• پنج شنبه 7 آبان 1405
  • ١٨ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Oct 29
پنج شنبه 7 آبان 1405
کد مطلب : 283924
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/N9Wmz
+
-

​سرم گرم نوازش‌های او بود

محدثه کاشانی‌مهر، همسر شهید، از روزهای شیرین زندگی با محمدحسین و دلبستگی عمیق او به دخترشان  فاطمه می‌گوید: «آن‌قدر احساس خوشبختی می‌کردم  که بعضی وقت‌ها با خودم می‌گفتم خدا مرا به حال خودم رها کرده است و مرا امتحان نمی‌کند. شب آخر، محمد حسین  ساعت 2بامداد به خانه آمد. هر کاری کردم فاطمه خوابش نمی‌برد، کلا یک ماه مانده بود به شهادت محمد حسین فاطمه بدخواب شده بود. فاطمه  ۱۶ ماهه بود و هنوز راه نمی‌رفت، با شنیدن صدای در  چهار دست و پا به استقبال پدرش رفت. محمدحسین دلش نیامد با شیرین‌کاری‌های فاطمه بخوابد و او را در آغوشش خواباند. 3-2 هفته آخر، فاطمه نیمه‌شب‌ها دست پدرش را می‌گرفت و یک ساعت در خانه می‌چرخاند و بعد سرش را روی شانه بابایش می گذاشت و خوابش می‌برد. محمدحسین با صبوری و عشق نازش را می‌خرید. الان که آن صحنه‌ها را به یاد می‌آورم این شعر را زمزمه می کنم: سرم گرم نوازش‌های او بود/ که خوابم برد و کوچش را ندیدم. وقتی به فاطمه نگاه می‌کنم اشک بی‌محابا از چشمانم سرازیر می‌شود.»

​ پناه بی‌قراری‌های فاطمه 
شهادت محمدحسین در ۲۸ سالگی، فصل جدیدی در زندگی خانواده‌اش گشود. همسر شهید با صلابت می‌گوید: «بعد از شهادت همسرم هر کسی برای عرض تسلیت آمد گفتم  به من تسلیت نگویید؛ محمدحسین هر روز برای من تکرار می‌شود. تنها آرزوی من این است که در جوانی مثل او شهید شوم. تنها صحنه‌ای که الان بعد از گذشت چند ماه برای ما درد دارد بی‌قراری‌های فاطمه است. اوایل فقط عکس پدرش را می‌بوسید اما الان که ۲۲ ماهه شده، به همه می‌گوید: عکس بابا را ببوسید. با دستش اشاره می‌کند و می‌گوید: بابا را از قاب عکس بیرون بیاورید تا اینجا کنار من بنشیند... این دلتنگی‌های فاطمه جگر همه را می‌سوزاند؛ مخصوصا پدر و مادر محمد حسین که هر بار این صحنه‌ها را می‌بینند فرو می‌ریزند.» 

 

این خبر را به اشتراک بگذارید