• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
شنبه 22 فروردین 1405
کد مطلب : 274311
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/wmELg
+
-

همیشه دیر برمی‌گردی

سمیه جمالی؛ نویسنده

همیشه دیر برمی‌گردی. هر وقت با دوستانت قرار داری، می‌پرسم: «کی برمی‌گردی؟» می‌گویی: «یه ساعت... 2ساعت، همین وقت‌ها دیگه.» اما رفیق‌هایت را که می‌بینی، همه‌‌چیز یادت می‌رود. می‌دانم پایت که به توپ برسد، زمان را فراموش می‌کنی. عادت دارم به بدقولی‌هایت.
هر دفعه هم ادای عجله را در می‌آوری، از در می‌آیی تو و یک قصه سرهم می‌کنی و آخر سر می‌گویی: «ببخشید! به‌ خدا، دفعه بعد  بموقع میام، مامان!» دفعه بعد باز خام می‌شوم و خیال می‌کنم این‌ بار دیگر حواست را جمع خواهی کرد، اما هربار دیرتر از بار قبل برمی‌گردی.
عصر جمعه بود که گفتی: «مامان پول بده با بچه‌ها زمین چمن اجاره  کردیم.» جلوی رویت روی زانو نشستم و نگاه کردم توی چشم‌هایت. گفتم: «نمی‌گم نرو پیش دوستات، اما جون مامان تاریک نشده برگرد؛ من نگرانت می‌شم.» گفتی چشم، اما با صورت برافروخته و موهای درهم‌ریخته برگشتی. تند دویدی توی اتاق. داد زدم: «آی کجا؟ مگه قرار نبود
شب نشده برگردی؟ دیگه بابات می‌دونه با تو!»
جواب دادی: «رفتیم فلافل بخوریم. بعد از اذان اومدن. میلاد شاهده.»
 توی چارچوب در حمام گرفتمت. ساق شلوارت خاکی و ساییده و دکمه دوم پیراهن سفیدت افتاده بود. زدم توی صورتم: «تصادف کردی؟ به ‌خدا، من بابای میلاد رو می‌سوزونم باز تو رو سوار موتور کرده باشه!»
صورتت را برگرداندی. رد سرخی را دیده بودم.
- تو فوتبال زمین خوردم.
گفتم: «با لباس بیرون بازی می‌کردی؟! منو گیر آوردی، بچه؟»
 پیراهنت را تندتند درآوردم. پشتت راه‌راهِ خراش بود، از زیر گردن تا دم کمر. انگار روی سنگ و خاک کشیده بودندت.
چانه‌ات را محکم گرفتم و فشار دادم. «کی همچین غلطی کرده؟ مادرش رو به عزاش می‌نشونم.»
در حمام را بستی و گفتی: «زمین خوردم. زمین خوردم. به بابا چیزی نگو.»
به بابا چیزی نگفتم، اما کار تو به ‌جایی رسیده که شب هم بیرون بمانی؟ 30شب را که نمی‌توانستم از او پنهان کنم. همه دوستانت برگشتند، همیشه سربه‌هوایی، طاها!
دیر می‌آیی. دیر آمدی و مختصر، بچه!
پس از 30روز چشم‌انتظاری، پیکر محمدطاها جعفری، از شهدای مدرسه میناب پیدا شد.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید