قرارمان یادت باشد!
فائزه مولایی، همسر شهید عرفانصادقی، که نسبت فامیلی هم با شهید دارد، میگوید: «عرفان را از بچگی میدیدم. با هم فامیل بودیم. وقتی آمدند خواستگاری نیاز به تحقیق نبود. خانوادهها همدیگر را میشناختند و به این وصلت راضی بودند. فقط رضایت مرا میخواستند. من هر زمان عرفان را میدیدم دلم غنج میرفت؛ با خود میگفتم چه پسر متین و سربهزیری! یعنی قرار است چه کسی با او ازدواج کند. غافل از اینکه قرار است به خواستگاری خودم بیاید. همان شب خواستگاری جواب بله را از من گرفت. سریع مراسم عقد و عروسی برپا شد و دو سال با هم زندگی کردیم. تنها دعایش شهادت بود و به من هم میگفت فائزه، برای شهادتم دعا کن.»
آه میکشد و بعد از کمی مکث ادامه میدهد: «یک شب خواب عجیبی دیدم؛ خواب دیدم عرفان شهید شده. با ترس و اضطراب، جیغزنان از خواب پریدم. عرفان مرا درآغوش گرفت و بدون آنکه برایش چیزی از خوابم تعریف کنم گفت فائزهجانم، خواب دیدی من شهید شدهام؟ تقریبا یک ماه بعد، روز یازدهم اسفند 1404، ترس عجیبی جانم را گرفته بود، از روی سرگرمی ریشههای فرش را میبافتم، دلهره رهایم نمیکرد. گوشی را برداشتم و به عرفان پیام دادم که سلام عشقم، خوبی؟ جواب پیامم آمد: سلام... تا جواب را دیدم انگار دنیا را به من دادند. گفتم عرفان، سروصدای موشک میآید، دلم شور میزند، مواظب باش. دیگر هیچ پیامی از عرفان دریافت نکردم. تا افطار بارها تماس گرفتم، اما بیجواب. مادر عرفان آمد خانه ما. گفتم که عرفان جواب نمیدهد. فهمیدم مادرش هم همان زمان به او پیام داده بود و هر دو متوجه شدیم عرفان با هر دوی ما چت میکرده و در یک لحظه دیگر جوابی نیامده است. آن شب بهخاطر شدت ناراحتی من، مادر عرفان چیزی به من نگفت. بعد از افطار رفتیم تجمع شبانه در حرم حضرت عبدالعظیم. همان جا یکی از همکارانش زنگ زد و گفت عرفان شهید شده است. یاد خاطراتمان افتادم؛ بعضی مواقع که با هم قرار میگذاشتیم برویم بیرون، با او تماس می گرفتم که عرفان کجا بیایم دنبالت؟ میگفت معراج شهدا، اصلا قرار ما این باشد، هر زمان خواستی بیایی دنبال من، بیا معراج شهدا، قرارمان یادت باشد. آخرین بار هم در معراج شهدا رفتم دنبالش.»