• پنج شنبه 7 آبان 1405
  • ١٨ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Oct 29
پنج شنبه 7 آبان 1405
کد مطلب : 283923
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/MQWl3
+
-

دلتنگی های دخترانه برای بابا

دلتنگی‌های خانواده شهید محمدحسین محمدی و دختری که پدرش را از قاب عکس طلب می‌کند

گزارش
دلتنگی های دخترانه برای بابا

سیده کلثوم موسوی | خبرنگار

   حالا شیشه‌های سرد قاب عکس محمدحسین، تمام سهم فاطمه ۲۲ماهه از آغوش گرم پدری است که تا همین چند ماه پیش، نیمه‌شب‌ها دست‌های کوچک او را می‌‌بوسید، در آغوشش می‌گرفت و صبورانه در خانه قدم می‌زد و آرامش می‌کرد. محمدحسین محمدی، جوان ۲۸ساله، متخصص کامپیوتر و تولید محتوا در شرکتی حوالی خیابان امامت تهران، 11 اسفند 1404، براثر حمله موشکی آمریکا، آسمانی شد. پیکر مطهر او اکنون در قطعه ۲۶ بهشت زهرا(س) آرام گرفته است.

ساعت زندگی
​  محسن محمدی، پدر شهید، از روحیات فرزندش در دوران کودکی یاد می‌کند و چنین می گوید: «محمدحسین متولد ۲۵ بهمن ۱۳۷۶ بود؛ باهوش و مهربان. آنقدر مهربان که حتی در بازی‌های کودکانه مراعات حال همسالانش را می‌کرد. اگر دوستش حین بازی زمین می‌خورد، محمدحسین با توقف بازی، به او رسیدگی می‌کرد یا پیش مادرش می‌‌برد تا اگر مشکلی برایش پیش آمده، کمکش کنند. این خصلت را از کودکی تا  بزرگسالی حفظ کرد. طی سال‌های زندگی‌اش اگر کسی مشکلی داشت، محمدحسین تا مشکل او را حل نمی‌کرد شبش صبح نمی‌شد.»  پدر شهید در ادامه می‌گوید: «او در بچگی بسیار خجالتی بود.  به یاد دارم 4یا 5‌ساله‌ بود که در بازار مشهد جلوی یک ساعت‌فروشی ایستاد و گفت ساعت می‌خواهم. به او گفتم خودت برو و بپرس. با وجود خجالتی‌بودن، با جسارت وارد مغازه شد و گفت آقا ساعت بچگانه دارید؟ فروشنده چنان از رفتار مؤدبانه و جسورانه‌اش خوشش آمد که همان‌جا تحسینش کرد و یک ساعت را به انتخاب محمدحسین برایش کادو کرد. همان روز گفتم پسرم به دقیقه‌ها و ثانیه‌های این ساعت نگاه کن، این زمان زندگی ماست و نباید هدر برود و باید برای تک تک ثانیه‌های زندگی برنامه داشته باشیم. سال‌ها بعد گفت پدر من هنوز آن جمله در مورد زمان را که در بچگی گفتید در ذهن  دارم و زندگی را با برنامه‌ریزی پیش می‌برم. در دوران دبستان هم به دلیل هوش بالا، از تکرار چندباره دروس توسط معلم خسته می‌شد و همیشه می‌گفت یک بار که برایمان توضیح می‌دهد من می‌فهمم؛ چرا تکرار می‌کنند؟ اما وقتی هدف معلم را برایش منطقی توضیح دادم، پذیرفت.»

عاشق خدمت به مردم و خانواده
احترام به والدین و پذیرش ولایت خانواده، زمینه‌ساز اعتقاد عمیق او به ولایت فقیه بود. پدرش تأکید می‌کند که محمدحسین ولایت را خط قرمز خود می‌دانست و معتقد بود که ادعای ولایت امیرالمؤمنین(ع) بدون اطاعت از ولایت فقیه ادعایی بی‌اساس است​: «عشق او به اهل‌بیت(ع) به‌ویژه در زیارت‌ها و روضه‌ها حال‌وهوایی متفاوت داشت. در زیارت کربلا هیچ‌گاه سمت گودال قتلگاه نمی‌رفت. می‌گفت به قول  میثم مطیعی، آدم بالای سر قتلگاه امامش نمی‌رود. ارادت عجیبی به حضرت زهرا(س) داشت و در عزایش بی‌تابانه اشک می‌ریخت. جالب اینکه پس از شهادتش نیز بیشتر مجالس او با روضه حضرت صدیقه طاهره(س) متبرک شد؛ گویا خودش اینگونه می‌خواست.» ​محمدحسین از کودکی شیفته کامپیوتر بود و همین علاقه را به شغلش تبدیل کرد. اما در کنار کار، هیئت، بسیج و جهاد تبیین بخش اصلی زندگی او را تشکیل می‌داد. او با اخلاق و ادب، سخنان رهبری را برای جوانان و حتی بزرگ‌ترها تحلیل می‌کرد. ​سعیده یوسفی، مادر شهید، خاطره آخرین دیدار و روحیه شهادت‌طلبی فرزندش را اینگونه روایت می‌کند: «آرزو داشتیم عاقبت‌به‌خیر شود. او عاشق خدمت به مردم و خانواده بود. روزی که جنگ شروع شد، برای اینکه شب‌ها بتواند به ایست و بازرسی کمک کند، با پدرش تماس گرفت که برای کمک به انجام مأموریت‌های بسیج ‌با هم بروند یک موتورسیکلت  بخرند. همان شب که موتور را خریدند به خانه خودش رفت و این آخرین دیدار ما بود. همیشه این شعر را می‌خواند و می‌نوشت: من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست / و از آن روز سرم میل بریدن دارد. در نهایت هم همان‌طور که می‌خواست به شهادت رسید.»

مکث
دلنوشته شهید محمدحسین محمدی در اغتشاشات 1401  

امروز که تلفنی با همسرم صحبت کردم گفت: دیشب اوضاع تهران خراب بوده و شلوغ شده است. اعصابم  به هم ریخت. امشب خیلی خسته‌ام، فقط می‌خواهم بنویسم که یادم بماند.  پشیمانم از کم‌کاری‌های گذشته در راستای جهاد تبیین و توبه می‌کنم. از خدا می‌خواهم اگر قرار است ضرری به این انقلاب برسد قبل از آن من جانم را برای این انقلاب و رهبرم و امام زمانم(عج) داده باشم.  باید کاری کرد. تماشا خیلی بد است... از شلوغی این‌ روزها صحنه‌هایی برایم تداعی می‌شود که امام‌حسین (ع) تنها دارد فریاد می‌زند برای هدایت و همه هلهله می‌کنند و صدایی نمی‌رسد. اگر اوضاع اینطور شود یا باید جان بدهی برای حقیقت، یا جزو لشکر دشمن هستی، یا به‌دردنخور. 17 مهر 1401  



 

این خبر را به اشتراک بگذارید