حوصلهمان سر رفته بود. رفتیم امامزاده صالح(ع)؛ هم برای اینکه با مترو میشد رفت و زیر زمین بود و امنتر، هم اینکه آنطرفها ظاهرا خبری نبود. ظاهرا بعضیها فکر ما را کرده بودند و برای چند ساعت وقتگذرانی، به اینجا آمده بودند. مادری با یک دختر 8ساله و یک دختر پشتکنکوریاش، به اینجا آمده بود. در سیدخندان زندگی میکرد. میگفت به قدری سروصدا هست که کلافه شدهایم و دیگر نمیتوانیم حتی استراحت کنیم. آمده بود به اینجا که کمی آرامش داشته باشد. به خادم میگفت که اجازه بدهد حداقل نیمساعتی اینجا استراحت کند.صحبتها گل انداخت؛ از لرزشهای ساختمان میگفت، از هواپیماهای دشمن و.... در ادامه هم جملهای ترسناک گفت: «خدا کند اگر هم بمیریم، من و دخترانم با هم بمیریم....» گفتیم این چه حرفی است، امید که بمانند و فردای ایران را ببینند و بسازند. وقتی داستان زندگیاش را گفت، تازه به عمق دل سوختهاش پی بردیم. اصالتا اهل گلستان بود. در یک سیل ویرانگر در سالهای دور، میگوید که 11تن از اعضای خانوادهاش را از دست داده است؛ مادر، برادر، خواهر و... . میگوید خودش و پدرش و یکی دو برادر زنده ماندند، اما هیچگاه دیگر طعم زندگی را نچشید؛ نه فهمید که کی کودکی کرده، نه کی ازدواج کرده، نه کی بزرگ شده و.... حالا آن جمله ترسناک اولش معنا میشود. بله، جنگ چنین چیزی است. آن وطنفروش بیعار سایهنشینی که هزاران کیلومتر دورتر نشسته و نسخه میپیچد، باید بیاید و این چیزها را ببیند. ببیند که دشمن چطور نظم اجتماعی و زندگی عادی شهروندان یک کشور را بهصورت غیرقانونی به هم ریخته است. بله، جنگ همینقدر میتواند ویرانگر باشد...
چهره عریان جنگ
در همینه زمینه :