• چهار شنبه 11 شهریور 1405
  • ٢٠ ربيع الأول ١٤٤٨
  • 2026 Sep 02
چهار شنبه 11 شهریور 1405
کد مطلب : 280949
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/nr7RY
+
-

آخرین پیام

زینب جلالیان، دوست شهید مهدیه صالحی، از روزهایی که خاطره شدند برایمان تعریف می‌کند: «من و مهدیه هم‌محله‌ای بودیم و از 12سالگی با هم دوست شدیم. با اینکه من 2 سال از مهدیه بزرگ‌تر بودم اما شجاعت و قدرت تصمیم‌گیری مهدیه همیشه برای من الگو بود. 
یادم می‌آید اولین بار که مهدیه را دیدم همین ویژگی او نظرم را جلب کرد. ما با چند تا از بچه‌های هم‌سن و سال توی محوطه شهرک بازی می‌کردیم، مهدیه یک دفعه آمد جلو و با ژستی جالب، با اعتماد به نفس بالا و دست به کمر، رو به من گفت: شما باید با من دوست باشید. همین «باید» گفتن مهدیه و قاطع‌بودن در تصمیمش مرا جذب شخصیت او کرد و از همان موقع با مهدیه دوست شدم. 
قبل از حمله به شهرک یک هفته می‌شد که نتوانسته بودم مهدیه را ببینم. روزی که خانه‌شان مورد اصابت  قرار گرفت و مهدیه در کنار مادرش به شهادت رسید، من بیرون از شهرک، خانه خواهرم بودم. مهدیه یک ساعت قبل از شهادتش به من پیام داد. آن پیام را دیر دیدم، اما هرگز فراموشش نخواهم کرد.»

جای خالی‌اش را همه‌جا احساس می‌کنم  
 زینب، دلتنگ مهدیه است و گوشه‌گوشه شهر جای او را خالی می‌بیند: «الان که به او فکر می‌کنم و در موردش صحبت می‌کنیم دلتنگتر می‌شوم. هر موقع از خیابان‌هایی که با هم قدم می‌زدیم رد می‌شوم، همه جا حسش می‌کنم. یادم می‌آید یک بار توی خیابان، خانمی حالش بد شده بود و گوشی نداشت. کسی هم کمکش نمی‌کرد. مهدیه جلو رفت و ازآن خانم دلجویی کرد. من واقعا نمی‌توانم به غریبه‌ها اعتماد کنم. اما مهدیه گوشی خودش را به آن خانم داد و برایش آبمیوه خرید. حالش که بهتر شد او را راهی خانه کرد. وقتی از او پرسیدم نترسیدی که گوشی‌ات را به یک غریبه دادی؟ جواب داد چرا باید بترسم وقتی هدف من کمک‌کردن است.»


 

این خبر را به اشتراک بگذارید