• سه شنبه 27 اسفند 1398
  • الثُّلاثَاء 22 رجب 1441
  • 2020 Mar 17
دو شنبه 28 آبان 1397
کد مطلب : 38045
+
-

شفای سلطان

قصه‌های کهن
شفای سلطان


یکی را از ملوک مرضی هایل ‍[ترساننده] بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی.

طایفه حکمای یونانی متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف.

بفرمود طلب کردن. دهقان پسری یافتند برآن صورت که حکیمان گفته بودند. پدرش را و مادرش را بخواندند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فرمان داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت شه را، روا باشد. جلاد قصد کرد. پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد. ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علت خطام [مال] دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش‌ اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزوجل، پناهی نمی‌بینم.

پیش که برآورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل ازین سخن به هم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی‌ترست از خون بی‌گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی‌اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته، شفا یافت.

همچنان در فکر آن بیتم که گفت
پیل‌بانی بر لب دریای نیل
زیر پایت گر بدانی حال مور
همچو حال تست زیر پای پیل
 

گلستان سعدی

این خبر را به اشتراک بگذارید