• پنج شنبه 23 بهمن 1404
  • الْخَمِيس 24 شعبان 1447
  • 2026 Feb 12
پنج شنبه 23 بهمن 1404
کد مطلب : 272428
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/RoLNV
+
-

شلیک به قلب شاخ شمشاد

روایت مادر شهید محمدامین نوین از شامگاه تلخ 18دی

گزارش
شلیک به قلب شاخ شمشاد

سیده‌کلثوم موسوی | خبرنگار

اغلب عکس رهبر را به مادرش نشان می‌داد و می‌گفت ببین چقدر نورانی است، از وقتی بابا فوت شده من به عشق رهبرم زنده‌ام و او را پدر خود می‌دانم. 27سالش بود اما به‌خاطر مادر ازدواج نکرد و می‌گفت: من پیشمرگ تو می‌شوم. حالا قطعه 42بهشت‌زهرا محمدامین نوین را در آغوش خود گرفته است؛ ‌گویی زمین سر برآورده و سینه سپر کرده تا فریادی باشد بر سندی دیگر از فتنه خونین آمریکا و اسرائیل. این گزارش روایت لیلا شکری‌زاده، مادر شهید محمدامین نوین‌ از فرزند کوچکش است. محمدامین نوین شامگاه پنجشنبه 18دی‌ماه در محله دولت‌آباد به شهادت رسید.

شام آخر ته‌تغاری 
‌پسرم 27سال داشت. 12ساله بود که پدرش سکته کرد و به رحمت خدا رفت. 4فرزند داشتم. 2دختر و 2پسر. محمدامین ته‌تغاری‌ام بود؛ قند روزهای تلخم. با سختی و زحمت و جگر‌خونی این بچه یتیم را بزرگ کردم. دیپلمش را گرفت. به‌کار موبایل و کامپیوتر علاقه داشت و رفت کنار دست شوهرخواهرش مشغول شد تا خودش مغازه باز کرد. شب قبل از شهادتش حرف‌هایش بوی رفتن می‌داد: «مرا حلال کن حاج‌خانم، شام آخرم را بیاور که فقط امشب کنارت هستم.گفتم: محمدامین این چه حرفی بود که زدی؟ جگرم را خون می‌کنی.»

روایت آخرین دیدار
‌ پارسال سفر ‌عمره رفتم و از آن به بعد محمدامین مرا اغلب حاج‌خانم صدا می‌زد. صبح پنجشنبه 18دی‌ماه که می‌خواست برود سر‌کار روزه بودم. صبحانه را برایش آماده کردم و دیدم آماده می‌شود. به من نگاه کرد و گفت: مامان قربونت برم می‌دونم‌ماه رجب روزه می‌گیری، اما حلالم کن، من دوست دارم از دست‌های تو لقمه بگیرم، می‌آیی برام لقمه درست کنی؟ لقمه برایش درست کردم و خورد. رفت روبه‌روی آینه ایستاد و موهایش را سشوار کشید. لباس‌هایش را مرتب کرد. من همانطور به قدوبالایش نگاه می‌کردم و ته‌دلم غنج می‌رفت و نمی‌دانستم این آخرین دیدار است.

 رفت و دیگر نیامد
ساعت 10شب بود که گفت: حاج‌خانم با دوستم علی سر کوچه قرار دارم، 10دقیقه‌ای برمی‌گردم، رفت و دیگر نیامد. هر‌چه زنگ می‌زدم جواب نمی‌داد. چادرم را سرکردم و از خانه بیرون زدم. فلکه اول دولت‌آباد شهرری همه جا را به آتش کشیده بودند. سمت خانه دخترم رفتم و دیدم دخترم، شوهرش و چند نفر دیگر سمت خانه ما می‌آیند. گفتند: محمدامین زخمی شده، درمانگاه شهرری صفاییه است. رفتیم درمانگاه، میثم پسر بزرگم آنجا بود. جلو آمد و قسمم داد که جیغ و داد نکنم که مرا ببرند پیش محمدامین.

یک تیر درست وسط قلبش زده بودند
روی تخت بود. پاهایش را دیدم کبود بود، چشمانش را بوسیدم گفتم: شاخ‌شمشاد مامان حالت خوبه؟ جوابی نشنیدم. دل به دریا زدم و پارچه سفید را کنار زدم. قلبش سوراخ شده بود. یک تیر درست وسط قلبش زده بودند و خون همچنان از بدنش می‌آمد. بدن محمدامین گرم بود. نمی‌خواستم باور کنم که از دستش داده‌ام. بچه ته‌تغاری‌ام بود و برایش سختی کشیدم. رئیس درمانگاه به من گفت: چند نفر با چماق و قمه دم بیمارستان تجمع کردند و آمده بودند جنازه پسرت را ببرند که زنگ زدیم پلیس آمد. دادوبیداد نکنید. پسرم میثم هم دیده بود. آنها می‌خواستند جنازه پسرم را هم تکه‌تکه کنند تا بیشتر به دل ما داغ بگذارند.‌ تروریست‌های جانی پسرم را کشتند. مردم ما دانا و فهمیده هستند و می‌دانند آمریکا هر جا رفته جز بدبختی چیزی به بار نیاورده؛ مثل افغانستان، سوریه، لبنان و... .آمریکا می‌خواهد کشوری‌ راکه پول و منابع دارد زیر‌سلطه خودش در بیاورد اما کور خوانده. او نفت و ذخایر ایران را می‌خواهد.

غذای هیئت را به خانه نمی‌آورد 

حدود یک‌ماه قبل محمدامین گفت: مادر من، حاج‌خانمم، روزی ‌کاری می‌کنم که تو به من افتخار کنی و تا آخر عمرت سربلند باشی. صبح‌ها نوحه حضرت ‌ام‌البنین(س) را گوش می‌کرد. من‌هم حفظ شده بودم و برایش می‌خواندم. خوشگلی و مه‌جبینی مایه فخر زمینی/ پهلوون‌ پهلوونا/ پسر ‌ام‌البنینی/...محرم‌ها دمام‌زن هیئت بود. از حسینیه که می‌آمد غذایی را که از هیئت به او می‌دادند خانه نمی‌آورد و می‌داد به رفتگرها و می‌گفت: ما غذا داریم اما اینها زحمت می‌کشند و تا صبح توی خیابان هستند.


 

این خبر را به اشتراک بگذارید