• پنج شنبه 7 اسفند 1404
  • ٢ رمضان ١٤٤٧
  • 2026 Feb 26
چهار شنبه 6 اسفند 1404
کد مطلب : 273210
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/voYQL
+
-

آرزویم شعرخوانی در محضر رهبر انقلاب بود

گفت‌وگو با بانوان شاعر، محدثه آشتیانی و راضیه مظفری درباره تجربه‎های خود از دیدار شاعران با رهبر انقلاب در تلویزیون همشهری

گفت‌وگو
آرزویم شعرخوانی در محضر رهبر انقلاب بود

علی‌الله سلیمی | روزنامه‌نگار

همزمان با آغاز فصل تازه برنامه «چارده» از تلویزیون همشهری، این برنامه میزبان 2بانوی شاعر، محدثه آشتیانی و راضیه مظفری بود؛ شاعرانی که در دیدار سال گذشته شاعران با مقام معظم رهبری حضور داشتند و به شعرخوانی پرداختند. در این برنامه که با اجرای سیدمحمدجواد شرافت، شاعر معاصر همراه بود، گفت‌وگو، روایتی صمیمی و در عین حال تأمل‌برانگیز از انتخاب شعر، حال‌وهوای جلسه، نسبت شعر و توسل و نیز تجربه میان مادری و شاعری مطرح شد. این برنامه صمیمی، نشان داد پشت هر شعر چنددقیقه‌ای که در دیدار سالانه شاعران مطرح کشور با مقام معظم رهبری در‌ ماه رمضان هر سال خوانده می‌شود، سال‌ها تجربه زیسته، خلوت، دعا، صبر و انتظار نهفته است؛ انتظاری که گاهی 4سال طول می‌کشد تا به یک شب رمضانی و یک «آفرین» ختم شود.

خانم آشتیانی، شما در دیدار اخیر شاعران با مقام معظم رهبری شعری درباره امام‌حسن مجتبی(ع) خواندید. این انتخاب از ابتدا مشخص بود؟
محدثه آشتیانی: حقیقتش شعر امام حسن(ع) را چهار، پنج سال پیش سروده بودم. همان زمان سرودن، حال عجیبی داشتم و از خود حضرت خواستم اگر این شعر قبول است، روزی توفیق خواندنش در مجلسی بزرگ نصیبم شود. سال‌ها گذشت و خبری نشد. حتی برای دیدار اخیر ابتدا به من گفتند 2‌شعر عاشقانه‌ام برای خواندن انتخاب شده است. مشغول ویرایش همانها بودم که حدود یک هفته مانده به دیدار تماس گرفتند و گفتند قرار است شعر امام حسن مجتبی(ع) را بخوانم. آن لحظه واقعا اشک ریختم؛ احساس کردم همان «مهر تأییدی» که سال‌ها پیش خواسته بودم رسیده است. قبل از ورود به جلسه استرس داشتم. همانجا به امام‌حسن مجتبی(ع) توسل کردم و آرامش خواستم. بعد از آن فقط آرامش بود. وقتی دعا و تحسین رهبر انقلاب را شنیدم، حس کردم دعایم مستجاب بود.
چه حسی قبل از آن دیدار داشتید و فضای آن جلسه را چگونه تجربه کردید؟ 
آشتیانی: قبل از حرکت از حوزه هنری، از من پرسیدند فکر می‌کنید واکنش آقا چه باشد؟ گفتم این تنها جلسه‌ای است که اصلا قابل پیش‌بینی نیست. وارد جلسه که شدم، استرس طبیعی بود؛ مجلس بزرگی است، همه شاعر و ادیب و نکته‌سنج. همانجا دوباره به امام‌حسن(ع) متوسل شدم و گفتم تا اینجا لطف شما بوده، از اینجا به بعد آرامش را به من بدهید. بعد از آن واقعا آرام شدم. وقتی دعا و تحسین آقا را شنیدم، احساس کردم هدیه‌ای مضاعف گرفته‌ام.
 خانم آشتیانی آن شعری را که در محضر مقام معظم رهبری برای امام حسن مجتبی(ع) خواندید.
می‌نویسم یاحسن حسن‌ختامش با خودت
 بر لبم ذکر تو را دارم دوامش با خودت 
لحظه‌های عمر خود را می‌سپارم دست تو
 السلام زندگی تا والسلامش با خودت 
 از ادب دور است نزدت دست خالی آمدن
 زخم‌هایی کهنه دارند التیامش با خودت
 باز هم بال خیالم تا بقیعت پرکشید 
من کبوتر می‌شوم یک روز بامش با خودت
 سر به دامان تو خواهم داشت یا زانوی غم
 اینکه باشد لحظه مرگم کدامش با خودت
 از کریمان کم طلب‌کردن که کفر نعمت است
حاجتم را هم که می‌دانی تمامش با خودت 
خانم مظفری، شما هم در محضر مقام معظم رهبری شعرهایی برای امام‌رضا(ع) و مادر شهید خواندید. این شعر چگونه انتخاب شد؟
راضیه مظفری: من اوایل شاعری 3 آرزو داشتم؛ یکی اینکه در جشنواره‌ای برگزیده شوم، دوم اینکه برنامه‌ای مرا به‌عنوان شاعر دعوت کند و سوم اینکه در محضر رهبر انقلاب شعر بخوانم. 2آرزوی اول خیلی زود محقق شد. اما سومی برایم خیلی بزرگ و دست‌نیافتنی بود. شعر امام‌رضا(ع) را برای جشنواره شعر رضوی نوشتم؛ همان ایام ذیقعده که‌ماه زیارتی حضرت است. شروع شعر هم به همین نکته اشاره دارد. آن شعر در جشنواره برگزیده نشد. حتی با خودم گفتم شاید شعر چندان موفقی نیست. 2سال گذشت. بعد از ارسال آثار برای دیدار، خبر دادند همین شعر و همچنین شعری با عنوان «مادر شهید» انتخاب شده است. برایم جالب بود؛ شعری که در جشنواره دیده نشده بود، برای آن جلسه برگزیده شد.
شما چه حسی قبل از آن دیدار داشتید و فضای آن جلسه را چگونه تجربه کردید؟ 
جلسه واقعا سنگین بود. نزدیک به ۴۰شاعر شعر خواندند و برنامه تا نزدیک نیمه‌شب ادامه داشت. وقتی عنوان شعر «مادر شهید» اعلام شد، ظاهرا لحظه‌ای این تصور پیش آمد که من مادر شهید هستم. بعد توضیح داده شد که عنوان شعر است. از بیت‌های اول که گذشتم و «آفرین»‌ها را شنیدم، آرام شدم. حس کردم آن آرزوی بزرگ زندگی شاعری‌ام محقق شده است.
شما در آن دیدار کتاب خودتان با عنوان «روزی که نمی‌دانم» را به رهبر معظم انقلاب تقدیم کردید. در این‌باره هم بگویید.
بله سال قبل هم دعوت بودم اما شعرخوانی نداشتم. دوست داشتم وقتی شعر می‌خوانم، کتابم هم چاپ شده باشد تا تقدیم کنم. قبل از شعرخوانی کتاب را تقدیم کردم. همسرم که امام جمعه یکی از شهرهای دماوند است، از من خواسته بود انگشتری به یادگار بگیرم. درخواست کردم و ایشان لطف کردند. این چند جمله گفت‌وگو برایم بسیار شیرین و ماندگار است.
خانم مظفری شعر«مادر شهید» که شما در محضر مقام معظم رهبری خواندید را با هم مرور کنیم.
زیقعده هر سال باید در سفر باشد
 هرچند فرصت کم زیارت مختصر باشد
 حتی اگر ماشین برای او ضرر دارد 
حتی اگر پادرد با او همسفر باشد 
آرام می‌گوید خدایا کاش که می‌شد
 مشهد به ما دلتنگ‌ها نزدیکتر باشد
خرج سفر این بار یک انگشتر کهنه است 
 هرچند ارث مادرش بی‌بی گهر باشد
 از نان خشک بقچه کمتر می‌خورد شاید
 سهم کبوترهای آقا بیشتر باشد
این ساحل آرامش است و پیش روی اوست
 هرچند یک دریا تلاطم پشت‌سر باشد
 چشمش به گنبد می‌خورد بغضش ترک خورده است
 گاهی همان بهتر زبانش چشم ‌تر باشد
 آقای خوبم آفتابی که لب بام است 
تا کی برای یک خبر چشمش به در باشد
 پیراهنی تکه پلاکی ساعتی چیزی
 کو آنکه مثل قاصدک‌ها خوش‌خبر باشد
 حالا برای مهدی‌ام یک نامه آوردم 
شاید یکی از کفترانت نامه‌بر باشد
 هر سال مهدی مادرش را مشهد آورده 
هر سال مهدی مادرش را مشهد آورده
 زنده‌است او هرچند مفقودالاثر باشد
شما هر دو مادر هستید. جمع میان مادری و شاعری چگونه ممکن است؟
آشتیانی: برای من مادری نقطه آغاز شاعری بود. من از کودکی شاعر نبودم. شعر گفتنم همزمان با تولد دخترم شروع شد. حس می‌کنم آن لطافت مادرانه قریحه‌ام را بیدار کرد. هیچ‌وقت میان این دو تعارضی ندیدم؛ هرچند طبیعتا کار زیاد می‌شود.
مظفری: من تجربه‌ام کمی متفاوت است. سه دختر دارم و فاصله سنی‌شان کم است. خیلی وقت‌ها می‌خواستم در سکوت بنویسم اما یکی آب می‌خواست، یکی گریه می‌کرد و شعر از ذهنم می‌پرید! حتی دوبیتی‌ای نوشتم که «غزل‌هایی که با من قهر کردند / فدای خنده‌های دخترم شد». اما به یک تجربه مهم رسیدم: هر وقت محدودیت‌ها بیشتر بود، خدا برکت بیشتری در کارم قرار داد. انگار سختی‌ها مانع رشد نشدند بلکه باعثش شدند.
قرار است در این برنامه شما از اشعار عاشقانه خودتان هم برای ما بخوانید. شعر عاشقانه برای شما چه جایگاهی دارد؟
آشتیانی: من اساسا با عاشقانه شروع کردم. حتی مدتی از ورود به شعر آیینی پرهیز داشتم چون برایم قدسی و سنگین بود. نخستین شعر آیینی‌ام را با توسل به امام رضا(ع) نوشتم. اما عاشقانه همچنان بخش مهمی از جهان شعری من است. یکی از همان شعرهایی که برای دیدار انتخاب شده بود، عاشقانه‌ای محض بود؛ نه خانوادگی، نه آیینی، بلکه تغزل خالص.
مظفری: شعر نمی‌تواند عاشقانه و صادقانه نباشد. حتی شعر آیینی و انقلابی ما هم ریشه در عشق دارد. من هم در کنار شعرهای آیینی و اجتماعی، عاشقانه زیاد دارم و معتقدم این ساحت‌ها جدا از هم نیستند.
خانم آشتیانی شما در کنار شعرهای آیینی، اشعار عاشقانه زیبایی هم دارید. یکی از آن شعرها را از زبان شما بشنویم.
 چشم را بازیچه این ابر غمگین می‌کند 
سینه را گاهی هجوم بوق سنگین می‌کند
 عشق گاهی یک سلام ساده را در آینه
 با خودش روزی هزاران بار تمرین می‌کند
در جهان بی‌وفایی‌ها وفادارم هنوز 
تا ببینم کی زمانه ترک آیین می‌کند
 آرزوکردم یکی مثل خودت پیدا کنی
 آدمیزاد است دیگر گاه نفرین می‌کند
حرف رفتن آمد و مثل هزاران بار قبل
 چشمهایت بین دعوا نرخ تعیین می‌کند
صحبت از شعر عاشقانه شد، خانم مظفری شما هم شعر عاشقانه زیاد دارید. یکی از اشعار عاشقانه شما را هم در این برنامه بشنویم.
من یک غزل عاشقانه تقدیم می‌کنم: 
میان جمعیت گشتم که پیدایت کنم از دور
 به شوق اینکه یک لحظه تماشایت کنم از دور
 زمستانی اگر از بی‌کسی یخ کرد دستانت
 منم من آتشی دیوانه طاهایت کنم از دور
 اگر روزی بیابان بود حالت گریه در گریه
 برایت ابر خواهم شد که دریایت کنم از دور
چه شب‌هایی که پشت پنجره چشمم به‌ماه افتاد
 چه شب‌هایی نشستم تا تماشایت کنم از دور
 شنیدم قاصدک می‌گفت احوالت مساعد نیست
 برایت حمد خواندم تا مداوایت کنم از دور
در حوادث اجتماعی اخیر، شاعران حضور پررنگی داشتند. تجربه شما چه بود؟
آشتیانی: در برخی اتفاقات، بلافاصله شعر می‌آید. اما در ماجرای جنگ ۱۲روزه اخیر، من دچار شوک شده بودم و نمی‌توانستم بنویسم. حتی برای ترانه تماس می‌گرفتند و نمی‌شد. رفتم سر مزار شهدای گمنام مسجد محله‌مان. با آنها حرف زدم. انگار آن بهت شکست. بعد توانستم شعری در همدلی با مردم و مقاومت بنویسم. برای من، توسل همیشه در گره‌گشایی از شعر نقش داشته است.
مظفری: من سال‌ها پیش، در جریان جنگ غزه، شبی خواب دیدم شهرم درگیر جنگ شده و بچه‌هایم را گم کرده‌ام. با وحشت بیدار شدم و همان شب شعر نوشتم. بعدها در حوادث اخیر آن شعر دوباره در ذهنم زنده شد. نقش مادربودن در آن شعر کاملا پررنگ است؛ خواب هم مادرانه بود، جست‌وجو برای فرزندان.
ماجرای دقیقش این‌جوری بود که یک شب توی همین جریانات جنگ غزه، من از نظر روحی خیلی آشفته بودم. خیلی غمگین بودم. یک شب خواب دیدم و نصف‌شب با کابوس پریدم. آن‌موقع که قم زندگی می‌کردیم خواب دیدم جنگ شده و قم گوشه‌گوشه‌اش خاکی است و تلی از خاک همه جای شهر را گرفته و بچه‌های من نیستند. یعنی یک حال بسیار بدی داشتم توی خواب. یک کابوس بسیار وحشتناکی بود. از خواب که بیدار شدم شروع کردم به سرودن این شعر که الان برایتان می‌خوانم:
آسمان ابری شد و باران خون بر شهر ریخت
 آه موشک‌ها رسیدند و جنون بر شهر ریخت
بمب می‌بارید زخم شهر من بسیار شد 
خاطرات کودکی‌ها بر سرم آوار شد
 در نفس‌های عمیقم تلخی باروت بود
 هم کفن کم آمد و هم قحطی تابوت بود 
مادری با دست‌هایش غنچه‌اش را خاک کرد
 ناله‌های مادران در گوش من پژواک کرد 
شیرخواری روی دستان پدر جان‌می‌سپرد
 تشنه بود و کاش با لبهای‌تر جان‌می‌سپرد
 نوعروسی بوسه بر خاکستر داماد زد 
ناگهان از بین کوچه یک نفر فریاد زد
 تانک‌های دشمنان نزدیکی قم آمده
‌ای خدای من چه‌ها بر روز مردم آمده
 پس عزیزانم کجا هستند پس کو همسرم
 وای بر من گم‌شده در این شلوغی دخترم
 غرق غم بودم که تیری ناگهان شلیک شد 
مرگ هم نزدیک شد نزدیک شد نزدیک شد 
قطره‌های مرگ بر پیشانی‌ام محسوس بود
 ناگهان ازجا پریدم جنگ یک کابوس بود
 آسمان می‌گفت در راه است یک صبح قشنگ
 غزه می‌دانم که برمی‌خیزی از کابوس جنگ
خانم آشتیانی شما هم درباره غزه و ادبیات پایداری اشعار زیادی دارید. یکی از آن شعرها را بشنویم.
می‌پیچد روزی این خبر دست به‌دست 
شب آمد و در نبرد خورشید شکست
 در اول هر کتاب خواهند نوشت
 پرونده صهیونیست را ایران بست 
 چقدر بغض فروخورده در گلوی جهان
 به حرف آمد و شد نعره‌ای دهان به دهان
 اگر دروغ بگوید زمانه می‌بیند
 منم چو مشت گره کرده بر دهان زمان
 برای داغ وطن اشک و گریه کافی نیست 
گذر کن از تب غم‌ها و هق‌هق باران 
رسیده‌ایم به فصل جدیدی از تاریخ 
شروع مردن صهیون شروع یک توفان
 ببین هلاکت قوم یهود نزدیک است
 به حکم قول خدا کل من علیها فان
 گواه ماست چهل‌سال لاله پرپر
 گواه ماست هزاران شکوه بی‌پایان 
به قطره‌قطره خون‌های پاک در رگ‌ها
 هزارجان گرامی فدای تو ایران 

نخستین قسمت فصل تازه «چارده» همشهری تنها یک مرور بر شعرخوانی در دیدار رمضانی نبود؛ بلکه روایتی از پشت‌صحنه شعر بود:
   از آرزویی که سال‌ها در دل شاعر می‌ماند، 
   از اشکی که پیش از رفتن روی گونه می‌نشیند، 
   از استرسی که با یک توسل آرام می‌شود، 
   از مادری که گاه شعر را عقب می‌اندازد اما قریحه را عمیق‌تر می‌کند، 
   و از شاعری که نمی‌تواند نسبت به زمانه‌اش بی‌تفاوت بماند.

   راضیه مظفری: من اوایل شاعری 3 آرزو داشتم؛ یکی اینکه در جشنواره‌ای برگزیده شوم، دوم اینکه برنامه‌ای مرا به‌عنوان شاعر دعوت کند و سوم اینکه در محضر رهبر انقلاب شعر بخوانم. 2آرزوی اول خیلی زود محقق شد. اما سومی برایم خیلی بزرگ و دست‌نیافتنی بود. شعر امام‌رضا(ع) را برای جشنواره شعر رضوی نوشتم؛ همان ایام ذیقعده که‌ماه زیارتی حضرت است. شروع شعر هم به همین نکته اشاره دارد. آن شعر در جشنواره برگزیده نشد. حتی با خودم گفتم شاید شعر چندان موفقی نیست. 2سال گذشت. بعد از ارسال آثار برای دیدار، خبر دادند همین شعر و همچنین شعری با عنوان «مادر شهید» انتخاب شده است. برایم جالب بود؛ شعری که در جشنواره دیده نشده بود، برای آن جلسه برگزیده شد.

   محدثه آشتیانی: شعر امام حسن(ع) را چهار، پنج سال پیش سروده بودم. همان زمان سرودن، حال عجیبی داشتم و از خود حضرت خواستم اگر این شعر قبول است، روزی توفیق خواندنش در مجلسی بزرگ نصیبم شود. سال‌ها گذشت و خبری نشد. حتی برای دیدار اخیر ابتدا به من گفتند 2 شعر عاشقانه‌ام برای خواندن انتخاب شده است. مشغول ویرایش همانها بودم که حدود یک هفته مانده به دیدار تماس گرفتند و گفتند قرار است شعر امام حسن مجتبی(ع) را بخوانم. آن لحظه واقعا اشک ریختم؛ احساس کردم همان «مهر تأییدی» که سال‌ها پیش خواسته بودم رسیده است. قبل از ورود به جلسه استرس داشتم. همانجا به امام‌حسن مجتبی(ع) توسل کردم و آرامش خواستم. بعد از آن فقط آرامش بود. وقتی دعا و تحسین رهبر انقلاب را شنیدم، حس کردم دعایم مستجاب بود.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید