خدا دیگر به فرشتههایش جایزه نمیدهد؟
لیلا شجاع، مادر شهید رسول اسفندیاری، حالوروز غریبی دارد. هر مادری اگر پسرش شهید شود، حداقل انتظار دارد نشانی از او برایش بیاورند، اما بانو لیلا بینشان از پسر است و این داغ کمر پدر را شکسته و دل مادر را آتش زده است. او از خاطرات رسول برایمان میگوید: «مهرماه سال1404 با هم رفتیم زیارت امام رضا(ع). کمرم را عمل کرده بودم و نمیتوانستم یک مسیر طولانی را پیاده بروم. رسول پشت سر من راه میرفت که بیاحترامی نباشد. من خسته میشدم و مینشستم و او هم با من مینشست. هرچه به او میگفتم رسولجان، تو برو، من کمکم میآیم، قبول نمیکرد و میگفت چه زیارتی است که من مادرم را با این کمردرد بگذارم و بروم؟»
جملهها آرام و بریدهبریده میشود. مکث میکند، نفس میکشد و ادامه میدهد: «از 7سالگی برایش سجاده پهن میکردم و زیر سجاده مقداری پول یا جایزههای متفاوت میگذاشتم. رسول میرفت نماز میخواند و در آخر هم از زیر سجاده جایزه را برمیداشت. اینطور به نمازخواندن تشویقش میکردم. یکی، دو سال این روش را پیش بردم و دیگر جایزهای برای تشویق زیر سجاده نگذاشتم. یک روز رسول آمد و رو به من پرسید خدا دیگر به فرشتههایش جایزه نمیدهد برایم بیاورند؟ گفتم حالا دیگر تمام جایزههایت جمع میشود و خدا آن را یکجا به تو میدهد.»
لیلا شجاع تصویر پسرش را در قاب نگاه میکند و بر آن بوسه میزند و حرفش را اینگونه به پایان میبرد: «جالب است که این اواخر هم یکی، دو بار یادآوری کرد که یعنی قرار است خدا چه چیزی را در این چند سال جمع کند و همه را یکجا به من بدهد. سر نماز برایش دعای عاقبتبهخیری میکردم، اما فکر نمیکردم به این زودی شهادت نصیبش بشود و دعایم اینقدر زود مستجاب شود.»