زندگی، آنسوی لبه
«لبه تیغ» از آن رمانهایی است که با یک داستان آغاز میشود، اما خیلی زود خواننده را مقابل پرسشی بزرگتر مینشاند: زندگی را چگونه باید زیست؟ ویلیام سامرست موآم در این رمان که نخستین بار در سال۱۹۴۴ منتشر شد، داستان مردی را روایت میکند که پس از مواجهه با تجربه تلخ جنگ، دیگر نمیتواند به تعریف معمول جامعه از خوشبختی تن دهد.
لری دارل، شخصیت اصلی رمان جوانی است که میتوانست زندگی مرفه و قابل پیشبینیای داشته باشد، اما حادثهای در جنگ جهانی اول نگاهش را به جهان دگرگون میکند. او بهجای دنبال کردن ثروت، موقعیت اجتماعی و آیندهای امن، راهی جستوجویی شخصی میشود، جستوجویی برای یافتن معنای زندگی، شناخت حقیقت و پاسخ به پرسشهایی درباره رنج، مرگ و غایت هستی. مسیر او از اروپا بهسوی تجربههای فکری و معنوی تازه میرود و همین سفر هسته اصلی رمان را شکل میدهد.
در برابر لری شخصیتهایی قرار دارند که انتخابهای متفاوتی کردهاند، ازجمله ایزابل، نامزد او که میان عشق و زندگی مطلوب اجتماعی سرگردان است. موآم با قرار دادن این آدمها کنار یکدیگر تقابل میان معنویت و مادیگرایی، آزادی فردی و انتظارات اجتماعی را به شکلی روان و داستانگو پیش میبرد.
یکی از جذابیتهای «لبه تیغ» حضور خود موآم در مقام راوی است، نویسندهای که با نگاهی دقیق و گاه طنازانه، آدمها و انتخابهایشان را دنبال میکند.
این رمان با ترجمه شهرزاد بیاتموحد در نشر ماهی منتشر شده است. «لبه تیغ» برای خوانندهای است که میخواهد در دل یک داستان خواندنی درباره معنای زندگی، انتخاب و بهای آزادی مکث کند، رمانی درباره جستوجوی حقیقت، وقتی پاسخهای آماده دیگر قانعکننده نیستند. همین پرسش پس از پایان رمان بیشتر از داستان در ذهن خواننده باقی میماند.