• پنج شنبه 16 مهر 1405
  • ٢٦ ربيع الآخر ١٤٤٨
  • 2026 Oct 08
پنج شنبه 16 مهر 1405
کد مطلب : 282834
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/1r3Wj
+
-

عروج در فاصله میان دو پیام

روایتی مادرانه از آسمانی شدن شهید عرفان صادقی در سومین روز جنگ تحمیلی سوم

گزارش
عروج در فاصله میان دو پیام

سیده کلثوم موسوی | خبرنگار 

 عرفان صادقی، دهم اردیبهشت ۱۳۷۷ در تهران به دنیا آمد و فرزند دوم خانواده‌ای شد که خیلی زود طعم تلخ رفتن پدر را چشید. فقط شش سال داشت که پدر را از دست داد و از همان زمان بخشی از مسئولیت خانواده را بر دوش گرفت. 12 سال بعد در دانشگاه صنعتی امیرکبیر مهندسی مکانیک خواند، سپس برنامه‌نویس شد و ازدواج کرد. او دلبستگی عمیقی به اهل‌بیت(ع) و حضرت آقا داشت و سرانجام ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ در یک شرکت تولید محتوا در خیابان امامت تهران در پی اصابت موشک دشمن به شهادت رسید تا ثابت کند در مسیر ولایت تا پای جان به عهدش وفادار است. عرفان صادقی در قطعه ۴۲ بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد. 

شش‌سالگی
منصوره فهیمی‌سهلان، مادر شهید عرفان صادقی، از روزهایی می‌گوید که فرزندش هنوز کودکی بیش نبود، اما شرایط زندگی او را خیلی زود بزرگ کرد: «عرفان در ۶ سالگی از نعمت پدر محروم شد و از همان زمان مرد خانه  شد. هیچ‌وقت رفتار نپخته از عرفان عزیزم ندیدم. همیشه سنجیده حرف می‌زد و سنجیده رفتار می‌کرد. همیشه احساس می‌کردم از نظر عقلی یک سر و گردن از همسالانش بالاتر است. شاید شرایط زندگی ما او را با این سرعت به رشد عقلی رسانده بود.»

 اسباب‌بازی‌ها
خاطره‌ای از سال‌های نوجوانی عرفان هنوز برایش ماندگار است؛ زمانی که پسرش حدود ۱۳ یا ۱۴ سال داشت و تصمیمی متفاوت گرفت: «همه اسباب‌بازی‌هایش را جمع کرد، گذاشت داخل چند تا کارتن و به من گفت اینها را بده به خیریه. من اعتراض کردم و گفتم حداقل چند تکه‌اش را برای خودت نگهدار. گفت نه، می‌خواهم از آنها دل بکنم. حرفش برایم خیلی عجیب بود. بچه‌ها در آن سن معمولاً به داشته‌هایشان وابسته‌اند، اما عرفان می‌خواست از همه چیز دل بکند.»

قبولی در دانشگاه، کار در اسنپ 
مسیر زندگی عرفان هموار نبود. پس از فوت پدر، شرایط مالی خانواده دشوار بود و در ادامه، در مقطع پیش‌دانشگاهی برای حضور در کلاس‌های آموزشی با مشکل پرداخت شهریه روبه‌رو شد. مادر شهید می‌گوید: «من نتوانسته بودم برای پیش‌دانشگاهی ثبت‌نامش کنم. تصمیم گرفته بودیم عرفان یک سال کار کند تا بتواند شهریه‌اش را بدهد و سال آخرش را تمام کند. اما مشاور مدرسه خیلی اصرار کرد که فاصله‌ای بین درسش نیفتد. خدا خیرشان بدهد، خیلی با ما کنار آمدند. شهریه را قسط‌بندی کردند و من هم بخشی از شهریه کلاس‌ها را پرداخت کردم و مابقی را بعدا کم‌کم پرداختم.» مرور خاطرات دردناک است و بیانشان برای مادر دشوار: «بعد از اتمام تحصیلات، عرفان مدتی در همان مدرسه به عنوان مشاور مشغول به کار شد و اوقاتی که کلاس نداشت، با ماشین در اسنپ کار می‌کرد تا بخشی از هزینه‌های زندگی را تأمین کند. اما مضیقه مالی، مانع ادامه تحصیلش نشد. زمانی که پیش‌دانشگاهی بود، می‌خواست برود مدافع حرم بشود. من مخالفت کردم و گفتم داری از کنکور فرار می‌کنی و نمی‌خواهی آزمون  بدهی. گفت: نه، این‌طور نیست؛ من کنکور می‌دهم و بعد می‌روم. کنکورش را داد و فکر می‌کنم رتبه‌اش ۶۶۰  شد و در دانشگاه امیرکبیر، رشته مهندسی مکانیک قبول شد.»

دوشنبه، ساعت دو و نیم
منصوره فهیمی‌سهلان، مادر شهید روایت می‌کند: «شنبه، نهم اسفند 1404، عرفان برای افطار به خانه آمد. وسط اتاق ایستاده بود که به من گفت مامان، دوباره جنگ شد به گمانم این دفعه قسمتم شهادت باشد! روز اول جنگ بود. گفتم: پسرم، ان‌شاءالله در رکاب آقا صاحب‌الزمان (عج) باشی. آخرین دیدارمان همان شب بود. دوشنبه ظهر، حدود ساعت دو و نیم به بعد، محل کارشان را زدند. من دیگر در آن فاصله ندیدمش. آخرین ارتباط ما با یک پیام کوتاه رقم خورد. وقتی یکی از ساختمان‌های تهران‌پارس هدف قرار گرفت، صدای انفجار را شنیدم و دلواپس عرفان شدم. پیام دادم: مامان، خوبی؟ گفت: چی شده مامان؟ چرا نگرانی؟ گفتم: صدای انفجار آمد. گفت: نگران نباش. دوباره پیام دادم: عرفان‌جانم، مواظب خودت باش!... دیگر پاسخی از عرفان نیامد. در فاصله چند ثانیه بین دو پیام ما، ساختمان شرکتشان را زده بودند و دیگر نتوانست جواب پیام آخر مرا بدهد؛ عرفانم شهید شده بود.»




 

این خبر را به اشتراک بگذارید