حنیف غفاری؛ دکتری روابط بینالملل
تحولات اخیر در ونزوئلا و طغیان ناگهانی دولت تروریستی آمریکا علیه حکومتی مستقر در کاراکاس، نقطه آشکارساز بازگشت بدون نقاب امپریالیسم آمریکایی به آمریکای مرکزی و جنوبی محسوب میشود. آلن مکفرسون، استاد تاریخ دانشگاه تمپل، در توصیف تحولات اخیر ونزوئلا و دیگر کشورهای آمریکای لاتین، جملهای گفته است که اهمیت آن فراتر از یک ارزیابی سیاسی روزمره است:
«آنچه در آمریکای جنوبی میبینیم، اعمال عریان امپریالیسم آمریکایی است.»
این عبارت درواقع ترجمان تاریخی بیش از 2 قرن سیاستگذاری ایالات متحده در نیمکرهجنوبی زمین است؛ سیاستی که ریشه در دکترینهای مداخلهگرایانه و سلطهجویانه دارد و از «اصل مونرو» در قرن نوزدهم آغاز شده و در دوران معاصر در قالب «استعمار فرانو» ادامه یافته است.در دهههای اخیر، روسای جمهور آمریکا از 2حزب دمکرات و جمهوریخواه، از بیلکلینتون گرفته تا بوش پسر، باراک اوباما، بایدن، دونالدترامپ و... هر یک شکل متفاوت اما هدف واحدی از این مداخلهگرایی را پی گرفتهاند: سلطه اقتصادی و سیاسی واشنگتن، مهارهمکاری کشورهای مستقل با آمریکای لاتین و جلوگیری از شکلگیری بلوکهای ضدامپریالیستی. آمریکا در رسیدن به هر سه هدف ناکام مانده است.
اگر استعمار کهن بر اشغال سرزمینها و بهرهکشی مستقیم استوار بود، استعمار فرانو بر نفوذ ساختاری، کنترل از راه بدهی، تحریم، فشار رسانهای و مهندسی سیاسی از درون نظامهای بومی بنا شده است.
دولت ترامپ در این میان، نقطه اوج این روند سلطه گرایانه و امپریالیستی را رقم زد؛ چه در حمایت آشکار از کودتاهای نرم علیه دولتهای منتخب (از بولیوی تا ونزوئلا)، و چه در تحریمهای اقتصادی گستردهای که زندگی میلیونها انسان را تحت فشار قرار داد. درواقع، سیاست دولت ترامپ نه یک استثنا، بلکه صورت عریانتر همان الگوی امپریالیسم آمریکایی بود؛ الگویی که به تعبیر مکفرسون، نقاب دیپلماسی را کنار زد و چهره واقعی سلطه را نمایان ساخت.
اما این سیاستها، برخلاف اهداف طراحانشان، نتایج معکوسی در پی داشتهاند. تجربه تاریخی آمریکای مرکزی و جنوبی نشان میدهد که هر گاه واشنگتن تلاش کرده تا با ابزار نظامی، اقتصادی یا اطلاعاتی ساختار سیاسی این کشورها را تحت کنترل درآورد، افکار عمومی منطقه بیش از پیش از کاخ سفید فاصله گرفته و گرایشهای استقلالطلبانه و ضدغربی تقویت شدهاند.نماد این وضعیت را میتوان در روند اخیریکپارچگی سیاسی و اقتصادی میان کشورهای عضو ائتلافهای لاتین(همچون آلبا و مرکوسور) مشاهده کرد؛ بلوکهایی که بهعنوان واکنش طبیعی ملتها و دولتهای مستقل در برابر دخالتهای بیپایان آمریکا شکل گرفتند.
مداخلات آمریکا در گواتمالا، شیلی، نیکاراگوئه و پاناما در قرن بیستم، خاطرهای تلخ از توجیهات دروغین «دمکراسیسازی» برجای گذاشت و امروز، سناریوهای مشابه در ونزوئلا، کوبا یا حتی آرژانتین، بار دیگر همان حلقه بیپایان تکرار تاریخ را به نمایش گذاشتهاند.در هر بار، نتیجه یکسان بوده است: افزایش نفرت عمومی از سیاستهای واشنگتن، رشد جبهههای مقاومت مردمی و گسترش زنجیرهای از پیوندهای ضدامپریالیستی که از آمریکای جنوبی تا غرب آسیا امتداد یافتهاند.
بنابراین، تمام نشانهها حکایت از آن دارند که در برهه کنونی نیز قاعدهای متفاوت حاکم نخواهد بود. فشارهای سیاسی، تحریمهای اقتصادی و مهندسی روابط قدرت در آمریکای لاتین نهتنها اهداف راهبردی ایالات متحده را محقق نخواهد ساخت، بلکه به تقویت گفتمان استقلال و عدالتخواهی در این منطقه منجر خواهد شد.درواقع، هر گام آمریکا در مسیر بازتولید استعمار فرانو، زمینهساز همگرایی بیشتر کشورهای جنوب جهانی در برابر ساختار سلطه است؛ همان ساختاری که دیگر نه قدرت اقناع دارد و نه مشروعیت اخلاقی.به همین دلیل است که سخن آلن مکفرسون، شاید دقیقترین توصیف از وضعیت امروز آمریکای لاتین باشد: بازگشت چهره بینقاب امپریالیسم در روزگاری که تصور میشد جهان از چنگال استعمار رها شده است.
چهره عریان امپریالیسم آمریکایی
در همینه زمینه :