معصومه رمضانی، همسر ناوبانیکم شهید علیرضا رمضانی، از واکنشهای تنها پسرشان بعد از شهادت پدر میگوید: «حاصل زندگی مشترک ما محمدابراهیم، چهارساله است. او هنوز نمیتواند نبودن پدرش را درک کند. عکس علیرضا را بعد از شهادتش در خیابانها نصب کرده بودند. بیرون که میرفتیم محمدابراهیم میگفت: چرا عکس بابا همهجا هست؟ ما میگفتیم: بابا قهرمان است، همه به او افتخار میکنند، بهخاطر همین عکسش را همهجا نصب کردهاند. چون شهادت علیرضا پیش از عید بود، یکی از بستگان برای خوشحال کردن محمدابراهیم یک تنگ کوچک با ماهی خرید و به خانه آورد. اما صبح روز بعد، ماهی مرده بود. محمدابراهیم آمد، تنگ ماهی را نگاه کرد و به عمهاش گفت: عمهنازی، ماهی هم مثل بابا توی آب شهید شد. چرا ماهی هست، بابای من نیست؟ آنجا متوجه شدیم که محمدابراهیم فهمیده پدرش رفته؛ اما این جمله کودکانه، عمق دلتنگی پسربچهای را نشان میدهد که هنوز منتظر پدرش است.»
همسر شهید ادامه میدهد: «یادم میآید اوایل زندگی، از طرف نیروی دریایی یک خانه کوچک سازمانی با امکانات محدود در بندرعباس به ما دادند. در خانه موش بزرگی بود که مرا میترساند. علیرضا هرقدر تلاش کرد نتوانست موش را بگیرد برای همین وقتی علیرضا نبود من از ترس به خودم میلرزیدم. علیرضا از سر کار که میآمد برایم گل و هدیه می گرفت و میگفت: معصومه مرا ببخش! زندگی با امثال من سخت است، شرمندهات هستم. بعد هم به هر دری زد و با وام و قرض و چند شیفت کار کردن توانست خانه را سر و سامان دهد. من کنار علیرضا هر شرایطی را تحمل میکردم، نه برای اینکه من قوی بودم، چون علیرضا کوه محکمی بود که بهش تکیه میکردم. حالا اثری از علیرضا نیست و ما فقط به یادبودی در روستای تجنگ، در آمل، دل خوش کردهایم؛ روستای پدری هر دوی ما که علیرضا خیلی دوستش داشت.»
چرا بابای من نیست؟
در همینه زمینه :