روایت رهایی از ساعت صفر
«عمو علی» زندگیاش را وقف معتادان و کودکان خانوادههای گرفتار اعتیاد کرده است
نعیمه جاویدی|خبرنگار:
منطقه 10
28 سال از عمرش را به قول خودش سوخت داده و حالا 11 سال و 5 ماه و 7 روز، به وقت روز مصاحبه ما، پاک پاک است. از همه روزهای هفته خوشش میآید اما به گفته خودش، سهشنبهها، عاشقتر است. بیشتر آنهایی که کارتنخواب و معتاد بوده یا هستند، «علی جرفی» را میشناسند. کسی که تا پایان خط اعتیاد و کارتنخوابی رفت و اکنون راهنمای رهایی همدردان سابقش از بیماری اعتیاد است. او را اینگونه صدا میزنند؛ «عمو علی». 12 سال است هر سهشنبه همراه اعضای مؤسسه «طلوع بینشانها» راهی نقاط کور، گوردخمهها و بیغولههایی میشوند که معتادان و کارتنخوابها بیتوته میکنند. اما آنچه زندگی او را برای اهل رسانه جالبتر میکند، نگهداری و نجات «عسل» و «معین» 2 کودک گرفتار در خانوادهای دچار اعتیاد است. جرفی از فراز و فرودهای زندگیاش و توقف زندگی در ساعت نشئگی، گفتنیها دارد.
به قول عمو علی، در زندگی یک معتاد، ساعت همیشه صفر است. یا درد خماری میکشد یا دربند نشئگی است. عموعلی سالهاست سلامی گرم میدهد و به معتادانی که خودشان را هم فراموش کردهاند، میگوید: «همدرد، بفرما یک لقمه غذای گرم!» عموعلی از خودش اینطور میگوید: «25 سال قبل برای سکونت و کار به تهران آمدم. خانواده پرجمعیتی داشتیم. 5 برادر بودیم و 3 خواهر. پدرم دور از ما زندگی میکرد. مادرم بیسواد اما زنی با معرفت بود. نصیحتهایش یادم نمیرود که میگفت دست، چشم و دلمان را هیچوقت آلوده نکنیم. پایمان را هم جلو بزرگتر دراز نکنیم. با اینکه 28 سال معتاد و کارتنخواب بودم، به حرمت حرف مادر یکبار دزدی نکردم. در خانه ما کسی دچار اعتیاد نشد. و من از خانه و خانواده فراری بودم.
«حمید» برادر شهیدم و مادرم، حسابی هوایم را داشتند اما فایده نداشت و بیراهه رفتم. حمید از من بزرگتر بود. برای اینکه مطمئن باشم در جبهه اتفاقی برایش نمیافتد، راهی جبهه شدم. اعتیاد، جبهه و جنگ نمیشناخت، حتی آنجا هم مصرف میکردم. تا سال 1363 در جبهه ماندم. به طور کلی 13 سال مصرف انواع مواد مخدر را به شکل تفننی تجربه کردم اما 15 سال مصرفکننده حرفهای هرویین بودم.»
کارتنخواب بله، طمعکار نه!
«زمستان سال 1383، زمستان سخت و سردی بود. پس از مصرف هروئین 10، 15 کیلومتر پیادهراه میرفتم تا به «خوابگاه فتح» برسم.» اینها را عموعلی میگوید: «آن سال کارتنخوابها و معتادان خیابانی را آنجا اسکان دادند تا از سرما یخ نزنند. بهعنوان یک معتاد آنجا بودم اما چون مهارت فنیام خوب بود از من کمک میگرفتند. وضعیت هواکش، سرویسهای بهداشتی و حمام را ساماندهی و درست میکردم.»
با چشمانی تر ادامه میدهد: «مدتی در چهارراه ولیعصر(عج) پوستر میفروختم. یک پوستر ساده را با کمی چسب و اکلیل و به کاربردن فوت و فنهای حجمسازی چنان زیبا میکردم که مبلغ 10 هزار تومان میخریدند.
یکبار یک خانم 3 پوستر برداشت و 50 هزار تومان پول گذاشت. وقتی پول اضافه را نپذیرفتم از این رفتار من متعجب شد. برای من مشتری آورد و کارم رونق گرفت. هرگز مهربانیاش را فراموش نمیکنم. کمتر کسی با یک معتاد اینگونه رفتار میکند.»
48 ساعت درد و تحقیر
مرور روزهای بیماری اعتیاد برایش خوشایند نیست اما به امید اینکه حتی یک نفر تصمیم به ترک بگیرد، میگوید: «در محوطه بهشت زهرا(س) خمار بودم که یک ساقی پیدا کردم. پولم را گرفت تا با مواد برگردد. 48 ساعت تمام یک جا خشکم زد. حتی یک سانتیمتر هم جابهجا نشدم مبادا گمم کند. وقتی ساقی برگشت آنقدر درمانده مواد بودم که 48 ساعت تحقیر و دردکشیدن از یادم رفت. به گمانم حتی لبخند زدم و تشکر کردم. چه روزها و شبهایی در کنج خیابان از حرارت تند آسفالت در تابستان و سوز سرمای زمستان عذاب کشیدم اما همچنان وسوسه موادمخدر از من، علی مصرفکننده و بیمار میساخت که سیریناپذیر، مواد مصرف میکرد.»
مقروض بودم؛ به خودم
عموعلی از روزی میگوید که در 39 سالگی به آخر خط اعتیاد رسید. از روزی که ساعت زندگیاش از صفر خارج شد: «وقتی مسئولان شهری برای بازدید از خوابگاه فتح آمدند، قرار شد من برایشان توضیحاتی بدهم. از عکاسان و فیلمبرداران خواستم دوربینهایشان را خاموش کنند. مسئولان خوابگاه مدام از من تعریف و حاضران هم با تعجب و تحسین نگاه میکردند. مختصر توضیحاتی دادم. وقتی بیرون آمدم، احساس کردم چیزی درون سینهام میسوزد؛ دلم بود. دلم از خودم شکسته بود. از علیای که حتی در همان عالم کارتنخوابی برای همه آشنا بود و برای خودش، ناآشنا. حس کردم چقدر به خودم مقروضم. فقط گریه میکردم و گفتم به آقای «رجبی» خبر بدهید من را برای ترک ببرد.»
عموعلی درباره اینکه آیا در مدت 11 سال پاکی وسوسه شده است یا نه میگوید: «در بیداری نه. اما در خواب بارها آن علی بیمار و کارتنخواب نحیف رفته سراغ خرید و مصرف مواد. وسوسه و بیماری هر روز صبح یک قدم زودتر از ما از خواب بیدار میشود. برای همین است که روزهای سلامت و پاکی را دقیق میشماریم. هر روز با یک دعای آرامشبخش از خدا میخواهیم کمکمان کند تا نلغزیم.» او حالا حتی از استعمال دخانیات هم امتناع میکند و هروقت در بوستانها یا مکانهای عمومی نوجوانان و جوانان را در حال سیگار کشیدن میبیند، دوستانه با آنها گپ میزند و راهنماییشان میکند.
معین رها شد...
عکس عموعلی در حال شستوشوی نوزاد معتاد در بزرگراه آزادگان، یکی از عکسهای معروف طلوع بینشانهاست، میگوید: «خبر دادند یک زوج معتاد با یک نوزاد، حوالی بزرگراه آزادگان در زاغهای کوچک و مشمعی زندگی میکنند. سریع آب معدنی، خوراکی، لباس نوزاد برداشتم و رفتم. از والدینش اجازه گرفتم تا بچه را بشویم. تا مدتها این کار هر روز من شد. متوجه شدم، نوزاد به واسطه مصرف شیر مادر و دود و دم پدر، معتاد شده است. آنها را برای ترک تشویق کردم. مدتی در خانه من ماندند. شب اول اقامتشان وقتی برای معین رختخواب نوزادی پهن کردم آرام تا صبح خوابید و در خواب شیرین لبخند میزد، انگار ثروتمندترین و خوشبختترین مرد عالم بودم.
بعدها معین تحویل بهزیستی و سمزدایی شد. حالا 3 سال دارد و یک کودک عادی است نه معتاد.» عموعلی نبات لیوان چایاش را کمی هم میزند و از «عسل» یاد میکند، دختری که در خانوادهای معتاد به دنیا آمده بود: «بچه را مدتی در مؤسسه نگه داشتیم. عسل 6 ساله به شدت فحاش و بد رفتار شده بود. آنقدر به او محبت کردیم و آموزش دادیم که موقع خوردن غذا دستمال یقه میبست، مؤدبانه حرف میزد و رفتار میکرد. وقتی خواستیم به او خواندن و نوشتن یاد بدهیم نخستین کلمههایی که نوشت نام من و خودش بود؛ علی، خط تیره، عسل. اما یک روز توسط مادربزرگ معتادش دزدیده شد. حق قانونی برای پیگیری حقوقی نداشتیم. تا چند روز شوکه بودم. احساس میکردم کسی دخترم را از من گرفته است. برای همین تلاش کردم به معین دل نبندم با وجود اینکه دوستش دارم. به خاطر معین و عسلها هم که شده رها میمانم و برای رهایی دیگران تلاش میکنم.»