درستش هم همین است که این وقت سال، سر پل تجریش جای سوزن انداختن نباشد. هر سال هر چه به روزهای پایانی سال میرسیم و ترافیک ماشینها وحشتناکتر میشود، از هر جایی که میشود، بیخیال ماشین میشوم و ادامه مسیر را با خط یازده طی میکنم. اما تجربه ثابت کرده که از چند روز مانده به آخر سال، دیگر حتی پیاده رفتن هم جوابگو نیست و نیاز به بالی برای پرواز، به شدت احساس میشود. سالهاست که روزهای پایانی اسفندماه، یک سمت خیابان شهرداری که به میدان تجریش میرود، ماشینها از چهار طرف توی هم گره کور میخورند و صدای بوق و هیاهو به آسمان میرود و لاین دیگر خیابان هم که از میدان تجریش به میدان قدس میرسد را پلیس بخاطر ترافیک آدمها میبندد. آدمهایی که چند روز مانده به سال نو، دست زن و بچه را میگیرند و میآیند تجریش برای خرید عید. و دستفروشهایی که بساط سبزه و سمنو و ماهی و لباس و کیف و کفششان تا وسط خیابان کشیده و پهن میشود. حالا هم یک هفتهای به سال نو مانده و تجریش مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد است. دیشب هم، مثل تمام این شبها، باز میدان تجریش بودم. همه آمده بودند. خانوادگی. با زن و بچه و اهل و عیال. آدمهایی که چند روز مانده به سال نو، دست زن و بچه را گرفته بودند و آمده بودند تجریش، اما نه برای خرید عید. اینبار آدمها فرق داشتند. قصد و نیتشان هم. بیشتر محلیها و اهالی شمیران آمده بودند؛ باز هم روزهای پایانی اسفند ماه است. یک سمت خیابان شهرداری که به میدان تجریش میرود، ماشینها از چهار طرف توی هم گره کور خوردهاند و صدای الله اکبر و خامنهای رهبرشان به آسمان میرود و سمت دیگر خیابان هم که از میدان تجریش به میدان قدس میرسد را پلیس بخاطر ترافیک آدمها میبندد. آدمهایی که به فکر خرید سبزه و سمنو و لباس عید نیستند. هر کسی را که میبینی، با دست چپش، میله پرچم را روی دوشش گرفته، و با مشت دست راستش، شعار میدهد. درستش هم همین است که این وقت سال و در بحبوحه جنگ، سر پل تجریش جای سوزن انداختن نباشد. این شبها، اهالی شمیران هم پا به پای تمام ایران، پای کار آمدهاند. برای محلهشان. برای شهرشان. برای کشورشان. برای ایران.
*نوشته مریم محمدی
برگرفته از کانال بانوی فرهنگ
سر پل تجریش
در همینه زمینه :