آخرین مأموریت
مادرشهیدخلبان محمد امینیپور از کودکیها تا لحظه شهادت پسرش میگوید
سیده کلثوم موسوی
شهید محمد امینیپور در ابتدای تجاوز آمریکا و اسرائیل به خاک میهنمان در پایگاه پهپادی بوشهر مستقر بود اما پس از تخریب سایت در حمله دشمن، مدتی به مرخصی رفت. در ۲۷ اسفندماه، با فراخوان مجدد برای خدمت، به منطقه رامهرمز، بخش ابوالفارس، اعزام شد و تا فروردین ۱۴۰۵ در آنجا ماند. یک روز پیش از شهادت، به او مأموریت داده شد تا همراه خودروی سوخترسان برای تأمین سوخت پهپادها به دزفول برود. فرماندهش به او اجازه داده بود پس از بارگیری سوخت، از همانجا به اهواز و پیش خانوادهاش برود و حال و هوایی عوض کند. اگر محمد این مرخصی را پذیرفته بود، در زمان حمله دشمن در پایگاه نبود و به شهادت نمیرسید اما او این مسیر را انتخاب نکرد. محمد امینیپور متولد ۱۹شهریور ۱۳۸۱ در شهر الشتر استان لرستان، ساکن اهواز، از افسران جوان و متخصص هدایت پهپاد بود.
خانه دوم
حدود 2ماه پس از تولد محمد، خانواده به دلیل مأموریت پدر که از نیروهای نظامی بود، به اهواز نقل مکان کردند و دوران کودکی، نوجوانی و جوانی محمد در این شهر گذشت. زینب دوستی، مادر شهید، میگوید: «از همان کودکی - به خاطر شغل پدرش - بیشتر وقتش همراه من در مسجد و حسینیه میگذشت. در برنامههای مذهبی همراه من شرکت میکرد و مسجد برایش خانهدوم شده بود. او از اعضای فعال مسجد، هیئت حضرت قاسمبنالحسن(ع) و پای ثابت برنامههای محرم، اربعین و ماهرمضان بود و مسئولیت اذان و مکبری نماز جماعت را برعهده داشت.»
صدایی که زائران را به نماز دعوت میکرد
در دوران دبستان، محمد بههمراه خانواده به سفر زیارتی عتبات عالیات رفت. به گفته زینب دوستی، از همان مسیر نجف تا کربلا، بارها اذان گفت و مکبر نماز جماعت شد: «کلاس ششم بود که با هم رفتیم کربلا. از مرز که رد شدیم، نماز ظهرمان در راه نجف بود؛ برای نماز توقف کردیم. محمد مؤذن و مکبر شد. در کربلا و نجف و کاظمین هم به دعوت سرکاروان، مؤذن شد. وقتی در کاظمین اذان گفت بسیاری از زائران ایرانی که از کنار حرم عبور میکردند، با شنیدن صدایش برای اقامه نماز جماعت ایستادند و نماز جماعت باشکوهی برگزار شد.»

ماجرای اهدای عضو
یکی از خاطرات متفاوت دوران نوجوانی شهید، ثبتنام داوطلبانه برای اهدای عضو است. مادر تعریف میکند: «محمد در نوجوانی و جوانی فعال و پویا بود؛ بیشتر وقتش را در مسجد و اردوهای بسیج گذراند. پسرم، بخشنده و مهربان بود. میگفت وقتم را برای خدا وقف و جسم و روحم را برای خدا صرف میکنم. همین شد روال زندگیاش. 18سالش که بود برای اهدای عضو داوطلب شده بود. یکدفعه دیدم پیامکی برایم آمد که برای دریافت کارت اهدای عضو اقدام کنیم. تعجب کردم و از او پرسیدم. تا اسم اهدای عضو را آورد، دلم ریخت. اولش گفتم من اجازه نمیدهم، این چه تصمیمی است؟ خندید و گفت برای رضای خدا این کار را انجام دادم.»
رؤیای پرواز
چون به خلبانی علاقه داشت در نیروی هوایی ثبتنام کرد. ابتدا برای خلبانی جنگنده قبول شده بود اما بعد خلبانی پهپاد را انتخاب کرد. سال۹۹ وارد دانشگاه ستاری شد. بعد از 4سال، یک دوره 6ماهه پرواز را در مازندران و یک دوره 6ماهه را در قم گذراند. آخر دوره بود که جنگ12روزه شروع شد. زمانی که فوردو را زدند به پایگاهشان حمله و باندشان هم تخریب شد. بعد از یک مرخصی کوتاه، دوره آخر آموزش را گذراند و در نهایت در جنگ تحمیلی سوم به امیدیه اعزام شد. به گفته مادر شهید، محمد در تمام سالهای آموزش و خدمت، کمتر فرصت حضور در خانه را پیدا کرد. مأموریتهای پیاپی و شرایط ویژه باعث شد بخش زیادی از دوران جوانی او در پایگاههای مختلف سپری شود: «وقتی جنگ و شرایط امنیتی پیش آمد، تقریباً دیگر مرخصی نداشت. هر بار که تماس میگرفت، فقط میگفت برایمان دعا کنید، اگر فرصتی شد دوباره تماس خواهم گرفت. آنقدر عاشق کارش بود که مرخصی نمیآمد.» درست مثل اتفاقی که در آخرین ماموریتش افتاد. فرمانده به او گفته بود پس از بارگیری سوخت، از همانجا پیش خانوادهاش برود و حال و هوایی عوض کند اما محمد امتناع کرد. تصمیم گرفت با همان خودروی سوخترسان به پایگاه بازگردد. ساعت ۱۰ صبح به مقصد رسید و 3ساعت بعد، ساعت یکبعد از ظهر ۱۷ فروردین ۱۴۰۵، سایت مورد حمله قرار گرفت و محمد امینیپور در همان لحظه به شهادت رسید. نحوه باخبرشدن مادرمحمد از شهادت پسرش هم شوکهکننده است: «شهادت پسرم را به صورت رسمی هنوز به ما اطلاع نداده بودند که حوالی ساعت ۹ شب، خیلی اتفاقی در گروه دانشگاهی محمد، تصویر او را با عبارت «شهادتت مبارک» دیدم.»