قصه همسایگی در تهران قدیم
خاطره بازی مسعود فروتن با خشایار راد در برنامه دروازه تهران
ثریا روزبهانی| روزنامهنگار
روایت زندگی در جنوب تهران، وقتی از زبان خشایار راد شنیده میشود، بیشتر شبیه یک فیلم سیاهوسفید قدیمی است؛ با قابهایی از میدانها و کوچههایی که امروز شاید فقط نامی از آنها مانده باشد. او در گفتوگو با مسعود فروتن وقتی از او میپرسد: «بچه کجای تهرانی؟» بدون مکث، نقشه حافظهاش را باز میکند: «من حوالی میدان مولوی و میدان شوش به دنیا آمدم. اسم دقیق خیابان یادم نیست، ولی یک امامزاده آن وسط بود که بهش میگفتند سرقبرآقا. در خانهای متولد شدم با حیاطهای مشترک و حوض وسط حیاط. چند سالی بیشتر در آن محله نماندیم. در یکی از خانههایی که مستأجر بودیم هشت اتاق داشت؛ چهار تا بالا، چهار تا پایین و هر اتاق سهم یک خانواده بود با سرویس بهداشتی مشترک در حیاط.»
چاقسلامتی به رسم همسایگی
روایتهای خشایار راد، روایت یک زیست جمعی است. خانههایی با چندین خانواده، یک حیاط مشترک و یک سطح معیشتی تقریباً برابر. او میگوید: «الان که به این سن رسیدهام، استنباطم این است که همه در یک طبقه مالی بودند. کسی آن قدر وسع مالی نداشت که لباس نو بپوشد و همسایه دلش بسوزد. گاهی ناگهان میفهمیدی خانه خلوت است چون همه در اتاقی جمع شدهاند برای روضه و یک روحانی روضه میخواند. اما انسجام بود، دعوا و چشم و همچشمی در کار نبود؛ چون همه در یک سطح زندگی میکردیم. آن روزها آبپاشی جلوی خانه بهانهای بود برای احوالپرسی. همین گفتوگوهای کوتاه، دلها را به هم نزدیک میکرد؛ حتی با فرستادن یک کاسه آش رشته در زمان افطارماه مبارک رمضان به خانه همسایه. آدمهای محل، یک خانواده بودند و خبر هم را بیشتر از فامیل داشتند.»
جریمه صاحبخانه برای تماشای تلویزیون
خانواده راد در آن سالها جمعوجور بود. او میگوید: « من بودم، مادرم، خواهرم و برادرم. حدودا 20ساله بودم و در میدان خراسان با 30تومان یک اتاق اجاره کرده بودم و حق استفاده از یک شعله برق یعنی یک لامپ را داشتیم. در یک اتاق با همه تنگی جا، اما «دلها گشاد بود». تازه استخدام بانک شده بودم و یکی از دوستانم که لوازم خانگی میفروخت، گفت: بیا یک تلویزیون قسطی ببر. یک تلویزیون سیاه و سفید را 2هزار تومان به ما فروخت و آن را به خانه آوردیم و با چه شوق و ذوقی نشستیم فیلم ببینیم. صاحبخانه در زد و گفت: من خانه را با یک شعله برق به شما اجاره دادم. تلویزیون یعنی مصرف بیشتر.» اجاره از ۳۰ تومان شد ۳۵ تومان. راد با خنده میگوید: «هر وسیله برقی که میخریدیم، پنج تومان میرفت روی اجاره! یخچال که خریدیم، باز گفت اجاره بالا میرود. کمکم شد ۵۰ تومان.»
کودک کار شدم!
خشایار راد از کودکیاش میگوید که با فقدان پدر آغاز شد و خیلی زود او را وارد دنیای بزرگترها کرد. از دستفروشی گرفته تا کار در کارخانه «پارس لوکس»؛« ازکودکی، بار مخارج زندگی روی دوشم بود. قبل از هنرستان، دستفروشی میکردم. یک سینی میگذاشتم روی چهارپایه، زولبیا و بامیه میفروختم. یکبار عمهام آمد و با تعصب زیر سینی زد و گفت: تو مگر بیکسوکاری که سر چهارراه ایستادی؟ منظورش این بود که ما هوایتان را داریم. رشته صنایع فلزی را در هنرستان گذراندم و آن زمان جوشکاری میکردم. یادم هست حوالی فلکه اول تهرانپارس کارخانهای بود به نام «پارسلوکس» که اتوبوس تولید میکرد. حمایتهای فامیل باعث شد مسیرم عوض شود. عمویم با وساطت دوستی در بانک، مرا برای یک شغل اداری معرفی کرد. رفتم بانک، اول تحویلدار بودم، با موتور نامه میبردم. بعد صندوقدار شدم و ارتقا گرفتم و در نهایت زمان بازنشستگی مدیر شعبه بودم.»
آدمهایی که دیگر نیستند
خشایار راد با نگاه به زندگی امروز از روزهایی میگوید که در میدان خراسان زندگی میکرد و مسجد صفاری هنوز برایش نشانی آشناست: «روبهروی خانهمان یک باتریسازی بود، کنارش لباسفروشی. با همهشان مأنوس بودیم. هنوز هم آن باتریساز را میبینم؛ پیر شده، تکیده مثل من، ولی مغازه را میچرخاند و یادی میکنیم از مغازهدارهای قدیمی مثل «آقا محسن» قصاب که دیگر نیستند.»