفظ کنیم و کار را ادامه دهیم. در انتخاب تصاویر نیز تلاش کردم چهره‌هایی را برگزینم که هم معصومیت و هم شور کودکانه در آنها دیده شود.»
یکی از مهم‌ترین نکات اجرای اثر، نحوه چیدمان اجزای تصویر بود که گلپایگانی درباره آن می‌گوید: «اجزای صورت به‌گونه‌ای کنار هم قرار گرفته‌اند که فاصله میان آنها حس گسست و آسیب را منتقل می‌کند. جالب اینجاست که بسیاری از مخاطبان، بدون توضیح، متوجه این مفهوم می‌شوند.»


 

این خبر را به اشتراک بگذارید