درددل پدر و پسری
محمدتقی اسفندیار از عالم پدر و پسری و خلوتهایشان با هم میگوید؛ حتی زمانی که از هم دور بودند: «هیچ موضوعی را از من پنهان نمیکرد. منزل رسول کنارک چابهار بود. هر سهماه 20روز مرخصی داشت؛ با خانواده پیش ما میآمد. بعضی شبها هم درددلهای پدروپسری داشتیم. رسول واقعا مظلوم بود. من از نبودش عذاب میکشم. وقتی به دنیا آمد، من بهدلیل مشغله کاری تهران بودم و نتوانستم لحظه بهدنیاآمدنش کنار همسرم باشم. وقتی هم که برای نخستین بار یاد گرفته بود بگوید بابا، مادرش با محل کار من تماس گرفت و گوشی را به رسول داد. صدای باباگفتنش را که شنیدم، میخواستم بال دربیاورم و تا خانه بروم و درآغوشاش بگیرم، اما آن روز باز هم نتوانستم؛ نباید محل کارم را ترک میکردم. لحظه شهادتش هم تنها بود و غریب و دور از من پدر...»
پدر شهید آخرین دیدار با رسول را یادآور میشود: «آخرین بار بهمن1404 منزل ما بود. همیشه وقتی مرخصی میآمد مادرش میگفت مرخصیهایت را عادلانه بین خانواده خودت و همسرت تقسیم کن؛ پدر و مادر همسرت هم میخواهند شما را ببینند. رسول هم همین کار را انجام میداد. بار آخر که آمد خودش تنها برگشت و قرار شد چند روز بعد همسر و دخترش را بفرستیم که زنگ زد گفت برای رزمایش باید بروند هند و زن و بچهاش را نفرستیم، پیش ما بمانند تا از رزمایش برگردد. این دیدار آخرین دیدار بود. بعد از حرکت به سمت هند مرتب به ما زنگ میزد. آخرین خداحافظیاش خوب در خاطرم هست. تماس گرفت و گفت بابا، به امید خدا داریم برمیگردیم. نمیدانم چرا این بار دلم برای اسرا خیلی تنگ شده؛ بهجای من صورت ماهش را ببوس. هرشب ساعت09:30 زنگ میزد و با هم صحبت میکردیم. رفتارش با بچههای فامیل آنقدر بامحبت بود که الان 2تا پسرعموی 7 و 8سالهاش میگویند ما هم میخواهیم مثل داداش رسول باشیم. برای رسول یک یادمان در روستای محل تولدش در شهرستان فیروزکوه (روستای لزور) درست کردهایم. هر هفته بهجای مزارش آنجا میرویم.»