• یکشنبه 6 خرداد 1403
  • الأحَد 18 ذی القعده 1445
  • 2024 May 26
سه شنبه 7 بهمن 1399
کد مطلب : 122836
+
-

جایی که کلمات می‌رقصند

یوسف علیخانی آثار شاخصی در ادبیات اقلیمی و روستایی خلق کرده است

نثر
جایی که کلمات می‌رقصند


حسنا مرادی
 
یوسف علیخانی با انتشار «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود»، ورودش به جامعه ادبیات داستانی ایران را رسمی کرد. این مجموعه داستان، داستان‎‌‎هایی در مورد زندگی و باورهای مردم روستای میلَک در استان قزوین است. داستان‎‌‎های اقلیمی و روستایی این مجموعه با وجود فضای روشنفکری حاکم بر ادبیات سال‎‌‎های اواخر دهه1370 و اوایل دهه1380، توانستند نظرها را به‎‌‎خود جلب کنند. علیخانی داستان‎‌‎های میلک را ادامه داد و سه‎‌‎گانه میلک، قدم‌بخیر مادربزرگ من بود، «اژدهاکُشان» و «عروس بید» را خلق کرد. زبان داستان‎‌‎های او از نخستین کتاب تا سومین این سه‎‌‎گانه، به وضوح تغییر کرده بود. در کتاب اول، فهمیدن گفت‎‌‎وگوها که به زبان محلی بودند، برای بعضی از خوانندگان سخت بود. معنی کلمات ناآشنای گویش محلی در پانویس نوشته شده بود و این رفت‌وبرگشت مداوم از روانی داستان کاسته بود. در کتاب دوم دیگر خبری از پانویس‎‌‎ها نبود، اما این کتاب سوم، عروس بید، بود که نشان از پختگی علیخانی در نثر و زبان خودش را داشت. گفت‎‌‎وگوهای کتاب سوم همچنان به گویش محلی بودند، اما علیخانی کمی آنها را ساده‎‌‎تر کرده بود. جادوی اصلی ‎او در نثر داستان‎‌‎هایش بود؛ علیخانی واژه‎‌‎هایش را طوری انتخاب کرده بود که نثر پویایش خیال‎‌‎انگیزی شعر را داشته باشد. استفاده فراوان او از آرایه ادبی تشخیص، حتی اجزای بی‎‌‎جان داستان‎‌‎هایش را هم جاندار کرده بود. عروس بید چکاد نثر علیخانی نبود. او پس از این سه‎‌‎گانه، دورمان «بیوه ‎‌‌کشی» و «خاما» را نوشت. خاما، در نیمه دوم دهه1390، یادآور نثر آهنگین و تصویرساز کلیدر در اواخر دهه1350 است. نثر روان و پویای علیخانی با توصیفات چندلایه‎‌‎اش برای خواننده تصویری روشن از روزگاری که بر قهرمان داستان رفته، می‎‌‎سازد. روش استفاده او از زبان محلی در خاما کاملا به پختگی رسیده است، به‎‌‎طوری‎‌‎که هر خواننده فارسی‎‌‎زبانی گفت‎‌‎وگوهای کتاب را می‎‌‎فهمد و در عین حال، پیوند قصه با اقلیم و بوم وقوعش قطع نشده است. علیخانی در این رمان، قصه‎‌‎ای شاخص در ادبیات اقلیمی آفریده است که سال‎‌‎ها در ادبیات ایران ماندگار خواهد بود؛ رسیدن کتاب به چاپ پانزدهم تأییدی بر ماندگاری خاما است. «وقتی به خانه آقای اوسطی رسیدم، تازه دروازه باز شده بود. کسی توی حیاط درندشت‎‌‎‌ آن به دیدار نمی‎‌‎آمد. نشستم سر سکوی جلوی در. با مشمادارچوب‎‌‎ام داشتم روی خاک زمین، خط می‎‌‎انداختم که صدای روبوسی کفش‎‌‎های گالش زنانه‎‌‎ای، راه را پر از عطر شکوفه‎‌‎های درخت سنجد کرد که بین راه دیده بودم دیگر شکوفه‎‌‎ای نمانده بود. سرم را بلند کردم. قدم‌بخیر بود. بلند شدم و ایستادم. آمد و آمد و آمد. به من که رسید، سلام کردم؛ که از من بعید بود به یک زن سلام بکنم.
جوری نگاهم کرد که نفهمیدم خوشحال شد از دیدن‎‌‎ام یا تعجب کرد از بودن‎‌‎ام در رشکین یا شرم داشت نگاهش، یا ترس بود در دست‎‌‎هایش که پاهایش را به لرزه انداخت و به جای اینکه طرف تندورستان برود، رفت سمت اتاق‎‌‎های آقای اوسطی.» 

این خبر را به اشتراک بگذارید
در همینه زمینه :