• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
سه شنبه 1 اردیبهشت 1405
کد مطلب : 274840
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/7Lnvy
+
-

دوست ندارم یه بیگانه حکومت کنه

سمیه جمالی؛ نویسنده

3‌تا دسته‌گل بزرگ را با زحمت توی بغل حمل می‌کند. موهای بلند رنگ‌شده‌اش از زیر چفیه‌ای که پشت سرش گره زده روی شانه ریخته‌ است. مادرش کیف و لوازم او را در دست گرفته و سعی می‌کند از او جا نماند. رزهای هلندی پدرومادرداری است. هر کس می‌بیند هوس می‌کند یک شاخه‌اش را داشته باشد؛ دختر اما آنها را فقط به‌دست نیروهای امنیتی می‌دهد؛ یک شاخه به هر نفر. آنجا قاب زیبایی شکل می‌گیرد که دختر خودش را روی پنجه پا بالا می‌کشد و دست‌هایش را تا جایی که می‌تواند کش می‌دهد تا شاخه رز را به‌دست نیرویی برساند که بالای خودروی زرهی ایستاده است. مردِ با‌ابهت، خم می‌شود و شاخه رز سرخ، فاصله میان دست‌های آنان را پر می‌کند. حیف عکاسی نیست تا این لحظه را ثبت کند. من به‌دنبالش می‌دوم. ناخودآگاه لبخند شره می‌کند روی صورتم. خودم را به ‌او می‌رسانم. او گل می‌دهد و من با او حرف می‌زنم‌. می‌گویم: کارت برام جالب بود. چرا پول‌هایت را دادی گل خریدی؟ می‌دانم با پول آنها می‌توانست یکی دو سی‌سی ژل دیگر به‌صورتش بزند یا یک کرم مراقبت پوستی بخرد. از ظاهرش پیداست اهل این کارهاست. از ظاهر مادرش اما مشخص است غرق پول نیستند. لبخندی می‌زند و می‌گوید: فکر کردم این کمترین کاریه که می‌تونم بکنم تا یه ‌کم خوشحالشون کنم. کنجکاوانه می‌پرسم: شب‌های دیگه هم اومدی؟ جواب می‌دهد: آره. می‌پرسم: چرا می‌آیی؟ درحالی‌که به گل‌ها نگاه می‌کند می‌گوید: من واقعا دلم برای کسانی که انقلاب‌کردن‌ می‌سوزه؛ اون انقلابی‌های واقعی. نه بعضی‌ها که الکی ادا درمیارن و اونایی که کارو خراب کردن. مکثی می‌کنم و چیزی از ذهنم می‌گذرد.
سؤال می‌کنم: تا حالا راهپیمایی شرکت کرده‌ا‌ی؟ انگار دارم درباره یک معشوق پنهان نظرش را می‌پرسم. شوق و شرم می‌دود توی چشم‌هایش. لبخند می‌زند و چندبار سر تکان می‌دهد. می‌پرسم: چند بار؟ می‌گوید: همه رو! هرچی راهپیمایی بوده شرکت کردم. 
می‌پرسم: با همین حجاب؟ می‌گوید: آره. می‌پرسم: چرا می‌رفتی؟ ببین فقط از اون حرفای جلو دوربین نگو. من که خبرنگار نیستم. دو دوتا چهار تا می‌کند و می‌گوید: نمی‌خوام یکی از خارج بیاد کشور منو اداره کنه. ترجیح می‌دم یه ایرانی سر کار باشه؛ دوست ندارم یه بیگانه حکومت رو دست بگیره حتی اگه تهِ ته دمکراسی رو اجرا کنه. لبخند می‌زند: انگار یه‌کم هم ناسیونالیستم! هنوز یک دسته گل دیگر در بغلش مانده است؛ از میانش یک شاخه جدا می‌کند، به من می‌دهد و می‌رود بین جمعیت.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید